الفقرة الأولی :
شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (حسن زاده آملی):
فی أنّ العالم1 هو صورة الحقیقة2 الإنسانیّة
قد مرّ أنّ الاسم «اللّه»3 مشتمل على جمیع الأسماء، و هو متجلّ فیها بحسب المراتب الإلهیّة و مظاهرها، و هو مقدّم بالذات و المرتبة على باقی الأسماء. فمظهره4أیضا مقدّم على المظاهر کلّها، متجلّ فیها بحسب مراتبه، فلهذا الاسم الإلهیّ بالنسبة إلى غیره من الأسماء اعتباران:
اعتبار ظهور5 ذاته فی کلّ واحد من الأسماء.
و اعتبار اشتماله علیها کلّها من حیث المرتبة الإلهیّة.
فبالأوّل: تکون مظاهرها6 کلّها مظاهر7 مظهر هذا الاسم الأعظم؛ لأنّ الظاهر و المظهر فی الوجود شیء واحد، لا کثرة فیه، و لا تعدّد، و فی العقل یمتاز کلّ منهما عن الآخر، کما یقول أهل النظر: «بأنّ الوجود عین الماهیّة فی الخارج، و غیرها فی العقل» فیکون اشتماله8 علیها9 اشتمال الحقیقة الواحدة على أفرادها المتنوّعة.
و بالثانی: یکون مشتملا علیها من حیث المرتبة الإلهیّة، اشتمال الکلّ المجموعیّ على الأجزاء التی هی عینه بالاعتبار الأوّل10.
شرح فصوص الحکم داود القیصری - تصحیح آیة الله حسن حسن زاده آملی - جلد اول - ص140-141.
قد مرّ ان الاسم اللّه، مشتمل على جمیع الاسماء، و هو متجلى فیها بحسب المراتب الالهیة، و مظاهرها، و هو مقدّم بالذات و المرتبة على باقى الاسماء، فمظهره ایضا مقدم على المظاهر کلها، و هو متجلى فیها بحسب مراتبه.
فلهذا الاسم الالهى بالنسبة الى غیره من الأسماء اعتباران: اعتبار ظهور ذاته فی کل واحد من الأسماء؛ و اعتبار اشتماله علیها کلها من حیث المرتبة الالهیة. فبالأول یکون مظاهرها کلها مظهر هذا الاسم الاعظم؛ لأن الظاهر و المظهر فی الوجود شىء واحد لا کثرة فیه و لا تعدد، و فی العقل یمتاز کل واحد منهما عن الآخر، کما یقول اهل النظر، بان الوجود عین الماهیة فی الخارج و غیره فی العقل؛ فیکون اشتماله علیها اشتمال الحقیقة الواحدة على افرادها المتنوعة.
و بالثانى، یکون مشتملا علیها من حیث المرتبة الإلهیة، اشتمال الکل المجموعى على الاجزاء التى هی عینه بالاعتبار الاول.
اسم شىء، آن چیزى است که بوسیله آن، شىء شناخته مىشود. بنا بر این، اسم، معرف مسمّى است. اسماء حق تعالى عبارتند از: صور نوعیهاى که باعتبار هویت و آثار دلالت بر صفات و ذات حق مىنمایند، باعتبار وجود معرف وجه حق و باعتبار تعینات دلیل وحدت حق مىباشند.
اللّه، اسم است از براى ذات حق من حیث هى هى بنحو اطلاق، نه باعتبار اتصاف حق بصفات کمال و نه باعتبار عدم اتصاف او باین صفات؛ بلکه وضع شده است از براى ذات مطلق «لا بشرط» نسبت باتصاف. چون ذات حق تعین ندارد و مطلق و لا بشرط نسبت باطلاق و تقیید است. همین عدم تعین حق باعتبار ذات و حقیقت، منشأ اجتماع او با جمیع متعینات، و ظهور او در جمیع حقایق است. فلیکن هذا فی ذکرک لعلّه ینفعک فی کثیر من المقامات و الموارد.
این آن چیزى است که ما در نسخه چاپ اول ذکر کردیم ولى باید توجّه داشت که بحکم عقل و روایات وارد از اهل عصمت، مقام ذات اسم ندارد و وضع اسم براى او محال است، چون این اسم را حق باید بوسیله حضرت ختمى مقام و وارثان علم او اظهار نماید و اظهار این اسم ملازم است با تنزل از ذات و القاء بر مخاطب، لازم این تعیّن است و ذات تعین ندارد. اسم اللّه موضوع له ذاتست باعتبار اتصاف به نعوت و اسماء و این منطبق است بر مقام واحدیت.
*** حقیقت حق باعتبار مقام ذات و کنه حقیقت که از آن تعبیر بعنقاء مغرب و هویت غیبیه احدیه نمودهاند، از فرط بطون و کمون، اسم و رسم ندارد، و قبول اشاره نمىنماید، و محکوم بحکمى از احکام نیست، نه در عوالم ذکر حکیم کسى از او خبر دارد، و نه در عالم ملکوت و ملک رسمى از آن موجود است. آمال اهل عرفان و سلوک از آن مقام منیع منقطع است. قلوب اولیاء از ساحت قدس او محجوب است. اولوالعزم از رسل، بهآن حقیقت راهى ندارند. عباد و سلّاک آن حقیقت را نمىتوانند عبادت کنند؛ و کمل از اولیاء از شناسائى آن حقیقت محرومند. لذا حضرت ختمى مرتبت گفته است: «ما عرفناک حقّ معرفتک».
چنین حقیقتى نه باشیاء نظر لطفى دارد، و نه بحقایق بنظر قهر نگاه مىکند.
بدون توسط، با هیچ حقیقتى ارتباط ندارد، حتى ارتباط او با اسماء و صفات اعم از جلالیه و جمالیه بهواسطه رابطه و واسطهاى است.
بطون و غیبى هم که باین حقیقت اطلاق مىشود، بطون مقابل ظهورى که بحق در مقام واحدیت اطلاق مىشود غیر از باطنى که از اسماء الهیه و امهات اسماءاند و متأخر از مقام ذاتند و متنزل از این مرتبه، این مقام با خلق ارتباطى ندارد و با حقایق خارجى بالذات تباین دارد. اینکه در کلمات ارباب کشف و شهود، تباین حق با اشیاء دیده مىشود، و از طرفى قائل به سنخیت بین خلق و حق شدهاند، تناقض در کلام آنها وجود ندارد؛ چون عدم سنخیت و ارتباط مربوط بمقام ذات و سنخیت و ارتباط و اشتراک محمول بر مقام اسماء و صفات است:
«بینهما فرقان عظیم».
بعد از آنکه معلوم شد این حقیقت غیبى بواسطه همان جهات که ذکر شد، منقطع الارتباط از حقایق خارجیه است، و بواسطه کمال ذات و تمامیت حقیقت با هیچ تعینى سازش ندارد، حتى اسماء و صفات باعتبار تعینات و کثراتى که لازم ظهور آنها است، محرم سرّ این مقام نیستند. بهمین جهت، اسماء الهیه بحسب کثرات علمیهاى که لازم ظهور و تجلى اسماء است؛ نمىشود بدون واسطهاى از وسایط، مرتبط با حق باشند، و اخذ فیض از مقام غیب وجود نمایند.
پس ظهور اسماء و صفات نیز از حقیقت غیبى حق احتیاج بهواسطه و خلیفهاى دارد که سبب ظهور و تحصیل آنها در مقام واحدیت شود. بواسطهى همین رابطه و خلیفه بین اسماء و صفات و حقیقت غیبیه، باب برکات منفتح مىشود، و فیض ازلى شامل جمیع حقایق مىگردد، و نورى که عبارت از وجود منبسط و فیض مقدس و یا فیض اقدس1 است، از صبح ازل طلوع نموده و بهیاکل ممکنات آثار آن مىرسد2 .
بنا بر این، فیض اقدس که فیض مقدس تعین و ظهور همان فیض اقدس است، منشأ تعین و ظهور حق بصورت اسماء و صفات گردید، و از طلوع این حقیقت حق متعین بتعینات اسماء جلالیه و جمالیه مىشود و در صور حقایق ظاهر مىگردد.
فیض اقدس دو نسبت دارد: نسبتى و ارتباطى به حقیقت غیب مطلق و وجود صرف محض واجبى. باین اعتبار ظهور ندارد و متصف به تعینى از تعینات نمىشود، و وجهى نسبت باسماء و صفات و متمایزات در مقام واحدیت دارد.
باین اعتبار، متجلى در اسماء و صفات است، و به کسوت اسماء و صفات در مقام واحدیت و جمع وجود در مىآید. بعد از وضوح این مقدمه، در بیان و شرح کلام مصنف مىپردازیم، تا وجوه خلط و اشتباه مصنف علامه در این مقام ظاهر شود.
مصنف در بیان اینکه انسان کامل، منشأ ظهور عالم است، و حقایق وجودى تعینات انسان است مىگوید: اسم «اللّه»، که مقام جمع اسماء و صفات است، مشتمل است بر جمیع اسماء چون وضع شده است از براى ذات جامع جمیع اسماء و صفات، ناچار مدلول و محکى عنه آن، منشأ انتزاع کافه اسماء و صفات مىباشد.
این اسم باعتبار آنکه جامع جمیع اسماء است، در جمیع اسماء تجلى مىکند. پس اسماء ظهور و صورت این اسم اعظمند، و این اسم باطن و غیب اسماء است. ناچار، اول حقیقتى که از تجلى فیض اقدس در عالم ربوبى تعین پیدا مىکند، اسم اعظم «اللّه» است، و از ظهور این اسم کلى سایر اسماء ظهور پیدا مىنمایند؛ و چون این اسم اول تعین حق است و از تجلى آن جمیع اسماء ظاهر مىشوند، بالذات تقدم بر سایر اسماء دارد.
حقیقت انسان که مظهر تام جمیع اسماء و صفات حق است، ناچار مظهر این اسم اعظم و علت آنکه انسان و عین ثابت او مظهر اسم اللّه و اسم جامع است بیان خواهد شد. بهمین دلیل، حقیقت انسان که مظهر اسم اعظم است در جمیع اسماء تجلى مىنماید، و از تجلى او جمیع مظاهر و اعیان تعین پیدا مىنمایند.
از براى اسم اعظم دو اعتبار است: داراى مقام و مرتبهاى است که بالذات مقدم بر اسماء است، و داراى مقامى است که متظاهر در اسماء و اعیان اسما مىباشد، باعتبار ظهور در اسماء و تجلى در صفات الهیه، جمیع مظاهر اسماء جزئیه مظهر این اسم جامع اعظم مىباشند؛ چون از تجلى این اسم، اسماء دیگر ظاهر شده و بعد از ظهور ناشى از این اسم متجلى در اعیان خود شدهاند؛ و چون ظاهر و مظهر در وجود یک حقیقت است، و تعدد آنها اعتبارى است، متحد و متخالف بالاعتبارند، نتیجة مظاهر اسماء جزئیه مظهر این اسمند. پس اشتمال و در بر داشتن این اسم، اسماء دیگر را نظیر اشتمال حقیقت واحد است نسبت بافراد متنوعه و متعدده خود: «مثل اشتمال انسان بر افراد و اشتمال حیوان بر انواع». پس اسم اعظم، باعتبار ظهور در اسماء و اعیان سایر اسماء، نظیر اشتمال و ظهور یک حقیقت است در مظاهر متعدد، که تعدد بالعرض و اتحاد در این مقام بالذاتست، نظیر تغایر اعتبارى و اتحاد واقعى وجود با ماهیت بحسب اعتبار مفهوم و ذهن، و حمل اولى وجود و ماهیت با یکدیگر متغایرند، و بحسب واقع و حمل شایع صناعى متحدند.
اما باعتبار ظهور ذات اسم اعظم در هر یک از اسماء، و اشتمال آن بر اسماء از حیث مرتبه الهیه و جامعیت ذات نسبت بصفات، اشتمال این اسم بر اسماء دیگر اشتمال کل مجموعى است بر اجزا؛ چون اجزا در این مقام عین کل و کل عین اجزاء است.
*** اعیان ثابته، تعینات اسماء الهیهاند، و عالم منسوب است بعین ثابت انسان کامل، چون عین ثابت انسان کامل سیادت بر سایر اعیان ثابته ممکنات دارد.
تعین در وجود خارجى، عین مبدا تعین است، و تغایر آنها باعتبار تمیز در مقام عقل است، کما اینکه ماهیت عین وجود خارجى در عین و غیر وجود در مقام تعقل و ذهن است.
اعیان ثابته عین اسماء الهیه، و اسماء الهیه به اعتبارى تجلیات اسم «اللّه» و صور اسم اعظمند، و به اعتبارى اجزاء آن مىباشند، چون کل مشتمل بر اجزاء است. اعیان ثابته «باعتبار اتحاد ظاهر و مظهر» به اعتبارى تجلیات و مظاهر و تعینات اسم اللّه و به اعتبارى اجزاء اسم اللّه و اسم اعظمند.
چون حقیقت انسانیه، متجلى در جمیع اسماء و مظاهر اسماء است، به اعتبارى اجزاء حقیقت انسانیه، و به اعتبارى تجلیات این حقیقت مىباشند. قبلا بیان شد که حقیقت انسان، عین اسم اعظم است: «لاتحاد الظاهر و المظهر فی الوجود و تغایرهما فی العقل».
باید توجّه داشت که عین ثابت حضرت ختمى و ائمه خاتمان ولایت کلیه او مظهر اسم «اللّه» ذاتىاند نه «اللّه» صفتى و اسمى.
عین ثابت حقیقت محمدیه «ص» در عالم اسماء و اعیان متجلى در صور اسماء و اعیان است، و عالم به معناى ما سوى اللّه صور و مظاهر اسماء حقست، که مبدا تجلیات اسماء حقیقت کلیه انسان کامل ختمى محمدى «ص» است؛ چون اسماء و اعیان، تجلیات و ظهورات و اجزاء و ابعاض این حقیقت کلیهاند.
«فالحقیقة المحمدیة «ص»، هی التى تجلت فی صورة العالم و هی باطن العالم و العالم ظهورها».
بنا بر آنچه که ذکر شد، حقیقت محمدیه در مقام تعین ثانى، متجلى در جمیع ماهیات است. این حقیقت، چون مظهر تام حق است، بحسب نفس ذات تعین ندارد. اول تعین او ظهور بصورت عقل اول است، بعد از تجلى در عقل، ظهور در جمیع مراتب وجودى از عقول طولیه و عرضیه و مراتب برزخى تا آخر تنزلات وجود متجلى است. بنا بر این، جمیع حقایق از جزئیات روح اعظم انسانى است. نظر به اینکه حقیقت کلیه انسانیه، متجلى در جمیع حقایق است و حقایق از لوازم و فروع و شعب وجود انسانى است، گفته شده است: انسان عالم کبیر، و جمیع عوالم وجودى نسبت بانسان عالم صغیر است. و بهمین جهت، خلیفه حق در مراتب وجودى است. حقیقت محمدیه منشأ تجلى اعیان ثابته، و ظهور ماهیات امکانیه در حضرت واحدیت و تحقق خارجى حقایق در موطن خارج است.
*** مصنف علامه «قده»، انسان را مظهر اسم اعظم و اسم «الله» مىداند و اول تعین و مفاض از حق را این اسم مىداند، و مقام خلافت انسان کامل را باعتبار مظهریت نسبت بجمیع اسماء یعنى اسم اعظم مىداند، و مقام خلافت انسان کامل را باعتبار مظهریت نسبت بجمیع اسماء یعنى اسم اعظم مىداند، و جماعت کثیرى از اهل عرفان با او در این مطلب توافق دارند. در این شکى نیست که اول حقیقت مستفاض و مفاض از حضرت فیض اقدس مقام اسم اعظم است باعتبار مقام تعین آن باستجماع جمیع اسماء و صفات و ظهور آن در جمیع مظاهر و آیات، تعین اول مفاض از مقام لا تعین، جامع جمیع تعینات است. هیچیک از اسماء، بمقام صرافت وجود ارتباط پیدا نمىکند مگر بتوسط اسم اعظم.
حقیقت اسم عظم، نیز باعتبار آنکه خالى از تکثر نمىباشد، ممکن نیست مرتبط بحق باشد؛ و حق واحد صرف لا متعین بدون واسطهاى منشأ ظهور این اسم گردد. آن واسطه، خلیفه واقعى حق است، که اسم اللّه از تعینات این حقیقت کلیه مىباشد. این نکته بسیار غامض است که مصنف علامه از بیان آن غفلت کرده است. این حقیقت عبارت است از فیض اقدس که ما تبعا لبعض ابناء التحقیق از آن تعبیر به حقیقت محمدیه «ص» نمودهایم. «و لا یعلم حقیقة هذه الدقیقة الا الخلص من الاولیاء الکاملین، و سنذکر شطرا من هذا المطلب العالى فی طی شرح الفصول الآتیة».
1 - فیض مقدس متعین از فیض اقدس است. تعدد آنها اعتبارى است فیض حق باعتبار آنکه منشأ تعین اسماء و صفات است، فیض اقدس است و سوائیت در این مقام ظاهر نشده است، همین فیض باعتبار تجلى در اعیان ثابته و مبدئیت آن براى ظهور اسماء و صفات فیض مقدس است.
شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص643-649