عرفان شیعی

عرفان اسلامی در بستر تشیع

عرفان شیعی

عرفان اسلامی در بستر تشیع

الفقرة الثانیة :

شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (حسن زاده آملی):

و هذه الربوبیّة أنّما هی من جهة حقّیتها، لا من جهة بشریّتها، فإنّها1 من تلک الجهة عبد مربوب، محتاج إلى ربّها، کما نبّه سبحانه بهذه الجهة بقوله قُلْ إِنَّمٰا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحىٰ إِلَیَّ‌2.

و بقوله: وَ أَنَّهُ لَمّٰا قٰامَ عَبْدُ اَللّٰهِ یَدْعُوهُ‌3 فسمّاه «عبد اللّه»؛ تنبیها على أنّه مظهر لهذا الاسم، دون اسم آخر.

و نبّه بالجهة الاولى بقوله: وَ مٰا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لٰکِنَّ اَللّٰهَ رَمىٰ‌4 فأسند رمیه إلى اللّه.

و لا تتصوّر هذه الربوبیّة إلاّ بإعطاء کلّ ذی حقّ حقّه، و إفاضة جمیع ما یحتاج إلیه العالم، و هذا المعنى لا یمکن إلاّ بالقدرة التامّة، و الصفات الإلهیّة جمیعها، فله کلّ الأسماء، یتصرّف بها فی هذا العالم حسب استعداداتهم.

و لمّا کانت هذه الحقیقة مشتملة على الجهتین: الإلهیّة و العبودیّة، لا یصحّ لها ذلک5 أصالة6 بل تبعیّة7، و هی الخلافة، فلها الإحیاء، و الإماتة، و اللّطف، 

و القهر، و الرضا و السخط، و جمیع الصفات، لیتصرّف فی العالم و فی نفسها و بشریّتها أیضا؛ لأنّها8 منه9.

و بکاؤه علیه السّلام و ضجره و ضیق صدره، لا ینافی ما ذکر10؛ فإنّه بعض مقتضیات ذاته و صفاته مٰا یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقٰالِ ذَرَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی اَلسَّمٰاءِ‌11 من حیث مرتبته، و إن کان یقول: «أنتم أعلم بامور دنیاکم»12 من حیث بشریّته.

و الحاصل: أنّ ربوبیّته للعالم بالصفات الإلهیّة13 التی له من حیث مرتبته، و عجزه و مسکنته و جمیع ما یلزمه من النقائص الإمکانیّة، من حیث بشریّته الحاصلة من التقیّد و التنزّل إلى العالم السفلیّ‌، لیحیط بظاهره خواصّ العالم الظاهر، و بباطنه خواصّ العالم الباطن، فیصیر مجمع البحرین، و مظهر العالمین، فنزوله أیضا کماله14، کما أن عروجه إلى مقامه الأصلیّ کماله، فالنقائص أیضا کمالات15 باعتبار آخر، یعرفها من تنوّر باطنه و قلبه بالنور الإلهیّ‌.



1 - أی تلک الحقیقة.

2 - الکهف (18):110.
3 -  الجن (72):19.
4 - الأنفال (8):17.
5 - أی هذا المعنى أی الإعطاء.
6 - أی مع قطع النظر عن ظهور الاسم «اللّه» فیه.
7 - هذه التبعیّة هی ظهور الاسم «اللّه» فیه، و هذه التبعیّة هی الخلافة.
8 - أی البشریة.
9 - من العالم.
10 - من الربوبیّة و الخلافة.
11 - یونس (10):61.
12 - هذا الخبر من طرق العامة (جامع الأسرار و منبع الأنوار ص 420).
13 - أی بظهورها فیه.
14 - و هو الإحاطة بخواصّ العالم الظاهر.
15 - إذ لا تخلو من الحکمة.

منبع:

شرح فصوص الحکم داود القیصری - تصحیح آیة الله حسن حسن زاده آملی - جلد اول - ص146-147.



شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (آشتیانی):

و هذه الربوبیة انما هی من جهة حقیتها، لا من جهة بشریتها، فانها من تلک الجهة عبد مربوب محتاج الى ربها، کما نبّه سبحانه بهذه الجهة بقوله: «إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى‌ إِلَیَّ» و بقوله‌ «وَ أَنَّهُ لَمَّا قامَ عَبْدُ اللَّهِ یَدْعُوهُ» فسماه عبد اللّه؛ تنبیها على انه مظهر لهذا الاسم، دون اسم آخر، و نبه بالجهة الاولى بقوله: «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏»، فاسند رمیه الى اللّه، و لا یتصور هذه الربوبیة الّا باعطاء کل ذى حق حقه، و افاضة جمیع ما یحتاج الیه العالم. و هذا المعنى لا یمکن إلّا بالقدرة التامة و الصفات الالهیة جمیعها، فله کل الاسماء یتصرف بها فی هذا العالم حسب استعداداتهم.

و لمّا کانت هذه الحقیقة مشتملة على الجهتین، الالهیة و العبودیة، لا یصح ذلک اصالة بل تبعیة، و هی الخلافة، فلها الاحیاء و الاماتة و اللّطف و القهر و الرضا و السخط، و جمیع الصفات، لیتصرف فی العالم و فی نفسها و بشریتها ایضا، لانها منه، و بکاؤه علیه السلام و ضجره و ضیق صدره لا ینافی ما ذکر، فانّه بعض مقتضات ذاته و صفاته: «لا یَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ» من حیث مرتبته، و ان کان یقول: «انتم اعلم بامور دنیاکم» من حیث بشریته.

و الحاصل ان ربوبیته للعالم بالصفات الالهیة التى له من حیث مرتبته و عجزه و مسکنته، و جمیع ما یلزمه من النقائص الامکانیة، من حیث بشریته الحاصلة من التقید و التنزل الى العالم السفلى، لیحیط بظاهره خواص العالم الظاهر، و بباطنه خواص العالم الباطن، فیصیر مجمع البحرین و مظهر العالمین، فتنزله ایضا کماله، کما ان عروجه الى مقامه الاصلى، کما له، فالنقائص ایضا کمالات باعتبار آخر، یعرفها من تنور قلبه و باطنه بالنور الالهى.


حقیقت محمدیه باعتبار باطن وجود، مربى باطن حقایق امکانى است. و باعتبار ظاهر وجود مجلاى ظهور حق در اشیاء باسم ظاهر است. لذا آن حقیقت کلیه، رب جمیع مظاهر است و در حق او صادق است که گفته شود: «وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ عَلِیمٌ». تجلى حق در حقایق امکانیه از طریقه عین ثابت محمدى و اولیاء و تابعان اوست؛ لذا از ائمه ما علیهم السلام وارد شده است: «بنا عرف اللّه و بنا عبد اللّه».

کسى که صاحب و معنى اعظم است، بلکه باعتبار اتحاد ظاهر و مظهر عین اسم اعظم است مجلاى فیض وجود و طریقه تجلى حق است و از عین ثابت او استمداد بجمیع موجودات مى‌رسد.

آدم از اقبال تو موجود شد چون تو خلف داشت که مسجود شد.

بهمین معنى در آیات شریفه قرآنیه اشاره شده است: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‌ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ». جمیع عوالم اجسام و ارواح پدیده ظهور و تجلیات اوست. و الیه اشار علیه السلام: «اول ما خلق اللّه نورى»، باعتبار تقرر علمى در حضرت علمیه، واسطه ظهور عقل اول است. پس عقل اول تجلى اوست، و از مجلاى عقل اول که حسنه‌اى از حسنات اوست امداد، بمراتب موجودات مى‌رسد، و بلکه همین حقیقت است که گاهى بصورت عقل ظاهر مى‌شود؛ و گاهى متجلى بصورت نقوش و مراتب عوالم برزخیه است؛ و چون وجود او وجود جمعى احدى است، از جهت باطن وجود، مجلاى فیض حق بموجودات است؛ و باعتبار سیر در عوالم و تنزلات متعددى که از این سفر براى او حاصل شده است، در عالم ماده باعتبار وجود جزئى حادث محدود، که مرتبه‌اى از مراتب وجود او محسوب مى‌شود، عبد مربوب و مخلوق است. لذا على علیه السلام، در خطبه‌اى که ذکر شد، بعد از بیان مقامات خویش، و تقریر مراتب وجودى خود از قلم و لوح و عوالم و سماوات فرمود: من عبد مربوب و بنده مخلوق و مرزوقم.

اگر چه جنبه مربوبیت و مخلوقیت و حدوث و احتیاج او بجهات مادى نیز متجلى از باطن حقیقت اوست.

پس حقیقت محمدیه، باعتبار وطن مألوف اصلى خود که عالم ربوبى باشد واسطه فیض است و باعتبار جنبه خلقى و وجود حادث مادى، عبد مربوب و مرزوق است. و از این جهت تشابه با موجودات عالم اجسام دارد. لذا گفته است‌ «أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحى‌ إِلَیَّ». و انه لمّا قام عبد اللّه یدعوه فسماه عبد اللّه. چون باین اعتبار، آن حضرت مظهر این اسم است، و تحقق بمقام عبودیت دارد، و حق را بجمیع السنة عبادت مى‌نماید، و منشأ اتصال فرع وجود آن حقیقت که عالم ماده باشد، باصل حقیقت او که مقام او ادنى است. همان جنبه مظهریت او نسبت باین اسم است. این قسم از تعبیرات در کتاب و سنت مربوط بمراتب مادى و ظهورات آن حقیقت بوجود انسانى، و تحقق او در عوالم خلق زیاد است.

نصوص و ظواهر و اشارات و کنایات زیادى در کتاب و سنت راجع بهر دو جنبه آن حضرت موجود است.

باعتبار جهت ربوبیت و تجلى ارفع اعلاى آن حضرت در مظاهر است، که حق او را مخاطب باین خطاب قرار داده است: «ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏». باین اعتبار، حق بصورت انسان کامل و از عین ثابت محمدى تجلى در حقایق نموده است. لذا رمى او عین رمى حق است، و بیعت با او عین بیعت با حقیقت خالق مطلق است: «إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ، إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ».

جهت ربوبیت حضرت ختمى، ازآن‌جهت است که بحسب باطن وجود، چون در اعلى مرتبه از اعتدال واقع شده است، و حقیقت او همان اسم اعظم جامع جمیع اسماء است؛ هر ذى حقى را بحق خود مى‌رساند و هر موجودى را بحسب اقتضاى عین ثابت او موجود مى‌نماید؛ و هر موجودى را بکمالات لایقه خود مى‌رساند. هم واسطه در آفرینش حقایق است؛ و هم صاحب مقام شفاعت تامه است؛ و هم از ذات و صفات حق خبر مى‌دهد؛ و بواسطه راهنمائى آنچه را که مدخلیت در استکمال خلایق دارد، از عبادات و اصول شرایع، و آنچه که مدخلیت در نظام وجود دارد به مردم اعلان کرده است.

پس همه موجودات از فیض وجود او بهره‌مند شده‌اند، واسطه در بدو و حشر همه خلایق است. جمیع این احکام براى خاتم ولایت محمدیه، على علیه السلام، و اولاد او ثابت است. لذا حضرت امیر بحارث همدانى فرمود: «هر که بمیرد من را مى‌بیند».

یا حار همدان من یمت یرنى‌ من مؤمن او منافق قبلا

منشأ تصرفات هر نبى و ولى کامل، همان تحقق او باسم اعظم است. لذا داراى قدرت و قوه تام است. همه تصرفات او ناشى از مقام ولایت کلیه اوست، که متصرف در ما کان و ما یکون و ما هو کائن است.

چون حقیقت محمدیه، داراى دو جهت است: یعنى وجود او مرکب از جهت خلقى، و لوازم خلقى از حدوث و احتیاج و نقایص لازم ماده است و نیز جهت ربوبى و قدم و وجوب و مقام واجد جهات امرى و ربوبى است. و بعبارة اخرى، مزدوج الحقیقة و محکوم بحکم احکام ماده و لوازم ماده مى‌باشد، باعتبار باطن وجود که مظهر تجلى حق باسماء جلالیه و جمالیه است، و هر مظهرى اگر چه قدرت و کمالات وجودى او غیر متناهى باشد، بحسب عین ثابت و ماهیت‌ امکانیه از خود کمالى را بالذات واجد نیست، و آنچه از مظهر بروز نماید، بحسب حقیقت، احکام وجود ظاهر در متجلى و مظهر است. کمالات وجودى او عین کمالات وجودى حق است. پس مناصب مذکور بالذات از براى او ثابت نیست.

عبد مربوب و مرزوق است.1  و در بیت معنوى و وطن اصلى خود که مقام فناء در حق باشد، خلیفه و واسطه و مجلا و نایب وجود احدى حق است، و حق از مشکات ولایت کلیه او تجلى در خلایق نموده است. پس خلیفه، موجودى را گویند، که واسطه تجلى و ظهور مستخلف عنه باشد، و کمالات و حقایق لازم وجود مستخلف عنه را ظاهر سازد. بعد از مقام وجود احدى صرف، مقام خلافت کلیه محمدیه مى‌باشد که بالاترین مقامات در عالم وجود است.

این حقیقت، داراى احکام مختلف است: باعتبار وجود سعى احاطى کلى در صقع ربوبى عند ملیک مقتدر. احکامى دارد؛ و باعتبار وجود مادى حادث داثر و فانى نیز احکامى دارد. اگر چه باعتبار همین وجود ضیق مادى هم لوازمى ممتاز از سایر ناس دارد؛ و همه حقایق مربوط بملک و ملکوت از ناصیه او هویدا و ظاهر است.

احکام ظاهر وجود جسمانى او عبارت است از بکاء از فراق حق، و ضجر او از مردمان قدّار و شقى، و اصحاب منافق، و ضیق صدر و فشار روحى او از اعمال مردم منغمر در دنیا و منحرف، خصوصا بعضى از اصحاب او که نقشه ربودن خلافت او را در مغز ناپاک خود مى‌پروراندند، و تخلف از احکام او مى‌نمودند؛ مثل اینکه بعضى صحابه او از حضور در جیش اسامه تخلف نمودند، و حضرت براى آنکه على را بحق موهوب خدائى او برساند، خواست اشرار را از مدینه خارج نماید؛ ولى آنها از این نقشه مطلع بودند، و مدینه را خالى نگذاشتند. حضرت حالات آنها را مشاهده مى‌نمود و بر ناراحتى‌هاى او افزوده مى‌شد، چون حکم او حکم خدا بود، و تخلف از حکم او تخلف از حکم خدا مى‌باشد. حضرت از اینکه اوامر خدا را انجام نمى‌دهند و عصیان مى‌نمایند، رنج مى‌برد. این قبیل از احکام مربوط به جهات بشرى و خلقى اوست، ولى باعتبار جهت خلافت تامه حق، و مظهریت صفات و اسماء الهى، و تحقق باسم اللّه، اماته و احیاء و قهر و لطف و رضا و سخط، و جمیع صفاتى که بالاصالة از براى حق اول ثابت است؛ از براى حقیقت مقام خلافت تامه حقیقت محمدیه، به تبع وجود حق ثابت است.

باعتبار جنبه یلى الربى در حق او صادق است: «ما یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ». چون متحقق بمقام واحدیت و حضرت علمیه و عالم اسماء و صفات است، و عالم «بما کان و ما یکون و ما هو کائن» مى‌باشد. لذا روایات زیادى از طرق امامیه در علم ائمه وارد شده است،2  و در آن روایات بعلم آنها باشیاء و آنچه وجود خارجى پیدا مى‌نماید از «ما کان و ما یکون و ما هو کائن» تصریح شده است. ولى باعتبار جنبه بشریت و محکوم بودن به برخى از احکام ماده، باصحاب فرموده است: «انتم اعلم بأمور دنیاکم».

خلاصه کلام آنکه اتصاف او بکمالات ربوبى، و تصرف او در عالم امکانى، و ظهور و تجلى او در شراشر عالم وجود، خاصیت مرتبه خلافت کلیه او، و عجز و مسکنت و سایر احکام ماده از قبیل احتیاج به غذا و احساس گرسنگى و تشنگى و خواب ارتباط بجهات بشریت او دارد.

در مبحث قبل، نحوه سیر و عروج انسان را در مقام تنزل از مقام حضرت اعیان ثابته و اسماء و صفات، و انصباغ آن حقیقت کلیه را در قوس نزول باحکام ممکنات، و استقرار در رحم؛ شرح دادیم. در این سیر، اسرارى است: یکى از آن اسرار، حصول کمالاتى است که از این سفر و سیر و معراج، که سبب عروج و صعود باعتبار قوس صعودى، و رسیدن بمقام وطن اصلى آن حقیقت کلیه مى‌شود، براى آن وجود تام و فوق التام حاصل مى‌شود. چون این سیر و تنزل، علت تحقّق قوس دوّم وجود است که به علاوه ظهور سایر ممکنات از عالم غیب بعالم شهود و خارج است. و هم آن حقیقت کلیه، از مراتب تنزلات، احاطه بمقام ظاهر وجود پیدا مى‌نماید، اگر آن حقیقت، متنزل در این نشئه نشود، احاطه تام بجمیع مراتب وجود پیدا نمى‌کند. باین معنى که داراى وجودى وسیع و کامل مکمل نمى‌گردد، که داراى نشئات مختلف باشد بعد از تنزل از آن مقام، و تحقق در عالم ماده، داراى مراتب و نشئات مختلف مى‌شود، که برخى از عالم ماده و بعضى از عالم مثال و برخى از عالم عقل؛ و مرتبه اخیر آن فناء در احدیت و واحدیت و بقاء بحق است بوجودى حقانى. پس وجود کامل تام، وجودى را گویند که جامع جمیع این نشئات باشد.

حقیقت محمدیه باعتبار ظاهر وجود، جامع جمیع مراتب وجود اجسام است.

چون ماده جسمانى بعد از استیفاء مراتب معدن و نبات و حیوان، وارد مراتب انسانى مى‌شود، و از برزخ عبور نموده بعقل مى‌رسد، و از عالم عقل عبور نموده تا مقام فناء فی اللّه را بقدم معرفت و شهود مى‌پیماید. این سفر و سیر از ماده بعالم ربوبى، غیر از سیر از عالم ربوبى بعالم خلق است. و سیر از عالم ربوبى بعالم خلق هم دو معنى دارد: کما ذکرناه مفصلا، باعتبار باطن وجود و احاطه او بمراتب وجود از احدیت و واحدیت، و عالم ارواح و مثال مجمع بحر وجوب و امکان، و جامع عالم امر و خلق است. «الا له الخلق و الامر». پس جهاتى که مربوط بجهت بشریت است، و خالى از نقایص نمى‌باشد، باین اعتبار کمال از براى آن حضرت است: یا من علا بدنو البشریة فی التشبیه. «و لا یخفى ان تنزله علیه السلام فی صور الاجسام و المواد، کمال له عند من تنور قلبه بنور الایمان، و علم اسرار النزول و الصعود فی الوجود، و عرف ان حقایق الممکنات و حکایة ما کان و ما یکون نقطة واحدة و هذه النقطة تتصاعد و تتنازل دائما».

***

یک نقطه دان حکایت ما کان و ما یکون‌ این نقطه گه صعود نماید گهى نزول‌

از خلاف آمده عادت بطلب کام که من‌ کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم‌

این بود خلاصه آنچه که مى‌توان در شرح کلام مصنف علامه بیان کرد. و نحن نذکر هذا الکلام بعبارة و طریقة اخرى. ثم نشرع فی بیان خلافة ائمتنا الطاهرین «ع» بناء على طریقة اهل العرفان، بعون اللّه تعالى و مستمدا من قدس ارواحهم الطاهرین.

*** چون حضرت ختمى مرتبت مظهر تجلى ذاتى است؛ و انبیاء دیگر، مظاهر تجلیات اسمائى حقند، و حقیقت ذات، مبدا و تعین و ظهور جمیع اسما و صفات حق است؛ مراتب وجودى جمیع انبیاء و اوصیاء قبل از او از شئون و مراتب و فروع ذات آن حضرت «علیه السلام» مى‌باشند3 .

و چون عین ثابت او صورت اسم اعظم، مبدا و منتهاى جمیع برکاتست، و همه خیرات از وجود او سر چشمه مى‌گیرد، مراتب عقول و نفوس و برزخ و عالم اجسام، طفیل وجود او هستند.

ز نورش شد ولایت سایه‌گستر مشارق با مغارب شد برابر

اولین تعینى که از هستى جدا شد و وجود صرف بواسطه آن تعین تکثر پیدا نمود، مقام خلافت تامه آن حضرت است که اسم اعظم باشد. اسم اعظم باطن صورت حقیقت محمدیه است، و از باب اتحاد ظاهر و مظهر، کثرات علمى در مقام حضرت علمیه، حدود و شئون و مظاهر آن حقیقت کلیه‌اند که از غیب وجود ظاهر شدند. حصول قوابل که اعیان ممکنات است، به تبع عین ثابت محمدى «ص» در مقام تقدیر جلوه نمودند. واسطه این ظهور را ما مقام خلافت محمدیه «ص» اصطلاح قرار داده‌ایم. مبدا حقیقت خلافت و ولایت انبیاء، که از عالم غیب مطلق است؛ اسم اعظم و باطن حقیقت محمدیه است، که اصل و مبدا و علت ظهور جمیع مراتب ولایت و خلافت است. اولین تعین خلقى که بنور و ظهور این خلافت کلیه بوجود خارجى تعین پیدا کرد، عقل اول است که یکى از تجلیات این حقیقت است. این عقل، اشرف خلایق و واسطه در رسانیدن فیض بحقایق است. از وجود عقل، خطوط شعاعیه غیر متناهیه‌اى بموجودات اتصال معنوى دارد این نور، و اضافات و نسب آن که حقایق ممکنه باشند، نور حسّى و ظاهرى نیست، اگر چه نور حسى هم یکى از جلوات و شئون اوست. این عقل مجرد که از انوار محمد است، خلیفه حق و واسطه إنباء غیبى است. از حضرت نقل شده است: «اول ما خلق اللّه العقل، و اول ما خلق اللّه نورى». از یکى از ائمه معصومین رسیده است: «اول ما خلق اللّه نور نبینا «ص»». از این جهت هم آن حضرت واسطه در خلقت است، و از وجود او امداد به خلایق مى‌رسد. از باطن آن حضرت انبیاء و اولوالعزم از رسل موجود شده‌اند، و آن حقیقت به مقتضاى اسم «دهر» در هر زمانى بطرز خاص جلوه در عین انبیاء «علیهم السلام» نموده است.

و قد افصح عن هذا المعنى بقوله: «آدم و من دونه تحت لوائى». در حق او وارد شده است: «لولاک لما خلقت الافلاک». صفات آن حضرت در حد اعلاى از اعتدال است.

هست راه او صراط مستقیم‌ گفته حق او را، على خلق عظیم‌

از جمال اوست عالم را صفا گشته از خوانش دو عالم بانوا

آن حقیقت کلیه، باعتبار آنکه مظهر جمیع اسماء حق است، و اختصاص به مظهریّت تجلى ذاتى دارد حق از مظهر او در خلایق ظاهر شده است، و چون مقام غیب مطلق مشهود احدى واقع نمى‌شود، هر که حق را شهود نماید بصورت حقیقت محمدیه شهود خواهد نمود، که بهترین صورتها است. لذا پیغمبر فرمود:

«رأیت ربى فی احسن صورة»، که صورت باطن ذات خود آن حضرت باشد. لذا حق او را مخاطب به: «ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ» فرمود:

آن حضرت مظهر ذات و صفات و افعال حق است و حق مرآت احوال است لذا در مرآت حق صورت جامع خود را بلا واسطه شهود نموده است.

ما رمیت اذ رمیت احمد بود دیدن او دیدن خالق بود

من چرا بالا کنم رو در عیوق‌ چون ز روى این زمین تا بد شروق‌

دو مگوى و دو مخوان و دو مدان‌ بنده را در خواجه خود محو دان‌

جمیع انبیاء، نایب و خلیفه حقند؛ ولى خلافت آنها بدون واسطه خلافت کلیه محمدیه به صورت وقوع نپیوندد؛ که هر جزئى تابع حقیقت کلیه است. کلى در اصطلاح ما، کلى سعى احاطى انبساطى مطلق مجهول الکنه است، نه کلى مفهومى دور از نور وجود و شئون هستى.

چون خدا اندر نیاید در عیان‌ نایب حقند این پیغمبران‌

بنا بر این، مقام بطون حضرت ختمى مقام تجلى در انبیاء علیهم السلام و مقام ظهور آن تحقق بوجود شخصى موجود در عالم اجسام و ماده است. فهم این مطلب که از عویصات تصوف است، احتیاج به قریحه ثانویه دارد. ما کیفیت این معنى را در بیان حقیقت نزول و صعود و نزول بعد از صعود انسان کامل در اوائل این فصل بیان نمودیم. و من لم یعرف هذا المشهد لم یکن محمدى «ص» المشرب؛ و لم یعرف: «سرّ من رآنى فقد راى اللّه»، و لا سرّ قوله صلى الله علیه و آله و سلم:

«ما من نبى إلّا و بعث معه على باطنا و معى ظاهرا».4 

*** بدون شک، بر طبق ادله عقلیه و نقلیه، حضرت ختمى بحسب تعین خلق، عین عقل اول است. اگر چه بحسب طول و عرض و مراتب وجود، و باعتبار مقام قرب بحق در قوس نزول و در مقام تعین بصورت اسم اعظم اکمل رتبة و اعظم مقاما، و بالاتر از عقل اول است. کما عرفت بیانه قبلا.

حقیقت محمد «ص»، باین اعتبار که مقام اتحاد با عقل اول در قوس صعود و

نزول وجود باشد؛ مظهر خاص اسم «رحمان» است. چون اسم رحمان عین صورت وجود است؛ و اسم رحمان باعتبار آنکه متحد با صورت وجود است، شامل جمیع اشیاء است. لذا برخى فرق بین وجود منبسط و عقل اول را باجمال و تفصیل و لا بشرطى و بشرط شیئى دانسته‌اند. بهمین جهت، در فصل دوم این کتاب بیان کردیم، که انسان کامل مظهر این اسم باعتبار تصرف در وجود از حیث غیب و شهود و ظاهر و باطن است. رحمت صورى و ظاهرى هدایت خلق بطریق مستقیم توحید و جهات مربوط ببقاء، از قبیل مآکل و مشارب و مشابه این دو مى‌باشد. رحمت معنوى وجود و لوازم آن و معارف و حقایق مربوط بجهات روحانیت ذاتیه است. مظهر رحمان و انسان کامل، عرش حق است، که اعظم اجسام مثالى است. انسان، اولین مظهر روحانى و عرش نخستین مظهر جسمانى است. خلفاى صورى و معنوى حق، عالم انسان کبیر و صغیر است، که آیات آفاق و انفس باشد. انسان کامل، باعتبار وجود عقلى و روحى، مظهر اسم رحمان، و باعتبار نفس و روح متصاعد، مستکمل بعلم و عمل مظهر اسم رحیم است. وجود منبسط، متجلى در مظاهر رحمان و رحیم باعتبار مبدئیت آن از براى تکوین عالم وجود تحت حیطه و حکم اسم رحمان است.

رحمت امتنانیه، رحمت رحمانیه، همه اشیاء را قرار گرفته است و مؤمن و کافر و فاجر و فاسق از آن بهره‌مندند و شمول آن مبتنى بر عمل خیر نیست لذا از آن به رحمت امتنانیه نیز تعبیر شده است که مطمح نظر ابلیس است. رحمان اسم حق تعالى است باعتبار جمعیت اسمائیه، که مبدا انبعاث وجود بر حقایق جمیع مراتب امکانى است، و رحیم اسم خاص است جهت فیضان کمالات معنوى بر اهل ایمان. توحید جمیع مظاهر کلیه آفاقیه باسماء ثلاثه در بسمله «اللّه، الرحمن، الرحیم» بر مى‌گردد. در روایت است که منشأ ظهور جمیع موجودات‌ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» است.

حقیقت محمدیه باعتبار جهت نبوت مظهر رحمان است، و باعتبار جهت ولایت کلیه مظهر اسم رحیم است. باعتبار وحدت و جهت جامعیت، مقام ولایت و نبوت مظهر اسم اللّه است. مشرب وحى عقل است، و مبدا الهام نفس کلى‌ است. مبدا اصلى وحى و الهام و علت ظهور ولایت و نبوت اسم اللّه است.

اشرف و اکمل مظاهر در وجود مظهر اسم اللّه است.

مظهر کامل اسم اعظم در انبیا، حقیقت خاتمیه و در اولیاء، حقیقت ولویه حضرت على مرتضى و شاه اولیاء و ائمه بعد از او است.

نبى ختمى مرتبت، باعتبار جامعیت وجودى، و تجلى در مظاهر موجودات، و سریان در حقایق امکانى و مقام برزخیت وجودى، و جمع بین مقام وجود و امکان؛ مظهر اسم اللّه است. ولى باعتبار تصرف در وجود اماته و احیاء و قلب حقایق، مظهر اسم رحمان است.

على علیه السلام، باعتبار وجود جمعى کمالى، و فناء در حق و بقاء به او، مظهر اسم «اللّه» است. باعتبار تصرف در حقایق و مراتب وجودى، مظهر اسم رحمان است. باعتبار مقام ولایت مطلقه، و قرب بحق، مظهر اسم رحیم است.

این حکم در سایر اولیاء محمدیین سارى است. «لانهم اصحاب الجمع و الوحدة باعتبار اتحاد مرتبة ولایتهم، و اتحاد مقام حقیتهم مع مقام الولایة الکلیة المحمدیة، علیهم السلام، فکلهم مجمع العوالم الآفاقیة و الانفسیة، فتدبر هذه الدقائق فانها سرّ الاسرار؛ و لنشر الى ما ورد عنهم فی هذا المقام، فان کلامهم مسک و بها فلیتنافس المتنافسون».

محدث کامل و عظیم الشأن، ثقة الاسلام شیخنا الکلینى، «قدس اللّه سره»، در کتاب کافى باسناد خود از حضرت کاظم «علیه السلام» نقل نموده است:

«لن یبعث اللّه رسولا إلّا بنبوة محمد «ص» و وصیة على «ع». و فیه عن الباقر علیه السلام: «ان فی السماء سبعین صفّا من الملائکة لو اجتمع اهل الارض کلهم یحصون عدد کل صف منهم ما احصوهم، و انهم لیدینون بولایتنا». و عن الباقر «ع»: «نحن شجرة النبوة و بیت الرحمة و مفاتیح الحکمة و معدن العلم و مختلف الملائکة و موضع سرّ الله و نحن ودیعة الله فی عباده و نحن حرم الله الاکبر، الى ان قال علیه السلام: لو لا نحن، ما عبد الله»5

در کتاب منهج التحقیق عن ابن خالویه عن النبی: «یا على لو لا نحن، ما خلق الله آدم و لا الجنة و لا النار».

از مطاوى شرح و متن این کتاب به منصه تحقیق رسید، که وجود شخص کامل، مظهر تمام اسماء و صفات حق که مخصوص بتجلى ذاتى باشد، در دار وجود امکان دارد؛ بلکه وجود او واجب است، و علم عنائى حق مقتضى ایصال هر ممکنى بکمالات لایق ممکنات است. نیل حقایق امکانى بکمالات لایق خود، بدون واسطه کسى که متحقق باسم اعظم باشد، امکان ندارد؛ و هیچ یک از مظاهر اسماء حق بدون ظهور و تجلى اسم اعظم خارجیت پیدا نمى‌کنند. حقیقت حق جامع جمیع صفات کمالیه است، و اعیان ثابته مظاهر صفات و اسماء حقند، و اسم اللّه اسم جامع است، و از حیث تحقق در مقام علمیه احاطه بر اسماء دارد.

هر مقیدى متقوم بمطلق است. این بود خلاصه استدلال بر وجوب تحقق اسم اعظم در مقام اسماء.

اسم اعظم مثل سایر اسماء احتیاج بمظهر دارد. باید مظهر آن از حیث سعه وجودى محیط بر جمیع مظاهر باشد. اول تجلى این اسم اعظم در حقایق ممکنات، علت ظهور عقل اول گردید، پس عقل اول، یکى از مظاهر وجودى شخص متحقق بمقام اسم اعظم و صورت اسم اللّه است. بقیه موجودات نیز از مظاهر وجود مظهر اسم اعظمند. پس حقیقت کلیه، مظهر اسم اعظم متجلى در جمیع اشیاء است. در مباحث قبلى بیان کردیم، که مظهر تام اسماء و صفات حق باید انسان باشد، سایر موجودات چون در حد اعتدال حقیقى نیستند، صلاحیت مظهریت تام و تمام حق را با اسماء و صفات کلى و جزئى ندارند.

بنا بر این، اول تعین در عالم اعیان تعین انسان کامل است، و تعین و ظهور سایر موجودات به تبع اسم اعظم است. در نحوه تعین علمى و وجود خارجى، جمیع حقایق تابع و فرع حقیقت انسان کاملند.

در مباحث قبل بیان کردیم، که اول متعین در حضرت علمیه، از براى‌ استیفاى جمیع مراتب وجودى، بصورت حقایق خارجیه از موطن علم متنزل گردد، و منصبغ باحکام جمیع موجودات گردیده، و انتهاى سیر خود را که استقرار در رحم باشد، بپیماید، و بحکم لزوم رجوع حقایق به بدایت وجود، از مقام نطفه ترقى و استکمال نموده، باصل اول خود که مقام تعین اول باشد متصل مى‌گردد.

بیان خواهیم نمود، که بین موجودات این نزول و صعود پس از نزول دیگرى که لازمه مقام خاتمیت است، در صلاحیت انسان است، و سایر موجودات قدرت صعود و نزول و انصباغ باحکام اشیاء، و استیفاى کمالات حقایق، و رفض نقایص اشیاء را در مقام صعود ندارند. این مقام مختص انسان است. در بین افراد انسان، کسى که واجد جمیع این شرائط است، حقیقت محمدیه است. لذا شرع او ناسخ جمیع شرایع و حقیقت او واسطه ایجاد و افاضه و منشأ تشکیل سلاسل طول و عرض مبدا و معاد است. چون حقیقت وجود و تعین او حقیقتى سعى و احاطى و کلى و مطلق است، و سارى در جمیع حقایق است. از جمله مراتب سریان آن حقیقت حقایق وجودى و شرایع الهى و سایر شرایع ربانى است. حقیقت کلى او متصل بوجود سایر انبیاء است؛ ولى اتصال اصل بفرع و حقیقت به رقیقت و کل بجزء است، لذا آدم و سایر انبیاء بعد از آدم تحت لواء وجود سعى او مى‌باشند و فقط نبوت او ازلى و ولایت خاتمان ولایت محمدیه ازلى و ابدى است.

نبوت را ظهور از آدم آمد کمالش در وجود خاتم آمد

بود نور نبى خورشید اعظم‌ گه از موسى پدید و گه ز آدم‌

تجلى او بحسب ظهور، بوجود مادى که لازمه خاتمیت و استیفاى جمیع مراتب وجودى است، منافات با مبدئیت و علمیت و ربوبیت او نسبت بانبیاء سلف ندارد، و حقیقت جامع بین حقایق وجودى، باید بحسب رتبه مادى، متأخر و باعتبار ابتداى وجودى مقدم بر کل باشد.

و انى و ان کنت ابن آدم صورة ولى فیه معنى شاهد بابوتى‌

من بظاهر گرچه ز آدم زاده‌ام‌ لیک معنى جد جد افتاده‌ام‌

و لذا قال علیه السلام:

«کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین». و قال ایضا: «آدم و من دونه تحت لوائى». و عنه علیه السلام: «لو کان موسى حیا لما وسعه الا اتباعى».

بودم آن روز من از طایفه دردکشان‌ که نه از تاک نشان بود نه از تاک‌نشان‌

احاطه قیومى و ربوبى حقیقت محمدى «ص» نسبت باشیاء و بمظاهر اسماء و سریان هویت او در مظاهر جمیع انبیاء و اولیاء، و خاتمیت او نسبت برسل قبل از خود؛ از خواص مرتبه و ولایت کلیه اوست. پس نبوت و ولایت او خاتم نبوت و ولایت جمیع انبیاء و اولیاء «علیهم السلام» است. چون مرتبه جامع جمیع صفات کمال، مثل در عالم وجود و ایجاد ندارد، و بحسب نشأتین اختصاص بشخص اطلاقى او دارد: «صرف الشى‌ء لا یتثنى و لا یتکرر».

بنا بر این، نشئه صورى مقام محمدى باعتبار ظاهر و باطن و غیب و شهادت وجود، خاتم جمیع مراتب و نشئات نبوات و ولایات است. ولایت مطلقه مثل نبوت مطلقه و عامه و کلى به او ختم مى‌شود. اما ولایت خاصه و امامت در اصطلاح اصحابنا الامامیه و اشیاخنا الاثناعشریة، «کثر اللّه تعالى امثالهم»، که تابع ولایت مطلقه باشد، بدوام وجود حق ادامه دارد. این ولایت بالاصاله نیست، بلکه تبعى و فرعى است و با وراثت منتقل به اولیاى کاملین محمدیین مى‌شود. این معنى یکى از اطلاقات ولایت است، که بتفصیل متعرض آن خواهیم شد. چون ولایت، جنبه الهى است و نبوت، جهت خلقى است ولایت منقطع نمى‌شود و نبوت منقطع مى‌شود.

پس بهر عصرى ولیى لازم است‌ آزمایش تا قیامت دائم است‌

امام مفترض الطاعة بالوراثة قابل فیض ولایت از حقیقت محمدیه مى‌باشد. و قد افصح عن هذا المعنى على علیه السلام بقوله: «ما لنا من خیر فمنک یا رسول اللّه» و قال ایضا: «انا عبد من عبید محمد» فانه علیه السلام خاتم الانبیاء و لا نبى بعده، فهو القدوة للکل.

چون در علم و کمال و احاطه وجودى و واجدیت مقام جمع الجمعى، على علیه السلام، نزدیک‌ترین اشخاص و اصحاب به اوست، صاحب مقام ولایت کلى بعد از نبى ختمى، على بن ابى طالب علیهما السلام است.

بر این معنى، قطب العارفین و قدوة السالکین شیخ اعظم، محیى الدین عربى اندلسى، در فتوحات مکیه تصریح نموده است، و شیخ کامل و عارف و اصل، صدر الدین قونوى، و شارح مفتاح، عارف محقق حمزه فنارى، و ملا عبد الرزاق کاشانى، و مصنف این کتاب، بواسطه اخبارى که در این معنى از پیغمبر از طریق علماى عامه و محدثین سنت و جماعت وارد شده است، از محیى الدین تبعیت کرده‌اند. شیخ اکبر در فتوحات گفته است:6 

«الباب السادس فی معرفة بدء الخلق الروحانى‏7 ، و من هو اول موجود فیه و مم وجد و فیم وجد8 ، بدء الخلق الهباء، و اول موجود فیه الحقیقة المحمدیة «ص»، و صح له التأله؛ لانه خلیفة اللّه فی العالم و العالم مسخر له».

بعد از بیان تحقیقاتى در این مقام، که مقام تسخیر عالم و مسخر بودن جمیع مراتب وجودى از براى انسان کامل محمدى باشد، گفته است‏9 : «کان اللّه و لا شى‌ء معه و هو الآن على ما هو علیه ... فلما اراد وجود العالم و بدأه على حدّ ما علمه، انفعل عن تلک الارادة المقدسة حقیقة، تسمى الهباء فلم یکن اقرب الیه قبولا فی ذلک الهباء الّا حقیقة محمد «ص»، المسماة بالعقل، فکان مبتدأ العالم باسره، و اول ظاهر فی الوجود، و اقرب الناس الیه على بن ابى طالب «رضى اللّه عنه» امام العالم‌ و سر الانبیاء اجمعین «علیهم السلام».

از این عبارت دو معناى مهم را شیخ اکبر افاده فرموده است: یکى اینکه على علیه السلام بعد از پیغمبر ختمى، اشرف و افضل خلائق است؛ و دیگر آنکه على علیه السلام سر و باطن انبیاء است؛ و انبیاء ظهور وجود او مى‌باشند؛ و حقیقت کلیه ولایت او متجلى در مظاهر خلایق است؛ و عوالم وجودى مسخر اراده حضرت ولایت‌مدار على علیه السلام مى‌باشد.

محدثین عامه از پیغمبر روایت کرده‌اند که على را مخاطب قرار داده و گفته است: «انت حامل لوائى یوم القیامة». در احادیث صحیحه وارد شده است: «ان اللّه تعالى یوم القیامة یعطى محمدا «ص» لواء الحمد، یحمل بین یدیه ظله مسیرة خمسمائة عام، یستظل بظلاله جمیع الخلائق و کلهم یلوذون به».

حقیقت این لواء که خلایق در قیامت در زیر آن استظلال مى‌نمایند، همان رحمت عامه امتنانیه حقیقت خاتمیه است، که از مشکات ولایت مطلقه على علیه السلام، شامل حال خلائق مى‌شود؛ چون جمیع فیوضاتى که از پیغمبر بخلائق مى‌رسد واسطه ایصال آن على است و حقیقت خاتمیه از مشکاة کلیه على متجلى در خلائق است. لذا وارد شده است: «انا مدینة العلم و على بابها». این روایت را کلیه محدثین اسلامى از پیغمبر نقل کرده‌اند. پیغمبر، على علیه السلام را حامل این لواء معرفى کرده است. لواء حمد، که حامل آن على علیه السلام است جامع جمیع محامد است. حضرت آدم و انبیاء بعد از او در زیر این لواء قرار دارند، چون مرتبه کلیه لواء معنوى آن حضرت، جامع جمیع مراتب کمال است.

مرتبه‌اى اعظم و اکمل از این مقام و مرتبه نیست. باعتبار قوه احاطه و کثرت امتداد، مبدا استکمال و استفاده هر صاحب کمالى است. هر چه از کمالات وجودى در عوالم موجود است، رقیقه و فرع حقیقت کلیه ولایت على علیه السلام است. هیچ یک از اصحاب پیغمبر، استعداد حمل این لواء را ندارد، مگر على بن ابى طالب، علیه السلام. لذا حضرت رسول «ع» با جمله دال بر حصر، آن حضرت را حامل لواء محامد و مکارم وجود خود قرار داده است: «یا على انت حامل لوائى».

محیى الدین و الملة، ابن عربى، در مواضع مختلف از فتوحات بعد از مقام‌ خاتمیت، مرتبه ولایت على بن ابى طالب را فوق مقام جمیع انبیاء و اولیاء دانسته، و بر این مطلب باحادیث وارده از حضرت رسول استدلال نموده است. ما در مطاوى این شرح از کتاب فتوحات، قسمتهاى زیادى را نقل نمودیم.

این اشعار از محیى الدین است:

اقسم باللّه و آیاته‌ شهادة الحق لا بالمراء

ان على بن ابى طالب‌ خیر الورى من بعد خیر الورى‌

ما به اخبارى که از طرق عامه باسانید صحیحه رسیده است، و ضمنا در کتب اخبار خاصه نیز وارد شده است، در اثبات ولایت کلیه على بن ابى طالب استدلال مى‌نمائیم. نظر به‌آنکه علت افضلیت پیغمبر از سایر انبیاء علیهم السلام، به طریقه اهل توحید سعه ولایت اوست، و ملاک هدایت او جمیع خلایق را بهدایت تکوینى و اخراج حقایق از حاق عدم بوجود، و هدایت تشریعى از قبیل جعل احکام و ارائه طریق، و بیان مکارم اخلاق و عبادات و سیاسات و حدود، و آنچه که مدخلیت در نظام اجتماع دارد مى‌باشد. و چون بر طبق متواترات از احادیث، این مقام براى حضرت امیر ثابت است، و آن جناب مأخذ علم امت بعد از پیغمبر و باب مدینه معرفت اوست؛ قهرا داراى خلافت تامه است، و اطاعت او بر خلایق واجب است؛ و از آنجا که صاحب مقام ولایت کلیه، مثل شخص پیغمبر داراى ریاست ظاهرى و باطنى هر دو است؛ کسى که آن مقام را واجد است، ناچار باید داراى هر دو مقام باشد؛ و اطاعت از او بر هر مؤمنى فرض است و احتیاجى بنص در خلافت ندارد، و خلیفه واقعى است، و جمیع فضائل و مناقبى که پیغمبر از براى او و در شأن او بیان کرده است، مثل خبر مروى در کتب عامه: «انت منى بمنزلة هارون من موسى»، خبر مروى در صحاح اهل سنت و جماعت در مقام بیان حضرت رسول شأن على را بابو بکر: «کفیّ و کف على فی العدل سواء»، و روایت موجود در صحاح عامه: «انا و على من نور واحد»، و از این قبیل مأثورات که نقل خواهد شد؛ قهرا ارشاد بمقام جمعى ولایت او و افضلیت او از کافه خلق است. و چون على همه فضائل رسول اللّه را واجد است، همان‌طورى‌که حضرت‌ رسول داراى مقام و منصب هدایت ظاهرى و باطنى، تکوینى و تشریعى است؛ همان مقام را حضرت على مرتضى باعتبار وحدت ملاک واجد است. و شانه خالى کردن از بار مقام ولایت الهیه او، که بحسب واقع حامل ولایت و امانت الهیه است، و اصل آن ولایت از براى حق تعالى ثابت است، و ولایت او عین ولایت حق است، نه ولایت خلقى؛ خروج از حیطه اوامر و نواهى حق است، و اعراض از طریقه قویمه او اعراض از طریقه توحید است. چون اطاعت حق بدون وساطت «من له الاسم الاعظم»، همان‌طورى‌که در باب کیفیت مظهریت حضرت رسول و خلیفه او على علیه السلام، نسبت باسم اللّه و اسم اعظم استدلال نمودیم، ممتنع است. پس اعراض از على، اعراض از حق است. «لذا عامه و خاصه روایت کرده‌اند: «على مع الحق و الحق مع على». پیغمبر فرمود: «یا على دمک دمى، و حربک حربى، و لحمک لحمى، و الایمان مخالط لحمک و دمک».

پس امت صدر اسلام و کسانى که عالما عامدا و عارفا بحقه علیه السلام، پشت بر او کردند و مقام و منصب او را غصب کردند، از رسول و حق اعراض نمودند و طریقه ارتداد را اختیار کردند. لذا قال الصادق علیه السلام: «ارتدّ الناس بعد رسول ... الخ».10 کسى که از شنیدن این روایت در وادى حیرت و تعجب فرومى‌رود، از حقیقت ولایت و نبوت و کیفیت جامعیت على علیه السلام نسبت بمقامات و مراتب وجود، و جامعیت آن حضرت نسبت بمراتب و مقامات ظاهرى و باطنى رسول اکرم اسلام غفلت دارد. «وَ اللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ».

*** حقیقت اطلاقى وجود محض باعتبار غیب ذات، تجلى و ظهور ندارد. تعینات اسمائى، و صفاتى حق، مرآت انعکاس ذات حق است؛ و رقایقى از غیب وجود متعین بتعینات صفاتى و اسمائى مى‌گردد. این رقایق داراى جهت مقام جمعى هستند، که مقام اسم اللّه باشد. مقام تفصیل رقایق، ظهور تفصیلى اسماء است، بصورت اعیان ثابته. واسطه ظهور اسماء، اسم اعظم است، که باطن حقیقت محمدیه مى‌باشد، پس منشأ تعینات اسمائى نیز اسم اعظم است.

این خلافت که خلافت اسم اعظم نام دارد، روح حقیقت محمدیه است، که مبدا جمیع خلافتها مى‌باشد. اثر اول این خلیفه الهى، ظهور تفصیلى تعینات اسماء و صفات و اعیان ثابته است؛ و چون اسماء الهیه مبدا ظهورات تفصیلیه خلقیه‌اند، و رابط بین انبیاء و حق، اسماء حق است؛ خلیفه واقعى حق در مقام جمع وجود، اسم اعظم و حقیقت محمدیه است. اولین ظهور خلقى این اسم اعظم عقل اول است. در قرآن کریم اشارات لطیفى راجع باین اصل مهم موجود است.

از جمله آیات باهرات موجود در سوره «قدر»: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ»  است.11

حقیقت حق با آنکه داراى تعین نیست، بواسطه انعکاس در مرائى اسماء و صفات، متلون بالوان اسماء مى‌گردد؛ و بواسطه احکام متعدد اسماء، متکثر مى‌شود. از ظهور حق در مرائى اسماء و صفات و اعیان علمى، اسماء لطفیه و قهریه تحقق پیدا مى‌نماید؛ و حق باعتبار ظهور در هر اسمى حکمى دارد. اسماء و صفات متکثره در مقام واحدیت، با اینکه مظهر حقیقت غیب وجودند و بحکم آنکه خلیفه در احکام، تابع مستخلف عنه است، یک ذات واحد را نشان مى‌دهند و مظهر وجود حقند. مع‌ذلک حجب نورى مانع از مشاهده جمال مطلق مى‌باشند.

ذات حق محتجب باسماء و صفات است. ما در بیان کیفیت ظهور جوهر و عرض در مقام خلق و ایجاد، این مطلب را مشروحا بیان نمودیم. سالک اگر حجب اسمائى و استار صفاتى را از بین بر ندارد، و حق را بدون واسطه شهود ننماید، ذات محتجب باسماء و صفات خواهد دید. مشاهده حق از براى او در خفاء حجب اسماء و صفات خواهد بود. «ان للّه سبعین الف حجاب من نور و ظلمة».

حجب ظلمانى عوالم اجسام و حجب نورانى مراتب عالم عقول و ارواح و اسماء و صفات الهیه مى‌باشد.



1 - جماعتى از عدم فرق بین جهاتى که ذکر شد علماى طریقت را رمى بغلو کرده‌اند. منشأ این اشتباه غفلت از سرّ مقام و حقیقت ولایت کلیه است.

2 - ما برخى از آن روایات را در مطاوى شرح فصل آخر این کتاب نقل خواهیم نمود.
3 - حد فیعرب عنه ناطق نعم‌
و کل آى اتى الرسل الکرام بها فانما اتصلت من نوره لهم‌
فانه شمس فضل هم کواکبها یظهرن انوارها للناس فی الظلم‌
فضل پیغمبر، داراى حد و اندازه نیست تا بتوان آن را بیان کرد. رسل و انبیاء چون اتصال به او داشتند، داراى آیات باهرات بودند. او «ص» خورشید معرفت و فضیلت است، و انبیاء دیگر کواکبى هستند که از او نور مى‌گیرند.
4 - این روایت را کثیرى از علماى عامه، مثل ملا عبد الرزق کاشانى و قونیوى و شارح مفتاح و جمعى از محدثین عامه نقل کرده‌اند.
5 - قرة العیون عارف محقق و محدث متبحر، ملا محسن کاشى، چاپ ط، 1378 ص 410، 411، 412، کتاب کافى باب الحجة.
6 - فتوحات مکیه چاپ بولاق، قاهره «مصر»، 1269 ه ق، جزء اول فتوحات، صفحه 130، 131، 132. شرح مفتاح قونوى، تألیف حمزه فنارى حنفى چاپ ط، 1321 ق ص 175.
7 - حقیقت «هباء» همان وجود منبسط است. در این فصل شیخ در صدد اثبات اولیت پیغمبر در مقام حقیقت است، و این منافات ندارد با این معنى که اولین تعینى که عارض بر وجود مى‌شود اسم اعظم باشد، که با حقیقت خاتمیه اتحاد دارد.
8 - در این فصل شیخ اکبر اثبات نموده است که حقایق ملک و ملکوت مسخر خاتم ولایت محمدیه على علیهما السلام است.
9 - این معنى را بتفصیل شیخ در عنقاء مغرب بیان نموده است. رجوع شود بهمین کتاب نسخه خطى آستان قدس.
10 - مراد از ارتداد اعراض از حق و عدول از طریقه مستقیمه انسانیت است، نه ارتداد مصطلح فقها که موجب کفر و احکام وضعیه از قبیل نجاست و غیر آن مى‌گردد.
11 - مصنف، مقام و مرتبه خلافت را در مقام خلق، انباء از ذات و صفات حق مى‌داند، بعد از این مرتبه، ترقى نموده و اصل کلى ولایت را یک حقیقت متجلى در جمیع مظاهر انبیاء و اولیاء دانسته، و برهان بر وجوب بقاء ولى در جمیع اطوار وجودى اقامه نموده است.

منبع:

شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص706-725