عرفان شیعی

عرفان اسلامی در بستر تشیع

عرفان شیعی

عرفان اسلامی در بستر تشیع

الفقرة الأولی  :

شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (حسن زاده آملی):

لمّا تقرّر أنّ لکلّ اسم من الأسماء الإلهیّة صورة فی العلم، مسمّاة ب‍ «الماهیّة»1و «العین الثابتة» و أنّ لکلّ منها صورة خارجیّة، مسمّاة ب‍ «المظاهر» و «الموجودات العینیّة» و أنّ تلک الأسماء أرباب تلک المظاهر، و هی مربوبها.

و علمت: أنّ الحقیقة المحمّدیة صورة الاسم الجامع الإلهیّ و هو ربّها، و منه الفیض و الاستمداد على جمیع الأسماء.

فاعلم2: أنّ تلک الحقیقة3 هی التی تربّ صور العالم کلّها بالربّ‌4 الظاهر فیها، الذی هو ربّ الأرباب؛ لأنّها هی الظاهرة فی تلک المظاهر5 کما مرّ، فبصورتها الخارجیّة المناسبة لصور العالم - التی هی مظهر الاسم الظاهر - تربّ صور العالم، و بباطنها تربّ باطن العالم؛ لأنّه6 صاحب الاسم الأعظم، و له الربوبیّة المطلقة، 

لذلک قال صلّى اللّه علیه و آله: «خصصت بفاتحة الکتاب و خواتیم سورة البقرة»7.

و هی8 مصدّرة بقوله تعالى: اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ‌9 رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ‌»10 فجمع عوالم الأجسام و الأرواح کلّها.



1 - مسمّاة ب‍ «الماهیة» على اصطلاح الحکیم و ب‍ «العین الثابتة» على عرف العارف.

2 - جواب «لمّا».
3 - أی الحقیقة المحمّدیة.
4 - و هو الاسم الجامع الإلهی «اللّه».
5 - أی فی صور العالم.
6 - أی محمّد صلّى اللّه علیه و آله.
7 - أی قوله تعالى: آمَنَ اَلرَّسُولُ بِمٰا أُنْزِلَ إِلَیْهِ‌... البقرة (2):285.
8 - أی الفاتحة.
9 - و اللّه هو الاسم الجامع الإلهی.
10 - سورة الفاتحة (1):2.

منبع:

شرح فصوص الحکم داود القیصری - تصحیح آیة الله حسن حسن زاده آملی - جلد اول - ص145-146.



شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (آشتیانی):

لما تقرّر ان لکل اسم من الأسماء الإلهیّة صورة فی العلم، مسمّاة بالماهیة و العین الثابتة، و ان لکل منها صورة خارجیة، مسماة بالمظاهر و الموجودات العینیة، و ان تلک الأسماء ارباب تلک المظاهر، و هی مربوبها، و علمت ان الحقیقة المحمدیة 

صورة الاسم الجامع الالهى، و هو ربها، و منه الفیض و الاستمداد على جمیع الاسماء، فاعلم: ان تلک الحقیقة هی التى ترب صور العالم کلها بالرب الظاهر فیها الذى هو رب الارباب، لأنها هی الظاهرة فی تلک المظاهر کما مرّ.

فبصورتها الخارجیة، المناسبة لصور العالم التى هی مظهر الاسم الظاهر، ترب صور العالم، و بباطنها ترب باطن العالم، لأنه صاحب الاسم الاعظم، و له الربوبیة المطلقة؛ لذلک قال «ص»: «خصصت بفاتحة الکتاب و خواتیم سورة البقرة» و هی تصدیره بقوله تعالى: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»، فجمع عوالم الاجسام و الارواح کلها.


این فصل از فصول نفیسه این کتاب و مشتمل بر مباحث عالیه در بیان معناى خلافت و ولایت حقیقت محمدیه و اوصیاء معصومین و اولیاء محمدیین «علیهم السلام» است.

در این فصل، اثبات مى‌شود ولایت خاتم انبیاء و جهت قطبیت و ظهور و تجلى او در مظاهر جمیع انبیاء و اولیاء علیهم السلام، حقیقت محمدیه صورت اسم اعظم است، که جهت جامع جمیع اسماء است. در این فصل چند معنى باید بیان شود:

اول: معناى خلافت حقیقت محمدیه «ص».

دوم: نحوه قطبیت او نسبت به اقطاب محمدیین و سایر اقطاب قبل از ظهور خاتم الانبیاء، و نحوه تجلى آن حقیقت در مظاهر سایر انبیاء و اولیاء مبعوثین قبل از زمان او.

سوم: نحوه اعتبار اسماء و صفات در حق، و کیفیت ظهور آنها در اعیان ثابته در مقام علم حق و حضرت واحدیت، و کیفیت تجلى اسماء در حقایق خارجى، و نحوه مربى بودن اسماء نسبت باعیان ثابته؛ و بیان اتحاد عین ثابت محمدى «ص» با اسم اعظم؛ و چگونگى تربیت و ربوبیت آن حضرت نسبت بمظاهر تفصیلى خلقى؛ و کیفیت استمداد اسماء و مظاهر اسماء از حقیقت محمدیه «ص»؛ و نحوه ظهور اسم ظاهر و تجلى اسم باطن در اجسام و ارواح و ظواهر و بواطن.

در مباحث قبلى بیان کردیم، که حقیقت حق و وجود مطلق و لا بشرط عارى از قید اطلاق و لابشرطیت است. ارتباطى با اشیاء و حقایق اسماء و صفات و اسم اعظم از آن جهتى که مشوب با تکثر علمى است ندارد. در نتیجه تجلى حق بفیض اقدس، که باطن اسم اعظم است، بلحاظ بطون و جهت وحدت این اسم، اسماء و صفات به تبع تجلى فیض و ظهور اسم اعظم بجهت وحدت و صرافت ظاهر شد؛ و چون اسماء حق باعتبار اضافه بممکنات منشأ وجود و ثبوت و تحقق صورتى در حضرت علمند، ناچار اعیان ثابته و ماهیات امکانیه در مقام علم، به تبع وجود اسماء و صفات ظاهر شده‌اند. حق باعتبار شهود ذات، علم بجمیع حقایق دارد، و متعلق علم در مقام احدیت، ذات است باعتبار جامعیت جمیع حقایق، و کثرات مقام واحدیت که مقام ظهور ذات است، بصور اسماء متعلقات علم حق که اعیان خارجیه باشند، در این مقام از یکدیگر ناچار تمیّز دارند. ولى تمیز علمى و ثبوت مفهومى اسماء حق، که منشأ و واسطه تجلى او در اعیان است، قهرا اضافه بحقایق خارجى دارد. متعلق اضافه باید حقایقى باشد، که از تجلى اسماء وجود خارجى پیدا مى‌نمایند. ازآنجائى‌که حق تعالى فاعل علمى است، و بر طبق علم، حقایق را وجود مى‌دهد، باید جهت ارتباط حقایق با اسماء حق متمایز باشد. بنا بر این، صورت تجلى حق و آنچه که ظاهر وجود حق است، بدون واسطه یا به واسطه فیض اقدس، اسماء الهیه است. احدیت، مقام بطون و اسماء، مقام ظهور حق در حضرت علمیه‌اند، و اسماء، بواسطه آنکه ظهور ذاتى آنها است، داراى صورت و مظهرند. صورت و مظهر اسماء، اعیان ثابته‌اند باعتبار وجود علمى، و اسماء، متجلى در اعیانند بواسطه صور علمى و اعیان ثابته.

اسماء بوجه کثرت، مرتبط بحق نیستند؛ لذا اسم اللّه، که جهت وحدت و جامع اسماء است؛ و باین اعتبار عین فیض اقدس است، جهت رابط بین حق و اسماء متکثره و صفات متعدده است. بین حق و بین اسماء متکثره، حجاب نورى مقهور الذات و مندکة الانیت و الوجود، موجود است، که باعتبار بطون، عین غیب وجود و باعتبار ظهور، فیض اقدس، منزه و مبرا از شوائب کثراتست.

پس اسماء در مقام ظهور علمى و کشف در حضرت واحدیت، محتاج بواسطه و خلیفه غیب الهى احدى مى‌باشند، که مبدا کشف اسرار کنوز و جواهر اسماء حق گردند. منشأ فتح برکات و منشأ انشقاق عیون خیرات و تجلى فیوضات از معدن فیض و تجلى نورى حق از صبح ازل، چنین حقیقتى است که از آن ابناء تحقیق، تعبیر به خلیفه الهى نموده‌اند، و نبوّت و ولایت او ازلى است.

اسم در اصطلاح طایفه، حقیقت وجود را گویند باعتبار ملاحظه آن با صفتى از صفات، و تجلّی از تجلیات انوار جمال یا جلال، مثل علیم و قدیر و سمیع.

فرق بین اسم و صفت، اعتبارى است. این اسماء، رابط بین حق و خلقند. خلق صور اسماء، بلکه صور اعیان موجود در علمند و صور علمى صورت اسماء حقّند.

اسماء حق موجب و مقتضى مظهرند، و حق از جلباب اسم در خلق تجلى مى‌کند، مثل تجلى او باسم رحمان یا رحیم و رزّاق و قهّار و سمیع و بصیر، و هکذا با سایر اسماء، ظهور اسماء و تجلى صفات در اعیان متوقف است و تا در خارج، موجود مستحق رحمت نباشد، رحم و مرحومى محقق نگردد.

پس عین ثابت ممکن، صورت اسم حق است، و وجود ممکن، عبارتست از تعین و تمیز وجود حقیقى حق در مرتبه‌اى از مراتب ظهور، «مثل ظهور موجود عقلى و روحى و مثالى و مادى»؛ جهت تلبس او بآثار و احکام عین ثابت امکانى. پس ایجاد همان تجلى حق در عین ثابت غیر مجعول، ممکن است که مرآت وجود و آئینه ظهور حق باشد؛ لان الماهیات و الاعیان الثابتة غیر مجعولة1 بلا مجعولیة ذاته‌ المقدسة الاحدیة، عین ثابت امکانى، سبب انبساط حق و ظهور وجود مطلق است.2 

اسماء الهیه رابط بین اعیان ثابته و حقیقت حقند، و واسطه ارتباط بین حق و اسماء ربوبى حضرت اسم اعظم است، که هر اسمى را بمظهر خود متصل‌ مى‌سازد. پس اسم اعظم، متجلى در جمیع اسماء است. اولین مظهر از مظاهر اسم اعظم، مقام رحمانیت و رحیمیت ذاتى است. این دو اسم، از اسماء جمالیه ذات مقدس حقند، که شامل جمیع اسماء مى‌باشند. در مباحث قبلى بیان کردیم که اسم رحمان صورت حقیقت وجود منبسط و اول مظهر او عقل اول است.

بهمین جهت، رحمت حق سبقت بر غضب او دارد. بعد از ظهور اسماء جمالیه، نوبت بظهور و حکومت اسماء جلالیه مى‌رسد.

اسم اعظم خلیفه و واسطه در ظهور و اظهار و افاضه خروج مکنونات، مستکن در عالم غیب محض، و منشأ اتصاف حق باسماء جمال و جلال است؛ چون جمیع انیات در باطن وجود غیب حق استهلاک دارند، و با قطع نظر از واسطه و خلیفه، اظهار و ابراز «ما کمن» حکمى ندارند و در غیب محض مستورند.

اسم اعظم و خلیفه رحمانى، که باعتبار وجود عین حقیقت محمدیه «ص» است، در جمیع مظاهر و مرائى اسماء و صفات سریان دارد. سریان او سریان مجهول الکنه و الحقیقة است، نظیر سریان نفس در مظاهر غیب و شهادت وجود خود؛ و چون در مقام ذات تعین ندارد، سبب تعین و ظهور اسماء و مظاهر اسماء است. بنا بر این، اسم اعظم نسبت باسماء و مظاهر اسماء لا بشرط و عارى از جمیع قیود است، حتى از قید اطلاق. و اسماء دیگر، اعم از کلى و جزئى، بشرط شى‌ء نسبت باین اسم اعظمند. نفس ناطقه انسانى، بهترین وسیله از براى کشف حقایق غیبى است، نفس در مقام ذات و مراتب سرّ و خفى و اخفى، لا بشرط است و نسبت به مراتب تعینات خود، از قبیل عاقله و واهمه و متخیله و سایر مجالى و مظاهر ظاهرى و باطنى خود، بشرط شى‌ء است.

*** اولین تکثّرى که از تجلى احدى حق در عالم واقع شده است، تکثر و تمایز در مقام واحدیت و حضرت علم و عالم اعیان ثابته است، که از آن تعبیر به کثرت اسمائى نموده‌اند. خلیفه حق که اسم اعظم و حقیقت محمدیه باشد، در این موطن متلبس به کثرت اسمائى و صفاتى گردیده است.

این کثرت، مبدا جمیع کثرات و منشأ جمیع فعلیات و مفتاح باب خیرات و برکات است. مبدا جمیع تعینات خلقى، همین مرتبه از وجود است که از آن تعبیر بمقام «رؤیة المجمل مفصلا» نموده‌اند. افق هر اسمى که نزدیکتر بمقام فیض اقدس و تجلى ارفع اعلاست، وحدت آن اتم، از شوائب کثرات ارفع است.

هر اسمى که افق آن دورتر بمقام منیع این فیض است، کثرت در آن تمام‌تر و جهات ظهور در آن خفى‌تر است، اسم اعظم «اسم الله» الهى، با آنکه جامع جمیع متکثرات و مبدأ کافه تعینات است؛ چون باعتبار وجه غیبى نزدیکتر بفیض اقدس است، بلکه به اعتبارى عین فیض اقدس است؛ از این جهت منزه از کثرت است، اگر چه از این جهت هم رایحه کثرت از آن استشمام مى‌شود. واحد حقیقى، همان حق مطلق و وجود صرف عارى از جمیع تعینات است.


بدیعة ملکوتیه‌

این که گفتیم اسم اعظم الهى، جامع جمیع اسماء حق است، حتى اسم رحمان که صورت وجود و تجلى حق بفیض مقدس است، سدنه این اسم اعظم است؛ منافات ندارد با آنچه که در مسفورات اهل الله ذکر شده است که: هر اسمى از اسماء الهیه، جامع اسماء متعدد است. و هیچ اسمى در مقام ذات و جوهر حقیقت ناقص نیست، و احاطه بر اسماء و مظاهر مختلف دارد؛ بلکه هر اسمى از اسماء، جامع جمیع اسماء و مشتمل بر جمیع حقایق است. هر اسمى بوجهى متحد با ذات حق، و ذات حق متحد با کافه اسماء و صفات کمالیه است. عینیت صفات با ذات و اتحاد ذات با جمیع صفات مقتضى این معنى است. بنا بر این، هر اسمى باعتبار اتحاد با ذات حق در مقام احدیت وجود، مشتمل بر جمیع اسماء و صفات است.

تحقیق کلام آنکه، اینکه گفته مى‌شود: برخى از اسماء حق از اسماء جمال، و بعضى از اسماء، اسماء جلالیه‌اند؛ باعتبار ظهور اسمى و خفاء اسم دیگر در باطن این اسم مى‌باشد. اسم رحیم، مثلا صفت رحمت و احکام آن ظاهر و سخط در باطن وجود آن مستور است. پس اسم جمال، ظهور جمال و رحمت و لطف و بطون جلال است. اسم جلال ظهور حق به صفت قهر و غلبه است، و باطن آن رحمت و شفقت است. ظاهر در باطن مخفى و بطون در ظهور مخفى است همچنین اسم اول و آخر.

اما اسم اعظم که رب اسماء است، در نهایت اعتدال و استقامت است و هیچ یک از صفات در مقام ظهور بر دیگرى غلبه ندارد. علت این اعتدال، جامعیت اسم‌ اعظم و احاطه او بر اسماء کلیه و جزئیه است، و باعتبار احاطه و سریان در جمیع مظاهر، مقوم و محیط بر جمیع اسماء و مظاهر است؛ و خاصیت هر حقیقت کلى و جامع، دارا بودن جمیع مراتب بطون و ظهور آن مراتب که متقوم به او محاط نسبت به‌آن هستند، مى‌باشد.

از باب مثال افراد جزئى منتشره خارجى انسان بصفات متعدد و متضاد وجود دارند، و اجتماع آنها با یکدیگر امکان ندارد؛ ولى حقیقت کلى انسان که شامل همه افراد و متضمن جمیع خصوصیات است، چون متصف بوجود سعى احاطى است، سریان و ظهور در جمیع متضادات دارد. سعه وجود او، مقتضى جامعیت نسبت بمتقابلات است. در حکمت متعالیه بیان شده است که نفس در مقام واجدیت معانى و خزینه بودن آن نسبت بصور مختلف متعدد، چه در کلیات «صور معقوله در غیب وجود نفس»، و چه در جزئیات «صور موجود در خزینه خیال»، جامع متضادات و مشتمل جمیع متخالفات است. لذا حق اول در عین ظهور، باطن و در عین بطون، ظاهر و در عین اولیت، آخر و در عین آخریت، اول است. «هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ، هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ، هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ، السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ، سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکُونَ. هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏، یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ».

*** چون دین اسلام و شریعت حقیقت محمدیه «ص»، مبتنى بر مقام جمع و تفصیل است و حقیقت محمدیه «ص»، مظهر اسم اعظم و جامع مقام جمع و تفصیل و مظهر مقام جمیع اسماء و تفصیل صفات است، در این آیه‌ «هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ» اشاره به جمع و تفصیل شده است.

چون علم، مبدا تفصیل است و عالمیت حق همان تمیز حقایق و اعیان ماهیات و در عین جمع، یعنى صور ماهیات در عالم غیب است. «هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ» باعتبار افاضه وجود بر ماهیات ممکنات و مظاهر وجود در بدایت وجود، و افاضه کمالات وجود باعتبار نهایت.

حق در این مقام، توحید ذاتى را باعتبار جمع تکرار نموده است؛ چون کثرات معتبره ناشى از تفاصیل صفات، منافات با وحدت ذاتیه ندارد. «الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ» باعتبار غناى مطلق ذات او و احتیاج حقایق به‌آن ذات غنى مطلق، و مدبّر کل و ایجادکننده نظام تام و تمامى که اکمل از آن متصور نیست، و تجرد از ماده و شوائب امکان در جمیع صفات به‌نحوى که در اتصاف بکمالات حالت منتظره ندارد، و هیچ صفتى در او بالقوه نیست مى‌باشد. «السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ»، اشاره است به مبرا بودن او از نقائص؛ و نازل‌کننده آرامش و سکینه بر قلوب مؤمنین؛ و حافظ اهل ایمان در حالت امن و آرامش از هر امرى که باعث تزلزل قلب و نقص در ایمان شود. در حد اعلاى قوت و قدرت است به‌نحوى که احدى بر او غلبه نمى‌کند، و بر همه غالب است و مسلط و قاهر بر جمیع حقایق؛ و باعتبار علوّ مقام، احدى بمقام کبریائى او راه ندارد، و هیچ موجودى توانائى معیت با او در وجود و تقارن با او در مرتبه ذات ندارد.

حقیقت او خالق کل، و تقدیرکننده مظاهر اسماء و صفات خود، و معطى اعیان ثابته و قوابل امکانیه، و ظاهرکننده حقایق از مقام ذات به مقام علم و از مقام علم و تمیز مفهومى بمقام تفصیل و تمیز و تعدد وجودى و قدر خارجى، و جاعل حقایق در اعیان بصورت تفاصیل و مظاهر اسماء و صفات است.

اسماء حسنى و صفات علیاى خود را بصورت مخلوقات ظاهر نموده، و حقایق مکنون در غیب وجود خود را بصورت موجودات و مخلوقات ابداعیه و مظاهر محسوسه در آورده است، که بلسان اسماء و صفات او را تسبیح و تقدیس نمایند.

در این آیات، تصریحات و اشارات و لطائف دقیقى حاکى از اتحاد و یگانگى صفات کلیه، از جلالیه و جمالیه و اسماء ذاتیه و صفاتیه و افعالیه با ذات مقدسه احدیه موجود است.

صفات و اسماء متجلى در مقام واحدیت و حضرت علمیه، همان تجلیات و رقایق وجود حقند و از قبیل أعراض حالّه در ذات حق نیستند، و از ظهور حق به کسوات اسماء و اعیان ثابته متجلى شده‌اند، و حقیقت اسماء و صفات باعتبار باطن ذات، عین حقیقت غیبى واجب‌الوجودند.

توهم نشود، که اسماء در مقام واحدیت بحسب وجود خارجى حقایق، زائد و عارض بر اصل وجود حقند: «الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمائِهِ» و فی التنزیل:

«ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏». مسلک اهل توحید در این مسئله، همان مختار محققان از حکما است که گفته‌اند: «بسیط الحقیقة کل الاشیاء». عرفا از این عبارت تعبیر نموده‌اند: که وجود باعتبار احدیت جمعیه، کل الاشیاء است. وحدت الهیه، همان وحدت احدیت جمعیه است، که ابناء توحید از آن به وحدت حقیقى تعبیر نموده‌اند. «ان الذات الاحدیة باحدیة جمعها، تجلى بالفیض الاقدس».

و از این احدیت جمع و بسیط الحقیقة کل الاشیاء، حضرت صادق (ع) به: انه تعالى شى‌ء بحقیقة الشیئیّة. و مراد از شى‌ء شیئیّت وجودى است.

فیض اقدس، همان خلیفه الهى است که مبدا ظهور «ما کمن» فی غیب الذات است، که روح خلافت حقیقت محمدیه، و رب و مبدا و اصل خلافت و ولایت و قطبیت در جمیع عوالم وجودى است. بعد از تدبر تام در معانى آنچه که در این باب ذکر کردیم، مى‌پردازیم بشرح کلمات مصنف علامه در این فصل «فصل تاسع»:

*** علت اینکه حقیقت محمدیه «ص»، قطب الاقطاب است: آنست که از براى اسماء الهیه صورت و ظاهر و رقیقه‌اى در حضرت علمیه موجود است، که از تجلى حق بفیض اقدس ظاهر شده است. هر اسمى، اعم از اسماء جمالیه و جلالیه، بهمان بیانى که ذکر شد، داراى رقیقت و ظاهرى است، که در آن تجلى و ظهور نموده است. این اسم با ظاهر و مظهر خود وجودا اتحاد دارند، ولى اتحاد حقیقت و اصل با رقیقت و فرع، از صورت و رقیقه اسماء الهیه، تعبیر باعیان ثابته نموده‌اند.

اسماء، صورتى نیز در خارج دارند، که از صور خارجى تعبیر بمظاهر خارجى اسماء نموده‌اند. و در لسان بعضى از اهل تحقیق، از مظاهر خارجى، بصورت و مظهر عین ثابت موجود در حضرت واحدیت تعبیر شده است. باین معنى که اعیان ثابته، مظهر اسماء الهیه، و اعیان خارجى مظهر عین ثابت موجود در مقام علم‌اند؛ کما اینکه صفات و اسماء الهیه، مظهر حضرت احدیت وجودند.

اسماء الهیه، مربى و ارباب مظاهر خارجیه‌اند.3 و رابط بین حق و خلق، اسماء الهیه‌اند، و حقایق خارجى مربوب و مظهر اسماء حق و اشعه و لمعات و فروع و افیاء و ظهورات و تجلیات جمال مطلقند.

حقیقت محمدیه «ص»، همان‌طورى‌که قبلا بیان شد، صورت اسم جامع الهى و مربوب اسم اعظم است، و چون هر صورت و مظهرى با ظاهر و اصل متحد است، عین ثابت محمدى «ص» با اسم اعظم در وجود خارجى اتحاد دارد؛ بلکه بنظر تحقیق، حقیقت محمدیه «ص»، عین فیض اقدس و اسم اعظم است باعتبار جهت وحدت. باین اعتبار حقیقت خاتمیه، در حضرت واحدیت متجلى در جمیع اسماء، و باعتبار وجود خارجى متجلى در جمیع مظاهر است، و فیض و استمداد از وجود پاک او بجمیع موجودات مى‌رسد، و مربى جمیع صور و مظاهر عالم وجود است. و چون حقایق عالم داراى جهات ظهور و جهات بطونند، باعتبار مظهریت، اسم ظاهر، بلکه باعتبار ظهور ذات مربى و مبدا فیوضات، و بحسب باطن حقیقت و ذات مربّى باطن ذات حقایق است. و خاصیت اتحاد با اسم اعظم که جامع جمیع اسماء است، تجلّى در جمیع حقایق و ما سوى اللّه مى‌باشد.

بنا بر این، حقیقت محمدیه به ربوبیت مطلقه، مربّى عوالم وجود از عنصرى و مثالى و مراتب روحى و عقلى است.

اشیا بحسب بطون ذات، مظهر اسم باطن، و باعتبار ظهور، مظهر اسم ظاهرند، و حاکم بر اسماء ظاهریه و باطنیه اسم اعظم و اسم جامع الهى است. چون افتتاح وجود بتوسط اسم اعظم و باطن حقیقت احمدى است. حضرت فرموده است:

«خصصت بفاتحة الکتاب و خواتیم سورة البقرة». و چون اسم اللّه، مبدا انفتاح ظاهر و باطن وجود است، و انسان کامل بتوسط این اسم متجلى در جمیع اسماء و مظاهر اسماء است از حضرت جمع وجود واحدیت هستى وارد شده است:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ». پس مربى جمیع عوالم از اجسام و ارواح، همین حقیقت کلیه الهیه است.

*** سرّ اختصاص رسول امّى عربى بفاتحة الکتاب، مظهریت او نسبت بجمیع اسماء حسنى و صفات علیاء است. مثل سایر انبیاء اختصاص به مظهریّت و ظهور اسمى دون اسمى ندارد. بیان این مطلب و سرّ اختصاص او به مظهریّت تامه و اختصاص تام او بفاتحة الکتاب، از غوامض معارف است. فهم تام و کامل آن‌ اختصاص به محققان از اهل توحید دارد، غیر این طایفه «رضى الله عنهم»، در این مطلب از مکان بعید ندا مى‌کنند. «فهم لعمرى ینادون من مکان بعید».

اسدّ طرق و صراطات نیل بکمال، صراط و طریقه حقیقت محمد «ص» علیه السلام، و ائمه تابعان و وارثان مقام و علوم او احوال اویند، که جامع بین تنزیه و تشبیه و فرق و جمعند. حقیقت این طریقه مستقیمه در سوره فاتحة الکتاب مسطور است، از بیان حقایق موجود. سرّ اینکه حقیقت محمدیه «ص»، اختصاص به مظهریّت اسم الله دارد، و از وجود او امداد بموجودات مى‌رسد، از تفسیر این سوره معلوم مى‌شود.

در «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ»، اسرارى نهفته است. اسم هر شى‌ء معرف آن شى‌ء است. اسماء حق تعالى، صفات متعدده متقابله‌اند که ذات به آنها اتصاف دارد و منشأ تقیید وجود مطلق صرف مى‌باشند و به اعتبارى جمیع حقایق، اسماء الهیه‌اند؛ چون ظاهر و مظهر در وجود خارجى اتحاد دارند. نحوه اتحادى که مجهولة الکنه و الحقیقة است. جمیع حقایق وجودى و اسماء الهى و یا مظاهر، باعتبار هویات و خصایص دلالت بر ذات و صفات حق مى‌نمایند. «اللّه» اسم ذات متصف بصفات و اسماء است، و باعتبار اصل هویت، جامع جمیع اسماء است. بهمین جهت، به‌آن اسم اعظم اطلاق نموده‌اند، و حقیقت محمدیه به اعتبارى اصل وجود و حقیقت عین این اسم است، و عین ثابت او صورت و تعین این اسم اعظم است. لذا سمت سیادت باعیان ثابته جمیع ممکنات دارد. کما حققناه فی مطاوى هذا الشرح.

رحمان اسم حق است، باعتبار آنکه مفیض اصل وجود است در بدایت وجود و ایجاد. لذا جمعى آن را صورت اسم اللّه و جامع جمیع اسماء دانسته‌اند. و فرق آن با اسم الله و اعظم مثل فرق بین وجود منبسط و عقل اول است، که باطلاق و تقیید، و اجمال و تفصیل با یکدیگر فرق دارند. فافهم هذا فانه مفتاح مفاتیح المعرفة فی مسألة مظهریة الاسماء کما حققناه آنفا و سنحققه ایضا.

اطلاق اسم «رحیم» بحق تعالى، باعتبار آنست که مفیض کمالات و شئونات معنوى بر حقیقت انسان است. باعتبار نهایت اصل وجود در همه سارى است.

خصوصیاتى نیز علاوه بر اصل وجود در مقام قوس صعود و نهایت وجودى، در حقیقت انسان لحاظ شده است، که از این جهت مظهر اسم رحیم است. باین معنى در بعضى از روایات وارده از اهل بیت عصمت «و ائمتنا المعصومین ارواحنا لهم الفداء» تصریح شده است. منشأ اعتبار این اسم «رحیم»، صورت انسان کامل جامع بین رحمت عامه و خاصه‌اى که حکایت از مظهریت ذات وجود مطلق مى‌نماید مى‌باشد. لذا صورت انسان کامل ختمى، اسم اعظم و خلیفه تام و تمام حق است. لذا وارد شده است: «معرفتى بالنورانیة معرفة اللّه».

خاتم ولایت این خلیفه، نیز همین حکم را دارد، و مظهر تام است، و میزان و معیار کامل حقایق اسلامى است. لذا بعلى علیه السلام «میزان الاعمال» اطلاق شده است؛ و جامع کمالات جمیع انبیاء است. لذا حضرت رسول او را بهمین عنوان معرفى کرده است، و خود را با او در مواطن اصلى وجود متحد دانسته است و گفته است:

اگر کسى بخواهد کمالات مخصوص هر نبیى را ببیند، «فلینظر الى على بن ابى طالب». بلحاظ همین جامعیت پیغمبر گفته است: «اوتیت جوامع الکلم».

چون اختصاص به مظهریّت ذات حق دارد و سایر کمل از انبیاء از تجلیات اسمائى حقند.

و نیز وارد شده است: «بعثت لاتمم مکارم الاخلاق». سیر در احوال آن حضرت در زمان حیات ظاهرى، معرف اخلاق و ملکات تام و فوق التمام و محیر العقول اوست.

مقام و مرتبه الوهیت محتجب در صورت رحمت انتشاریه و ساریه در حقایق اکوان است؛ چون رحمت وجودى حق همه را فرا گرفته است، و ظهور این رحمت در صورت حقیقى انسان است. لذا از امام محقق سابق جعفر بن محمد (علیهما السلام) مأثور است که صور انسانیه بزرگترین حجت خدا است. و این کتابى است که حق بدست خود آن را نوشته است. اشاره به اینکه بین انسان کامل و حق در خلقت واسطه‌اى وجود ندارد.

«و غیر ذلک من الاخبار التى وردت عنهم «علیهم السلام» بلسان الاشارة».

در حدیث آمده است که خداوند آدم را بصورت خود خلق کرده است.4 

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»، یکى از آیات فاتحة الکتاب است که اختصاص به نبى ما دارد. حمد اختصاص بحمد قولى که عبارت از «الْحَمْدُ لِلَّهِ» است ندارد؛ چون الفاظ از براى روح معانى وضع شده‌اند نه جسد و قالب. بهر نحوى و طریقى که حامد کمالات محمود را ابراز و اظهار نماید، حمد تحقق پیدا کرده است. لذا جمیع موجودات، حق را تسبیح و تحمید مى‌نمایند. در کلام الهى باین معنى در مواضع متعدد اشاره شده است. در کلمات نبویه و ولویه، نصوص و ظواهر و اشارات و لطائف زیادى بر این معنى که حقایق وجودیه و موجودات، اعم از ناطق و صامت حق را حمد مى‌نمایند، موجود است.

موجودات باعتبار خصوصیات وجودى و وجدان کمالاتى که از حق به آنها افاضه شده است؛ و باعتبار وجود قوه کمالات و انتقال از نقص بکمال و وصول بغایات وجودى خود، حق را از شریک و صفات نقص و عجز تنزیه مى‌کنند. چه آنکه هر مقیدى حاکى از مطلق، و هر ناقصى که طالب کمال است، حکایت از کامل مطلق مى‌نماید. حقایق ممکنه، چون مجلاى فیض و ظهور حقند، و از خود چیزى ندارند، نحوه وجود آنها همان اظهار کمالات حق سرمد است. مبدا افاضه جمیع نعم، از ظاهرى و باطنى مثل صحت و رزق و معرفت و علم، حق اول تعالى مجده مى‌باشد. مبدا کل و حافظ کمالات امکانیه اوست. باعتبار آنکه مدبّر نظام وجودى است، رب و پروردگار عالم است. رجوع همه اشیاء بسوى اوست، و کمالات اشیاء در حقیقت از اوست.

حقایق وجودى در قیامت کبرى، مضمحل در حیطه جمال و جلال حق مى‌شوند؛ و همه تعینات امکانى در حال فناء و حق در آن روز به صفت «قهار» تجلى مى‌کند. تجلى حق باسم قهار منشأ زوال تعینات مى‌گردد، و همه حقایق در وجود حقیقى مستهلک مى‌شوند. ملاک مالکیت او در روز جزا همین است.

پس حمد باعتبار جمیع مراتب اختصاص به او دارد، و برگشت همه حقایق به اوست، وجود امکانى، وجودى عاریتى و مجازى است که از حق ظاهر و بحق منتهى مى‌شود. لذا بعد از آنکه حق را مستحق حمد واقعى دانست؛ زیرا مبدا همه کمالات اوست و حمد مخصوص محمود است، بصفات و کمالات، مبدا کمالات ظاهرى و باطنى، عام و خاص اوست دو اسمى که دلالت بر کمالات اولى و ثانوى مى‌نماید، بعد از جمله‌ «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» ذکر نمود، که‌ «الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» باشد، و چون تعینات امکانى در آخرت بواسطه تجلى حق باسم قهار محو در ظهور و تجلى ذاتى حقند، فرمود: مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ‏؛ با آنکه مالک ملک و ملکوت است، در جمیع اوقات و ازمنه. اتم مراتب حمد، حمد حق است، ذات خود را در مقام احدیت وجود، و باعتبار ابراز و اظهار کمالات موجود در ذات را در مقام واحدیت است.

مرتبه دوم حمد، حمد حق است ذات خود را در مقام ظهور در ملابس و تعینات اسماء و صفات و مرتبه حضرت علمیه و مقام اعیان ثابته. بعد از این مقام، مرتبه ظهور حق است بصورت عقل اول، و ظهور در جمیع مراتب تا عالم هیولى کلى. در جمیع این مراتب، چون حق متجلى است، حامد حقیقى خود اوست.

«و هو الحامد و المحمود فی البدایة و النهایة و ما بینهما فی مقام الجمع على السنة التفاصیل». مجلاى ظهور و اظهار جمیع مراتب حمد، از واحدیت و عالم ارواح و نفوس و برازخ، حقیقت انسان کامل است. بواسطه حمد حق در مقام احدیت وجود، و ظهور ذات از براى ذات و محمود و معبود کل، حمد حق از مجلاى وجود او سریان در جمیع مراتب مى‌نماید. باین اعتبار، بعد از حمد در مقام احدیت وجود، یعنى حمد حق ذات خود را بظهور در ملابس اسماء بنحو کثرت در وحدت «کالشجرة فی النواة»، حمد انسان کامل مکمل محمدى است در جمیع مراتب و مظاهر حمد.5 

از آنجا که حق تعالى بوسیله کلام خود در عبادش تجلى بملابس صفات نموده است، بندگان خاص، عظمت و بهاء و جلالت و کمال قدرت حق و تمام جلال او را شهود نموده‌اند؛ و حق را بحسب قول و فعل مخاطب قرار دادند؛ و عبادت را خاص او دانستند؛ و از حول و قوه او استمداد نمودند. حرکات و سکنات آنها عبادت حق است. بطور دائم حق را عبادت مى‌نمایند، و او را بلسان محبت بواسطه مشاهده جمال و جلال او مى‌خوانند، خصوصا حضرت ختمى حق را بوجه مطلق عبادت نمود، و بوجه مطلق او را مخاطب نمود. و لا یخفى ان فی هذا و ما قبله دلائل على اختصاصه «صلوات الله علیه» بسورة فاتحة الکتاب.

شخص متوجه بحق در مقام عبادت و توجه باین معنى که ما سوى الله فعل حقند، و خود او و افعال او در مقام ادراک توحید فعلى، حاضر نزد مالک الملک است و یکى از افعال او حمد حق است به حقیقت‌ «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» پى برده است. حضور در این مقام، مفاد قول حضرت رسول است که فرموده است: «فاعبد ربک کأنک تراه و ان لم تکن تراه فانه یراک».

بعد از ترقى از این مرتبه و خروج از تقید عالم کثرت، و توجه بعالم وحدت و ظهور؛ حق را ظاهر و حاضر مى‌بیند. در مرتبه اول خود و فعل خود را حاضر نزد حق مى‌دید، ناچار قلب او متوجه حضور معبود مى‌شود و مى‌گوید: «إِیَّاکَ نَعْبُدُ»، بعد از ترقى از این مقام و تحقق باین مرتبه که قلب او عبادت حق را بحق و عون حق مشاهده نماید، و ظهور جمیع اقسام حمد را ناشى از مشیت رحمانیه و رحیمیه حق بداند در مقام عبادت مى‌گوید: خدایا «إِیَّاکَ نَعْبُدُ» چون بحول و قوه حق، حق را عبادت مى‌کند. بعد از ترقى از این مرتبه، و شهود این معنى که عبادت او براى حق است، بعون و حول و قوه حق، بمقام و مرتبه حضور قلب در مقام استعانت مى‌رسد. لسان این مقام، «کنت سمعه و بصره، و انه یسمع و یبصر و یبطش به» است. لذا در بیان اظهار تحقق باین مقام مى‌گوید: «وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ». جمیع افعال و آثار خود، اعم از عبادت و غیر عبادت را مستند به مشیت و اراده حق مى‌نماید، و حالت فناء در افعال به او دست مى‌دهد. بعد از توغل و انغمار در این مرتبه توجه باین معنى که مشیت و اراده فعلى حق ناشى از اسماء و صفات است، و اقتضاى ظهور اسماء و اعیان منشأ انبعاث مشیت گردیده است؛ واقع در صراط ذات و اسماء و صفات حق مى‌شود. حق در او باسماء خود یکى بعد از دیگرى تجلى مى‌نماید، و باخلاق حق متخلق مى‌شود. این مقام، مقام هدایت است که حق عبد را بصراط ذات و افعال خود ایصال مى‌نماید.6 بعد از سیر در این مقام و تحقق به احدیت اسماء، بمقام و مرتبه استقامت مى‌رسد. این استقامت، استقامت در طریق و استقامت در اسماء و صفات حق است. فناء در اسماء موجب شهود ذات حق مى‌شود7 .

عابد بعد از تشرف باین کرامت، بمقام عشق بذات که ملازم با فناء در ذات است مى‌رسد. لسان این مرتبه، قول نبى امى عربى است که فرمود: «رب زدنى‌ فیک تحیرا»: این مقام، مقام ضالین است. عبد عابد حق، بعد از عبور از این مرتبه که طریق آن اصعب طرق است، بمقام بقاء بعد از فناء مى‌رسد. لسان آن: «الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» است. قائل بعد از صحو بعد از محو، گویا باین مقام مى‌رسد.

در این سوره، انسان بمهتدین بصراط مستقیم، و مغضوبین و معرضین از صراط مستقیم، و مهتدین به منعمین، و ضالین تقسیم شده است. منعمین متصف بدو وصف شده‌اند: یکى‌ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ‏، و دیگر وَ لَا الضَّالِّینَ.

معنى آیه، بنا بر آنچه که ذکر شد، چنین است: خدایا ما را براه راست هدایت کن. راه کسانى که به آنها نعمت عطا کردى، نه راه کسانى که مورد غضب تو واقع شده‌اند، و نه راه کسانى که ضال و فناء در ذات شدند، به‌نحوى که حالت بقاء بعد از فناء پیدا نکردند. بنا بر این، معنى آیه شریفه چنین مى‌شود: خدایا ما را بطریق هدایت ثابت گردان و ما را در استقامت در سیر اسماء و طریق وحدت، یعنى طریق کسانى که آنها بنعمت خاصه رحیمیه که معرفت و محبت و هدایت و حقانیت اولیائى که حق را اول و آخر و ظاهر و باطن شهود نمودند، مقام تمکین و استقامت بخش؛ نه طریق کسانى که در ظواهر متوقف شدند؛ و محتجب در نعمت ظاهرى و تجلى رحمانى گردیدند؛ و در پرده‌هاى لذت جسمانى از حقایق روحانى و نعمتهاى قلبى مانند یهود محروم شدند 8.

«وَ لَا الضَّالِّینَ» نه کسانى که در بواطن و حجب نورانیه واقف گردیدند، و از رحمت رحمانیه باحتجاب در رحمت رحیمیه محروم گردیدند. از ظهور حق در ذرات وجود غافل ماندند. از طریق مستقیم منحرف شدند و از شهود جمال حق در کثرات و تجلى نور مطلق در حقایق ملک و ملکوت محروم گردیدند. چون دعوت نصارى ببواطن و اعراض از ظواهر است، و جماعتى از اهل نظر از اسلامیین با آنها موافقت کرده‌اند، دعوت اولیاء محمدیین «ع» بظاهر و باطن هر دو مى‌باشد.

جمع بین محبت ذات و حسن صفات نموده‌اند. بین جنت ذات و صفات و افعال جمع کرده‌اند. حق هم همین است. اعتقاد بزرگان امامیه و تابعان اولیاء محمدیین، جمع بین مراتب وجود است. «جزاءهم عند ربهم». جزاء عند الرب، همان شهود ذات و حشر در جنت ذات است. «جنات عدن لهم اجرهم و نورهم»، اشاره به جنت افعال و یا صفات مى‌باشد. «اینما تولوا فثم وجه اللّه للذین احسنوا الحسنى»، مؤید تام آنچه که ذکر شد مى‌باشد. تابعان حقیقت محمدیه «ص»، حق را در همه چیز شهود مى‌نمایند. «و قد افصح عن هذا قطب الاقطاب، و من عنده ام الکتاب، مقدم القوم و ساقیهم فى الکوثر، على بن ابى طالب «ع» ما رأیت شیئا الا و رأیت الله قبله و بعده و معه و فیه».

حضرت، حق واحد به وحدت حقیقى را در عین عدم مجانست با خلق با همه چیز و در همه چیز و قبل و بعد از هر چیز شهود نموده است.

دلى کز معرفت نور و صفا دید بهر چیزى که دید اول خدا دید

شاهد بر آنچه که ذکر شد، این است که «ضالین» معطوف بر «مغضوبین» نیست. لازمه عطف تکرار است نسبت به کثیرى از اشرار، و عدم استیفاى ذکر طایفه‌اى از اخیار. تعبیر به کلمه «لا»، شاهد مختار ما است. در صورت عطف، احتیاج بحرف نفى نیست. اگر گفته شود: «انى لا اذهب الى دار عدوى و لا حبیبى»، این جمله دلالت مى‌کند بر اینکه رفتن در دار عدو، و دوست در یک رتبه از مصلحت نمى‌باشد. هذا ما یستفاد من الآیة، و لا یخفى ما فیه من الشواهد على اختصاص النبى بفاتحة الکتاب.




1 - برخى از اعیان محققان گفته‌اند: «اعلم ان الاثر لا یکون للوجود اصلا، من حیث کونه وجودا فقط، بل لا بد من انضمام أمر آخر خفى، فیه یکون هو المؤثر، و علیه یتوقف الاثر، و لما کان امرا یکون محصورا بین مرتبة و وجود و تعذر اضافة الاثر الى الوجود، کما مرّ تعین اضافته الى المرتبة، و مرتبة الوجود المطلق الالوهیة. و الیها و الى نسبها المعبر عنها بالاسماء یسند الآثار، و المراتب کلها امور معقولة غیر موجودة فی اعیاننا، فلا اثر إلا لباطن اضیف نسبته الى ظاهر، لغموض سرّه، و صعوبة ادراکه بدون الظاهر، فمرجعه فی الحقیقة الى باطن من ظاهر و فیه، فاعرف». اگر وجود مطلقا اختصاص بمقام حق داشته باشد، و اعیان و ماهیات با قطع نظر از تجلى علمى و عینى حق مطلق، اباطیل و اعدام باشند بوجه من الوجوه آثار مستند به حقیقتى غیر از اصل وجود نمى‌باشد. چه از اقدمین از حکما و متألهان از اهل حق رسیده است: «لا مؤثر فی الوجود الا اللّه». و نیز بهمنیار در تحصیل گفته است: «لیس لما بالقوة مدخلیة فی افاضة الوجود اصلا». تعین و محدود شدن وجود، ناشى از تنزل وجود از اسماء اطلاق بارض تقیید است. غیر از حقیقت وجود، چیزى متصور نمى‌باشد که با انضمام وجود مبدا اثر گردد. ماهیت و عین ثابت، امر عدمى است که از حد وجود انتزاع مى‌شود، و وجود، بعد از تنزل معروض چنین امر موهومى مى‌گردد. بنا بر اعتباریت و وهمیت چنین مفهومى، مبدئیت آن از براى اثر تناقض صریح است، مگر بالمجاز و الاعتبار، چون اعیان ثابته با قطع نظر از وجود، حقیقتى ندارند، بلکه ماهیت با وجود هم بوى وجود را استشمام ننموده است، و مفهومى ذهنى و اعتبارى است.

حق آن است که آثار مستند باصل وجود حق است، ولى این وجود باعتبار تنزلات و قبول حدود، آثار مختلفى دارد، که آن آثار در شئون عامه مشترک و ببعضى از جهات مختلفند، و یک اصل واحد، جامع بین آثار است، و ظهور و وجود و آثار وجود و ظهور ماهیت خاص حق اول است. «الحق ظاهر ما غاب قط و الممکن غائب ما ظهر قط و الناس فی هذه المسألة على عکس الصواب». در چشم ظاهر بین، آثار مستند بخلق است، ولى در نظر کسانى که اهل شهودند، حقیقت وجود با آنکه در خفاء محض است، مبدا آثار است، و وجود منبسط، فعل اطلاقى اوست که در ملابس اعیان مستور است.

ممکن ز تنگ‌ناى عدم ناکشیده رخت‌

واجب به جلوه‌گاه عیان نانهاده گام‌

در حیرتم که این همه نقش غریب چیست‌

بر لوح صورت آمده، مشهور خاص و عام‌

هر یک نهفته، لیک ز مرآت آن دگر

برداشته ز جلوه احکام خویش، کام‌

باده نهان و جام نهان، آمده پدید

در جام عکس باده و در باده رنگ جام‌

2 - اعیان ثابته باصطلاح عرفا و اهل اللّه، همان ماهیات کلیه‌اند. اعیان ثابته مجعول نیستند. برخى در نفى مجعولیت اعیان گفته‌اند: اعیان ثابته که صور علمیه حقند از آن جهت غیر مجعولند، که صورت علمیه از براى حقایق خارجیه‌اند، و اتصاف بوجود خارجى ندارند. لذا رائحه وجود را استشمام ننموده‌اند. مجعول باید وجود خارجى داشته باشد، همان‌طورى‌که صور علمى اعم از کلى عقلى و جزئى خیالى ازآن‌جهت که وجود علمى دارند، مجعول نیستند. جعل، تعلق بوجود خارجى مى‌گیرد نه به وجود علمى.
عبد الرحمن جامى در نقد النصوص، باین مطلب ایرادى وارد نموده است. ایراد او این است: «و هاهنا بحث حاصله: ان الماهیات الممکنة، کما انها محتاجة الى الفاعل فی وجودها الخارجی، کذلک محتاجة الیه فی وجودها العلمى، سواء کان ذلک الفاعل مختارا أو موجبا، فالمجعولیة بمعنى الاحتیاج الى الفاعل من لوازم الماهیة الممکنة مطلقا، فاینما وجدت کانت متصفة بهذا الاحتیاج الى الفاعل، سواء کان اتصافها بینا او غیر بین، و ان فسر المجعولیة بانها الاحتیاج الى الفاعل فی الوجود الخارجى، کان الکلام صحیحا و التقید تکلّفا».
در اینکه آنچه از عدم خارج مى‌شود، چه در ذهن تحقق داشته باشد، چه در خارج چون اولویت باقسامها باطل است احتیاج به علت دارد، و ملاک مجعولیت استناد بغیر است. باین جهت، صور علمیه هم قیام بعالم دارند، و ملاک مجعولیت آنها احتیاج به علت است، باعتبار حصول در ذهن؛ ولى بنظر دقیق حکمى، صور ذهنى و موجودات علمى، از جهتى موجود خارجى‌اند و وجود خارجى دارند.
ذهنى بودن و خارجى بودن، باعتبار مقایسه مفهوم با مصداق است. باین جهت، همه حقایق غیر از حقیقت حق، مجعول است. چیزى که هست عرفا در باب اعیان ثابته گفته‌اند:
چون اعیان از لوازم وجود حقند، و حق بحسب نفس ذات غیر مجعول است، و اعیان هم صور اسماء و صفاتند، که به اعتبارى عین ذات حقند، غیر مجعولند. و حقایقى که مرتسم در حضرت علمى باشند، نظیر وجود ذهنى و صور علمى، از 
براى ما نیست، و ارتسام حقایق در علم حق مستلزم محذوراتى است. مراد آنها از عالم اسماء و صفات و اعیان ثابته و نحوه تقرر آنها در حضرت علمیه، امرى است که بعد تحقیق خواهیم نمود. لذا اهل عرفان گفته‌اند: اعیان ثابته غیر مجعولند بلا مجعولیت ذات مقدسه حق؛ اگر حقیقتى غیر مجعول باشد، و لازمى داشته باشد که از لوازم وجود خارجى موجود بوجود مجزا از ملزوم نباشد؛ بلکه بحسب واقع متحد با ملزوم باشد، و در واقع و نفس الامر ملزوم و لازمى در بین نباشد، و باعتبار تحلیل عقلى؛ ذهن لازم و ملزوم لحاظ کند، چنین لازمى عین وجود ملزوم است، و مجعول هم نمى‌باشد. امر در عین ثابت و اسماء و صفات و لازم بودن آنها از براى ذات این نحو است، نه آنکه عرفا مثل مشاء بارتسام حقایق در ذات حق قائل باشند.
جامى، در تصحیح قول قائلان بعدم مجعولیت، گفته است: مراد آنها از عدم مجعولیت آنست که‌ ماهیات فی انفسها با قطع نظر از وجود، فقط ذاتیات خود از قبیل جنس و فصل را واجدند. چنین حقیقتى در مقام ذات، یعنى مقام ثبوت ذاتیات از تجلیات ذات، احتیاج بجاعل ندارد. «ثبوت الشى‌ء لنفسه ضرورى و سلب الشى‌ء عن نفسه محال». در بیان و تقریر مطلب گفته است: «فانک اذا لاحظت ماهیة السواد مثلا، و لم تلاحظ معها مفهوما سواها، لم یعقل هناک جعل؛ اذ لا مغایرة بین الماهیة و نفسها حتى یتصور توسط جعل بینهما، فیکون احدهما تلک الاخرى».
وى تصریح کرده است که بین ذات و ماهیات و جاعل، و آنچه که مربوط بامور خارج از ذات ماهیت است، ارتباطى وجود ندارد؛ در حالتى که مجعول از لوازم غیر منفک جاعل است. بعد از بیان و شرح این مطلب که نقل آن ملازم با تکرار است گفته است: «و کذا لا یتصور تأثیر الفاعل فی الوجود، بمعنى ان جعل الوجود وجودا، بل تأثیره فی الماهیات باعتبار الوجود، بمعنى ان یجعلها متصفة بالوجود، بمعنى انه یجعل اتصافها موجودا متحققا فی الخارج، فان الصباغ اذا صبغ ثوبا، فانه لا یجعل الثوب ثوبا و لا الصبغ صبغا، بل یجعل الثوب متصفا بالصبغ فی الخارج، و ان لم یجعل اتصافه به موجودا فی الخارج، فلیست الماهیات فی انفسها مجعولة و لا وجوداتها ایضا فی انفسها مجعولة، بل الماهیة فی کونها موجودة مجعولة». این بود کلام محقق جامى در نقد النصوص، چاپ بمبئى، 1306 ه ق، ص 13. و فی کلام هذا العارف، موضع انظار کمالا یخفى على الناقد البصیر، و کلما ذکره فی هذا الفصل هوس محض لا طائل تحته.
این عارف مشهور از قرار ظاهر کلامش، دوئیت واقعى و نفس الامرى بین وجود و ماهیت قائل است.
و از این نکته دقیق غفلت کرده است که وجود با ماهیت در خارج و ذهن و جمیع مراتب، غیر از مقام مفهوم و حمل اولى اتحاد دارد. عقل است که یک شى‌ء خارجى را منحل بدو جهت وجودى و جهت ماهوى مى‌نماید؛ ولى در واقع تغایر بین وجود و ماهیت نیست. لذا قیاس او وجود و ماهیت را به ثوب و رنگ، قیاس مضحکى است که: «یضحک به الثکلى و یبکى منه العریس». رنگ بوجود خارجى زائد بر لباس است، و بدو وجود موجودند. صباغ لباس را لباس نمى‌کند، و رنگ را هم رنگ نمى‌کند؛ بلکه لباس را در مجاورت رنگ قرار مى‌دهد و لباس رنگ بر مى‌دارد، مثل اینکه جاعل، انسان را انسان نمى‌کند و قیام را هم قیام نمى‌نماید. بلکه انسان را بجعل مرکب قائم مى‌گرداند.
یک جعل بوجود انسان تعلق گرفته است، و جعل دیگر، بقیام. در جعل مرکب دو جعل لازم است، ولى جعل وجود و ماهیت جعل بسیط است. و احدى قائل بتعدد خارجى و واقعى وجود و ماهیت نیست. در خارج یک حقیقت موجود است، جمعى آن حقیقت را ماهیت مى‌دانند، و برخى آن را وجود مى‌دانند. پس آنچه که از علت و جاعل صادر مى‌شود یا وجود است یا ماهیت. اتصاف ماهیت بوجود، امرى عقلى است که عقل بعد از صدور ماهیت یا وجود از یک حقیقت خارجى انتزاع مى‌نماید، و مفاد الماهیت موجودة، ثبوت الماهیت است نه ثبوت چیزى از براى چیز دیگر. این‌ عارف، بین عوارض و اتصاف تحلیلى عقلى با عروض خارجى خلط کرده است، و از تحقیقاتى که قوم مثل شیخ و خواجه و دیگران، در این باب کرده‌اند، بکلى غفلت کرده است. خیال کرده است، ماهیت یک حقیقتى است و وجود یک حقیقتى، کار جاعل الصاق احدهما به دیگرى است و هذا بمعزل عن التحقیق.
بنا بر این، باید صادر از حق ماهیت باشد، و جعل بنفس تقرر و ذات ماهیت تعلق بگیرد. بنا بر این، جاعل، ماهیت را بعد از آنکه باعتبار نفس ذات مجعول قرار داد، قهرا موجودیت مصدرى از آن انتزاع مى‌شود، و در اتصاف احتیاج بجاعل ندارد، و در ثبوت و تقرر ماهوى هم مستغنى از جعل است؛ چون ماهیت بعد از افاضه از حق قهرا منشأ انتزاع جنس و فصل است، و از حاق ذات خارجى آن وجود انتزاع مى‌شود. اگر کسى بگوید: نفس تقرر ماهیت، ارتباط بجاعل ندارد و آنچه که خارج از ذات ماهیت است از وجود و وحدت و کثرت و علیت و معلولیت، در مقام مقایسه با ذات ماهیت خارج از حاق ماهیت است. این خود اشکالى است بر اصالت ماهیت، چون باید بین جاعل و مجعول ارتباط باشد.
اما اینکه گفت: وجود هم در وجود بودن احتیاج به علت ندارد، اشتباه بزرگى کرد؛ چون مفهوم وجود صادر از علت نیست، آنچه از علت صادر مى‌شود، نحوه تحقق خارجى وجود است، و از جاعل صادر مى‌شود حقیقتى که عین ربط بجاعل است، و از خود استقلال ندارد، و اضافه به علت ذاتى آن است.
و چون وجود نامحدود و صرف خارجیت ندارد، و فقط حق است که صرف الوجود است، از حد وجود و نفاد هستى ماهیت انتزاع مى‌شود. و عقل ماهیتى و وجودى و اتصافى لحاظ مى‌کند که در خارج واقعیت ندارد، و در خارج بیش از یک وجود چیز دیگر نیست، که بالذات مصداق وجود بالعرض مصداق ماهیت است، و جعل وجود با ماهیت جعل بسیط است نه ترکیبى، کما اینکه خواجه در شرح اشارات به‌آن تصریح کرده است. و چون حق تعالى وجود محض است، تجلیات او هم باید سنخ وجود باشد، زیرا ذات ماهیت امرى است که فی نفسها نه موجود است و نه معدوم. چنین حقیقتى از علت صادر نمى‌شود، آنچه صادر مى‌شود، باید نفس خارجیت باشد، نه امرى که متساوى النسبه نسبت بوجود و عدم باشد. لذا ماهیات صلاحیت از براى خارجیت ندارد. «الاعیان الثابتة ما شمت رائحة الوجود، و لم تشم». لذا در فصول اوائل کتاب محقق قیصرى، فرمودند، که اعیان ثابته باعتبار آنکه تعین و ظهور حقند، وجودات خاصه علمیه‌اند، براى بحث تفصیلى این مطلب، رجوع شود به تعلیقات نگارنده بر مشاعر ملا صدرا، چاپ مشهد، 1343 ه ق، ص 10 تا 150.
3 - اسم رب، همیشه مضاف بغیر است، و باعتبار استعمال لغوى داراى پنج حکم ملازم با پنج صفت است: پنج حکم عبارت است از ثبات، سیادت، اصلاح، ملک و تربیت.
از خواص رب، آنست که مصلح و مالک و سید و ثابت و مربى باشد. اما مصلح بودن حق، نسبت به ممکنات، آنست که ذات ممکن متساوى النسبه نسبت بوجود و عدم است بقاى ممکن در عدم، بدون وجود ضرورى است. ترجیح جانب وجود، و رسانیدن هر ممکن را بکمالات لایق خود و رعایت حق ما هو الانفع در رسانیدن هر موجودى را بکمال تام، خصوصا نسبت بانسان است؛ با آنکه خود غنى بالذات و احتیاج به هیچ موجودى ندارد، از براى اظهار کمالات خود که سبب تکمیل عبد و رسیدن او بمراتب کمالیه است جمیع جهات استکمال را از بعث رسل و انزال کتب و اعطاى عقل و قوه تمیز و سایر امور فراهم نموده است.
سیادت به این معنى از براى حق بنحو اتم موجود است؛ چون سید کسى را گویند که مورد احتیاج و افتقار غیر باشد. حق ازآنجائى‌که غنى مطلق است و ممکنات فقیر مطلقند باعطاء وجود و ابقاء وجود.
و افاضه کمالات بر ممکنات، سدّ احتیاج و افتقار از وجود امکانى مى‌نماید با اینکه وجود امکانى عین احتیاج و فقر بغیر است.
از وجود ممکنات، برخى از ابناء تحقیق بوجود فقرى تعبیر نموده‌اند. و الغناء ذاتى للحق و الفقر ذاتى للممکن، بل الاول یکون عین الغناء، و الثانى عین الفقر، برگشت حقیقت غنى بوجوب ذاتى حق است؛ اگر چه از آن تعبیر به صفت سلبى نموده‌اند. اما حکم ثابت که بحق اطلاق شده است، عبارت است از دوام و ثبات و ازلى بودن وجود او و عدم جواز طریان عدم در ذات آن موجود بوجه من الوجوه، و امتیاز او با لذات از حقایق خارجى.
وجه مالکیت حق نسبت بملک و ملکوت از بدیهیات است. ملاک این مالکیت، احاطه قیومى آن وجود مطلق است نسبت بوجودات مضافه، و روابط محضه: بحکم بما یشاء و یفعل ما یرید و له الامر و الخلق. ازآنجائى‌که موجودات احتیاج به ادامه فیض وجود دارند، و حق باید اشراق نور خود را مستدام بدارد، و اگر لحظه‌اى فیض او بعالم نرسد، موجودات در هلاک ابدى بسر مى‌برند حق تعالى مربى حقایق و رب عالم خلق و امر است.
اما صفات خمس لازم احکام مذکور، عبارت است از تلوین مقابل ثبات، و عبودیت مقابل سیادت، اعدام و اهلاک مقابل اصلاح و إبقاء، و ایجاد به مملوکیت مقابل نسبت مالکیت، حقیقت تربیت معناى کلى و وسیع است که شامل معظم تدبیر وجودى مى‌شود.
4 - این حدیث و برخى دیگر از احادیث که از حیث مضمون متقاربند، در کتب عامه نقل شده است.
برخى در سند و جمعى در مضمون آن خدشه کرده‌اند، ولى از طرق خاصه و علماى امامیه مضامینى قریب باین مضمون وارد شده است، که مؤید روایات مرویه از طرق عامه است. معناى این احادیث در نهایت تمامیت و صحت است، و شکى نیست که حقیقت محمدیه علیهم السلام، واسطه در خلقت مى‌باشند. این معنى متواتر است و شکى در افضلیت او از جمیع کائنات نیست. ما در مقام بیان ادله نقلیه و عقلیه بر اتحاد روحى و نورى حضرت ختمى با ائمه طاهرین، باعتبار باطن مقام ولایت؛ این مطلب را مشروحا بیان خواهیم نمود.
5 - در مسفورات اهل عرفان، این عبارت در این مقام زیاد دیده مى‌شود: «و الحمد عبارة عن اظهار کمال المحمود و ابانة اتصافه بنعوت الجمال و الجلال باحدى الالسنة الخمسة ...». السنة خمسة، عبارت است از لسان ذات و لسان الاحدیة و الواحدیة و لسان الاسماء الالهیة و اعیان الثابتة». لسان اعیان، لسان قابلى و کونى است، و باقى السنه، لسان فاعلى و الهى است. حمد در لسان اعیان ثابته، ناشى از مقام مشیت کلیه است. فهذا الحمد على المولود منها الذى هو الرقیقة و هو مقام المشیة الکلیة الالهیة، و الالسن الخمسة تحمد المولود جزاء عن اظهاره، مع انه نفس ایجاده تعالى حمده و حمدها انفسها کما ان المولود بجمیع تعیناته تحمد الحضرات جزاء لایجادها ایاها، مع ان نفس الوجود حمد لها، کما ان الحضرات یحمد بعضها بعضا باعتبار الحقیقة و الرقیقة و الوحدة و الکثرة و الوحدة و الوحدة المحضة و الکثرة المحضة، فالکل حق؛ فالحق حامد و محمود و الکل خلق، و الخلق حامد و محمود و بالعکس؛ فالحق خلق و الخلق حق؛ فالحق محمود و الحق حامد فهو الحامد و المحمود جمعا و تفصیلا حقیقة و رقیقة.
افضل مراتب الحمد، حمد الحق ذاته فی مقام احدیته، و بعده حمد الانسان الکامل، الجامع للوجوب و الامکان، و هو عبارة عن حمد الحق ذاته فی مقام تفصیل وجوده بعد حمده ذاته فی مقام سره.
6 - از حضرت رسول وارد شده است: «تخلقوا باخلاق اللّه». و نیز از آن سرور انس و جان رسیده است:
«بعثت لاتمم مکارم الاخلاق».
7 - مشروحا این مقامات را در بیان و شرح مراتب وجود انسان، در طى شروح قبلى بیان کردیم. براى شرح مفصل‌تر از این، بشرح کتاب منازل السائرین ملا عبد الرزاق رجوع شود. فان فیه ما یشفى العلیل.
8 - چون دعوت مبلغان شریعت یهود بظواهر و جنت اجسام و حور و غلمان است، لذا حق به آنها غضب کرد، زیرا غضب، مستلزم طرد و بعد و وقوف در ظواهر و حجب ظلمانیه و طرد از رحمت خاصه حق است. هم اکنون هم انغمار در مادیات خاصیت بارز یهود عنود است «خذلهم اللّه تعالى».

منبع:

شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص685-706