الفقرة الثالثة :
شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (حسن زاده آملی):
و لمّا کانت هذه الخلافة واجبة من اللّه تعالى فی العالم بحکم مٰا کٰانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اَللّٰهُ إِلاّٰ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَرٰاءِ حِجٰابٍ1 وجب ظهور الخلیفة فی کلّ زمان من الأزمنة، لیحصل لهم الاستئناس، و یتّصف بالکمال اللاّئق به کلّ من الناس، کما قال سبحانه: وَ لَوْ جَعَلْنٰاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنٰاهُ رَجُلاً وَ لَلَبَسْنٰا عَلَیْهِمْ مٰا یَلْبِسُونَ2.
و ظهور تلک الحقیقة3 بکمالاتها أوّلا4 لم یکن ممکنا، فظهرت تلک الحقیقة بصور خاصّة، کلّ منها فی مرتبة لائقة بأهل ذلک الزمان5 و الوقت، حسب ما یقتضیه اسم الدهر فی ذلک الحین من ظهور الکمال، و هی صور الأنبیاء علیهم السّلام فإن اعتبرت تعیّناتهم و تشخّصاتهم لغلبة أحکام الکثرة و الخلقیّة علیک، حکمت بالامتیاز بینهم و الغیریة، و بکونهم غیر تلک الحقیقة المحمّدیة الجامعة للأسماء، لظهور6 کلّ منهم ببعض الأسماء و الصفات.
و إن اعتبرت حقیقتهم و کونهم راجعین إلى الحضرة الواحدة بغلبة أحکام الوحدة علیک، حکمت باتحادهم و وحدة ما جاؤا به من الدین الإلهیّ کما قال تعالى لاٰ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ7.
فالقطب الذی علیه مدار أحکام العالم، و هو مرکز دائرة الوجود من الأزل إلى الأبد، واحد باعتبار حکم الوحدة، و هو الحقیقة المحمّدیة صلّى اللّه علیه و آله و باعتبار حکم الکثرة متعدّد.
و قبل انقطاع النبوّة قد یکون القائم بالمرتبة القطبیّة نبیّا ظاهرا، کإبراهیم - صلوات اللّه علیه -، و قد یکون ولیّا خفیّا، کالخضر فی زمان موسى علیهما السّلام قبل تحقّقه بمقام القطبیّة.
و عند انقطاع النبوّة - أعنی نبوّة التشریع8 بإتمام دائرتها، و ظهور الولایة من الباطن، انتقلت القطبیّة إلى الأولیاء مطلقا، فلا یزال فی هذه المرتبة واحد منهم قائم فی هذا المقام؛ لینحفظ9 به هذا الترتیب و النظام، قال سبحانه:
وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ 10وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّٰ خَلاٰ فِیهٰا نَذِیرٌ11 کما قال فی النبی صلّى اللّه علیه و آله: إِنْ أَنْتَ إِلاّٰ نَذِیرٌ12 إلى أن ینختم13 بظهور خاتم الأولیاء14، و هو الخاتم للولایة المطلقة.
فإذا کملت هذه الدائرة أیضا، وجب قیام الساعة؛ باقتضاء الاسم الباطن و المتولّد من الباطن15 و الظاهر - الذی هو الحدّ الفاصل16 بینهما - ظهور17 کمالاته و أحکامه، فیصیر کلّ ما کان صورة18 معنى، و کلّ ما کان معنى19 صورة؛ أی یظهر ما هو مستور فی الباطن من هیئات النفس20 على صورها الحقیقیّة، و تستتر الصور التی احتجبت المعانی الحقیقیّة فیها، فتحصل صورة الجنّة، و النار، و الحشر21، و النشر، على ما أخبر عنه الأنبیاء و الأولیاء - صلوات اللّه علیهم أجمعین -.
1 - الشورى (42):51.
شرح فصوص الحکم داود القیصری - تصحیح آیة الله حسن حسن زاده آملی - جلد اول - ص147-150.
و لمّا کانت هذه الخلافة واجبة من اللّه تعالى فی العالم، بحکم: «ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ»، وجب ظهور الخلیفة فی کل زمان من الازمنة، لیحصل لهم الاستیناس، و یتصف بالکمال اللّائق به کل من الناس، کما قال سبحانه: «وَ لَوْ جَعَلْناهُ مَلَکاً لَجَعَلْناهُ رَجُلًا وَ لَلَبَسْنا عَلَیْهِمْ ما یَلْبِسُونَ».
و ظهور تلک الحقیقة بکمالاتها اولا لم یکن ممکنا، فظهرت تلک الحقیقة بصور خاصة کل منها بمرتبة لائقة باهل ذلک الزمان و الوقت، حسب ما یقتضیه اسم الدهر فی ذلک الحین من ظهور الکمال، و هی صور الأنبیاء (ع) فان اعتبرت تعیناتهم و تشخصاتهم بغلبة احکام الکثرة و الخلقیة علیک، حکمت بالامتیاز بینهم و الغیریة، و بکونهم غیر تلک الحقیقة المحمدیة الجامعة للأسماء، لظهور کل منهم ببعض الاسماء و الصفات، و ان اعتبرت حقیقتهم و کونهم راجعین الى الحضرة الواحدیة بغلبة احکام الوحدة علیک، حکمت باتحادهم و وحدة ما جاءوا به من الدین الالهى، کما قال تعالى: «لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ».
فالقطب الذى علیه مدار أحکام العالم و هو مرکز دائرة الوجود من الأزل الى الأبد واحد باعتبار حکم الوحدة، و هو الحقیقة المحمدیة صلى اللّه علیه و آله و سلم، و باعتبار حکم الکثرة متعدد.
و قبل انقطاع النبوة، قد یکون القائم بالمرتبة القطبیة نبیا ظاهرا، کابراهیم صلوات اللّه علیه، و قد یکون ولیا خفیا1 کالخضر فی زمان موسى «علیهما السلام» قبل تحققه بالمقام القطبیة، و عند انقطاع النبوة، اعنى نبوة التشریع باتمام دائرتها و ظهور الولایة من الباطن، انتقلت القطبیة الى الأولیاء مطلقا، فلا یزال فی هذه المرتبة واحد منهم قائم فی هذا المقام، لیتحفّظ به هذا الترتیب و النظام. قال سبحانه: «وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ. وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِیها نَذِیرٌ». کما قال فی النبى: «ان انت الا نذیر». الى ان یختتم بظهور خاتم الاولیاء و هو الخاتم للولایة المطلقة، فاذا کملت هذه الدائرة وجب قیام الساعة باقتضاء
الاسم الباطن، و المتولد من الباطن و الظاهر الذى هو الحد الفاصل بینهما، ظهور کمالاته و احکامه، فیصیر کل ما کان صورة معنى و کل ما کان معنى صورة، اى یظهر ما هو مستور فی الباطن من هیئات النفس
على صورها الحقیقیة و یستتر الصور الذى [الصور التى] احتجبت المعانى الحقیقة فیها، فیحصل صورة الجنة و النار و الحشر و النشر على ما اخبر عنه الانبیاء و الأولیاء «صلوات اللّه علیهم اجمعین».
مصنف علامه در این فصل، سرّ وجود و ظهور انبیاء و اولیاء را از چند راه بیان نموده و ما کلمات او را در این فصل، بما لا مزید علیه مع زیادة تحقیقات و تدقیقات شرح دادیم؛ و بکلمات اعلام فن عرفان و روایات و نصوص وارده از مبدا عصمت و طهارت استشهاد نمودیم. این فصل همان بسط و شرح نصوص و آیات و روایات وارده از مصدر عصمت و طهارت و اهل کتاب و تنزیل است.
اصل و تمام و کمال، مبدا جمیع مراتب خلافت الهیه، صورت اسم اعظم و عین ثابت و مظهر تام و تمام حقیقت محمدیه «ص» است، که بحسب اصل ذات و حقیقت واحد است. و لیکن داراى فروع و رقائق متعدد است، که باقتضاى هر زمانى از عین ثابت یکى از انبیاء و اولیاء در عالم شهادت تجلى مىکند. شرایع الهیه و حقیقت ولایت در ظهور، تابع استعدادات مجالى و مظاهر موجود در هر زمان است. در جاى خود مقرر گردیده است، که موجود متصف به وحدت اطلاقى، از نهایت سعه و تمامیت و جامعیت، ابا از قبول و ظهور با مجالى و مظاهر متکثره ندارد. قهرا انبیاء و اولیاء و کمّل قبل از حقیقت شخصى محمدى، تابع وجود کلى سعى اویند، فهو الکل فی وحدته لا یشغله شأن عن شأن.
اول ظهور او در مقام خلق، ظهور بصورت عقل اول است، که واسطه فیض وجود و ظهور کمالات وجودى نسبت به سایر موجودات است از جمله انبیاء علیهم السلام.
حقیقت محمدیه، باعتبار تعین و صورت، ممتاز از سایر انبیاء است. آدم و نوح و موسى و ابراهیم و عیسى، غیر از حقیقت محمدند، اما باعتبار حقیقت و واقعیت و اتحاد حقیقى، ظاهر و مظهر همه انبیاء مجالى ظهور اویند. مرکز دائره وجود حقیقت خاتمیه است، قبل از انقطاع نبوت در مجالى انبیاء و برخى از اولیاء ظهور و سیر مىنمایند. آدم ابو البشر که مبدا نقاط مطالع آفتاب نبوت است، و بحسب نشئه عنصرى، پدر انبیاء است، ولى بحسب معنى و باطن، فرزند حقیقت خاتمیه و حسنهاى از حسنات ختمى مرتبت است.
گفتا بصورت، ار چه ز اولاد آدمم لیکن، به مرتبه به همه حال برترم
خورشید آسمان ظهورم عجب مدار ذرات کائنات، اگر گشت مظهرم
اوصاف لا یزال ز من گشت آشکار بنگر بمن، که آینه ذات انورم
فىالجمله مظهر همه اسماست ذات من بل اسم اعظمم به حقیقت چو بنگرم
اگر کسى در شرایع انبیاء سابق نیک بنگرد، و مزایاى ادیان آنها را مطالعه کند، و نحوه ظهور و تحقق آنها را باسماء و صفات حق، و درجات نبوت و کیفیت تأثیر آنها را در معارف بشرى شهود نماید، خواهد فهمید که حقیقت محمدیه در چه درجه از ترفع و مکانت است. لذا از آن حضرت وارد است: «لقد تمنّى اثنا عشر نبیا انهم کانوا من امتى، و منهم موسى بن عمران».
خورشید مقام ولایت و نبوت، باعتبار اقتضاى هر عصرى بصورت شریعت و نبیى ظاهر مىگردد. ابتداى طلوع آن، ظهور در آدم ابو البشر است، و بتدریج استکمال یافته، از نبیى به نبى دیگر منتقل مىشود، تا بمقام کمال ختمى مىرسد. این مقام مرتبه استواء و اعتدال واقعى ولایت است، که به نهایت اوج خود رسیده است. صراط مستقیم حقیقى، صراط عدل محمدى است. این همان مقام جمع الجمع حقیقى و مرتبه احدیت وجود است، که اختصاص به حقیقت مبرا از تفریط و افراط خواجه کائنات و سرور موجودات دارد. حضرت از براى رسیدن باین مقام، مخاطب بخطاب: «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ» گردید. قبله و وجهه آن حضرت بموجب کلام معجز نظام خودش، «بین المشرق و المغرب قبلتى» نهایت اعتدال و وسطیت است. چون مظهر اسم اعظم است که جامع عدل بین اسماء است. فاذا تقرر هذا الکلام، فلنعطف العنان الى شرح ما فی المتن فنقول مستعینا باللّه و مستمدا من ملکوته الاعلى:
چون خلافت بین ظاهر وجود «حق» و مظهر وجود «خلق» بحکم ادله قبل واجب است، و حقیقت محمدیه و صورت اعظم او، جامع بین نشأتین و صاحب مقام محمود و واجد مقام برزخیت کلیه است، باعتبار اتحاد واقعى او با اسم اعظم، خلیفه و واسطه بین مقام اسماء و حقیقت حق است باعتبار وجود خلقى و ظهور در عالم ارواح، اول ما صدر و صادر نخستین اولین ظهور او است باعتبار وجود حادث در عالم ماده، و ظهور در نشئه عنصرى، بهدایت تشریعى خلق را دعوت مىنماید، انبیاء و اولیاى سلف، مظهر تجلیات آن نیّر اعظمند، و شریعت آنها متخذ از شریعت اوست سرّ آنکه انبیاء سابقین و اولوالعزم از رسل، با آنکه شریعت خود را از باطن او اخذ نمودهاند، واجد مقام جامعیت او نظیر اولیاء محمدیین و ائمه طاهرین نیستند، آنست که آنها مخصوص بتجلى اسمائى حقند، و دائره ولایت آنها نسبت بولایت پیغمبر ما محاط است، و زمان مقتضى ظهور و تجلى تام قبل از ایام بعثت او نبوده است، لذا شریعت آنها از فروع و اغصان و اظله و اشعه ولایت کلیه محمدیه است.
علت آنکه واسطه در این بدایت و صاحب این منصب، ملکى از ملائکه و عقلى از عقول مجرده نیست: آنست که ملائکه و عقول، صلاحیت مظهریت تام حق را ندارند، و عین ثابت آنها اقتضاى سیر در عوالم طول و عرض وجود را فاقد است، و قرب آنها بحق از براى کشف حقایق بنحو تفصیل به اندازه انسان نمىباشد، علاوه بر این، هادى خلائق باعتبار وجود عنصرى، باید مأنوس با مردم و از جنس آنها باشد، تا بتواند خلق را بنحو کامل دعوت نماید.
افزون بر این، همه نفوس استعداد و اتصال بعالم ملائکه و عقول مجرده را ندارند، و تمثل ملائکه بشکل انسان در نفوس غیر کامله امکان ندارد، و ناقصان و منغمران در عالم ماده و بىخبران از عالم ربوبى، شأنیت اتصال به ملائکه را ندارند، وگرنه باید با وجود نبى هم حقایق را مانند اولیاء بتوانند در الواح عالیه مشاهده نمایند، کما ذکرناه سابقا و قد قرر فی مقره و علیه کافة اهل التحقیق.
فرشته گرچه دارد قرب درگاه نگنجد در مقام لى مع اللّه
اگر قائلى بگوید: چرا حقیقت محمدیه در ابتداى آفرینش ظهور ننمود، تا احتیاج بانبیاء و دعات متعدد نباشد. مصنف در جواب گفته است: ظهور این حقیقت با تمام کمال قبل از ظهور شخصى خاتم انبیاء امکان نداشته است.
شرایع الهیه بر طبق استعدادات اعیان ثابته و حقایق خارجیه است، شریعت مانند طفلى در صراط استکمال واقع شد، تا کمال آن بوجود ختمى ختم شد. ترقى از لوازم حصول کمال تدریجى است، و احتیاج بزمان دارد، و لیکن مجالى حقیقت کلیه ولایت حضرت ختمى در هر عصرى به مقتضاى آن عصر و مناسب با زمان و اقتضاى اسم دهر که از اسماى الهیه حاکم بر عالم زمان است موجود است، و حقیقت محمدیه سارى و متجلى در جمیع انبیاء است، و احاطه و سریان از خواص مقام ولایت کلیه اوست. حقیقت ولایت او در مقام ظهور در مجالى انبیاء از خواص باطن وجود است، کما اینکه ظهور بوجود شخصى مقتضى ظاهر وجود اوست. ظهور و تجلى او در عقل اول از خواص مظهریت او نسبت باسم اول مطلق است، و تجلى و ظهور او از مشکاة تام خاتم ولایت مطلقه محمدیه به اعتبارى و خاتم ولایت خاصه محمدیه باعتبار دیگر معلول مظهریت او نسبت باسم آخر مطلق است. «هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن جمعا و تفصیلا».
اگر حقیقت نبوت و ولایت را که انباء مطلق غیبى باشد، باعتبار ظهور و تعین حقیقت محمدیه در مقام واحدیت و جامعیت او نسبت بانبیاء و واجدیت او جمیع موجودات را بنحو کثرت در وحدت لحاظ کنیم، حقیقت محمدیه باین اعتبار که مقام صرافت او باشد، جامع جمیع نبوات و ولایات و مبدا کافه خیرات و حسنات و منشأ ظهور جمیع شئون و مراتب انبیاء است. چون باین اعتبار که مقام ظهور در حضرت اعیان است و آن حقیقت باعتبار مظهریت جمیع اسماء و صفات همه اسماء تفصیلى و مظاهر آن اسما را در بر دارد، و مظاهر جمیع اسماء از جمله انبیاء و اولیاء بوجود جمعى قرآنى در حضرت ذات او اجتماع دارند؛ باین اعتبار شرایع و احکام و صاحبان شرایع، بحکم لزوم اجتماع اجزاء و جزئیات در کل، و وجود کلى به یک وجود موجودند، و همه شرایع و ادیان یک حقیقت بیشتر نیستند:
«صرف الشىء لا یتکرر، و بسیط الحقیقة کل الاشیاء الوجودیة». و این منافات با تعدد و تمیز و تغایر باعتبار وجود فرقانى و تفصیلى آن حقیقت ندارد، و باعتبار سریان در حقایق از ظهورات و تجلیات متعدد حقیقت محمدیه جمیع مظاهر وجود از جمله انبیاء و اولیاء بوجود خاص خود موجودند، و لیکن آن حقیقت مربى حقایق و متجلى در جمیع این مظاهر است. و على الاول یحمل قوله تعالى: «لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» و على الثانى یحمل قوله: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ ...».
بنا بر این، قطبى که مدار حقیقت عالم و محور احکام و مرکز وجود است؛ یک حقیقت وسیع اطلاقى است، که باعتبار ذات واحدست، و باعتبار ظهور در کثرات متعدد است. بنحو وحدت در کثرت و کثرت در وحدت، مرکز و محور دائره وجود، حقیقت محمدیه و شمس الشموس عالم خلقت است؛ که ظهور در اقمار متعدد و انبیاء و اولیاء نموده است، و هیچ عصرى از اعصار، خالى از وجود مظهر او نیست. بر همین معنى محمول است روایاتى که از طرق اهل سنت در اتحاد روحى پیغمبر و على علیه السلام، و اولاد طاهرین آنها بما رسیده است.
احمد بن حنبل در کتاب مسند خود2 نقل کرده است که پیغمبر فرمود: «کنت انا و على بن ابى طالب نورا بین یدى اللّه قبل ان یخلق آدم». احمد بن حنبل در همین کتاب، حدیث دیگرى باین مضمون نقل کرده است.3
ابن جوزى بنا بر نقل سیوطى، از «جعفر بن احمد على بن بیان. حدثنا عمر الطائى حدثنا عن سفیان عن داود بن ابى هند عن الولید بن عبد الرحمن عن غیر الحضرمى عن ابى ذر «رضى اللّه عنه»: خلقت انا و على من نور و کنا عن یمین العرش ... الخ».
حقیقت محمدیه داراى ظاهر و تعین شخصى مادى است، که عبارتست از ظهور در نشئه عالم اجسام؛ در حالتى که خلق را بحق دعوت نمود، ظهورى بحسب قوس صعود و نزول در عوالم برزخى دارد، و ظهورى در مراتب عقول و ارواح، و تعینى در عالم واحدیت و اسماء و صفات دارد و مقام او در این مرتبه، داراى بطن و خفائى است که از آن تعبیر بمقام اسم اعظم نمودهاند. آن حضرت باعتبار انغمار در احدیت وجود، مبدا انبعاث اسم اللّه است که از ظهور او در مقام واحدیت اسماء و صفات تفصیلى حق ظاهر شد. از تجلى و ظهور او در اعیان ثابته، مجالى و مظاهر خلقى، تعین خارجى پیدا نمود. اول تجلى او ظهور بصورت عقل اول است. این تجلى، باعتبار قوابل متعدد مىشود، تا برسد بمقام ظهور او در صورت انبیاء و اولیاء سلف. منشأ تجلى او بصورت انبیاء، تجلى آن حقیقت کلى در اعیان ثابته اولوالعزم و غیر اولوالعزم از رسل است. بعد از سیر و ظهور در صورت شخصى انبیاء یکى بعد از دیگر، که علت استکمال و ترقى و عروج مقام نبوت بنحو تدریج و تدرج است از مشکاة وجود شخصى خود ظاهر شد و باین ظهور نبوت بحد کمال رسید. کتاب آسمانى او مشتمل بر جمیع حقایق است.
از براى تکمیل بعثت و بیان حقایق الهى بنحو تام و تمام از مشکات اولیاء محمدیین تجلى نمود. ظهور تام و تمام او بهنحوى که موجب بسط بساط عدالت و قمع ظلم و جور و ظهور حق بتمام معنى و کلمه گردد تجلى اوست بصورت خاتم الاولیاء مهدى موعود در آخر زمان، صلوات اللّه علیه و آبائه.
از او عالم شود پرامن و ایمان جماد و جانور یابد ازو جان
نماند در جهان یک نفس کافر شود عدل حقیقى جمله ظاهر
بود از سر وحدت واقف حق در او پیدا نماید وجه مطلق
ولایت شد بخاتم جمله ظاهر بر اول نقطه هم ختم آمد آخر
تجلى حقیقت محمدیه در اولیاء محمدیین غیر از تجلى در سایر انبیاء است.
تجلى در اولیاء محمدیین تجلى حق بتمام اسماء و صفات است، و ائمه معصومین نظیر حضرت ختمى مظهر تجلى ذاتى حقند، نه اسمائى و صفاتى. خصوصیاتى را که حضرت مهدى موعود دارا است در کسى نیست. مبدا ظهور خاتم انبیاء بصورت اولیاء و ائمه علیهم السلام، از حضرت على مرتضى شروع مىشود و بحضرت مهدى ختم مىگردد.
ظهور این کمالات که خاص حضرت مهدى است، در زمان رسالت حضرت ختمى ممکن نبوده است، و باید این کمالات و خصائص وجودى در مظهر و مجلاى خاتم الاولیاء که یکى از حسنات حضرت ختمى است ظهور نماید.
شیخ سعد الدین حموى، و عارف شبسترى، محقق لاهیجى شارح گلشن راز، در این باب تصریح کردهاند: «لن یخرج المهدى حتى یسمع من شراک نعله اسرار التوحید». خاتم ولایت مطلقه محمدیه، چون مظهر اسم اعظم و عدل و ماحى ظلم و جور است، حضرت رسالت پناه گفته است: «یملأ اللّه به الارض عدلا و قسطا بعد ما ملئت ظلما و جورا». آن حضرت از غایت علو مقام و بلندى مرتبه در همه حقایق سریان دارد.
لذا شیخ عارف کامل شبسترى «قده» فرمود:
«از او عالم شود پرامن و ایمان جماد و جانور یابد از او جان»
از حضرت خاتم ولایت محمدیّه تعبیر خلیفة اللّه شده و حضرت رسول فرموده است «ان للّه خلیفة یملأ الله به الارض قسطا و عدلا» در روایت دیگر نقل شده است. «اذ رأیتم رایات المسوم من ارض خراسان فأتوها و لو جثوا فان فیها خلیفة الله مهدیین»، لذا قونوى در فکوک گفته است: مهدى علیه السلام از همان مشربى حضرت ختمى مقام بلا وسطه، اخذ مىنمود مستفید است.
نظر بهآنکه آن حضرت، مظهر ولایت مطلقه است، وجه حقیقت حق با کمال اطلاق در او ظاهر شود، و از تجلى اطلاقى حق که اختصاص به او دارد، عالم دنیا عالم انسانیت گردد و کمال حقیقت انسانى در او جلوه و ظهور نماید.
ز خود فانى و در عین بقائیم وجود جمله موجودات مائیم
جهان مرده هر دم زنده سازیم چو بحر رحمت بىمنتهائیم
بنا بر آنچه که ذکر شد، حقیقت محمدیه، مرکز دائره وجود است. و فیض و امداد از تجلیات او بعالم وجود مىرسد. باعتبار غلبه حکم وحدت و باطن، مقام نبوت و ولایت حضرت ختمى مرتبت که مقام جمع الجمع و وجدان او جمیع شئونات و فعلیات باشد، تمام انبیاء و اولیاء و مظاهر وجودى آنها در باطن ولایت ختمى نهفته است. آن حضرت از تعقل ذات خود و شهود حق و تعقل و شهود مظاهر خلقى تجلى در آفاق و انفس نمود، عالم و آدم پیدا شد. پس در مقام تجلى و ظهور فعلى انبساطى حضرت ختمى، عالم، ظاهر شد. پس انبیاء علیهم السلام، ظهور تفصیلى و فرقانى حضرت ختمى مآب و خواجه کائنات مىباشند. مقام غیب و باطن وجود ختمى، حضرت واحدیت است. «هذا مراد المصنف العلامة حیث قال: «و ان اعتبرت حقیقتهم و کونهم راجعین الى الحضرة الواحدیة ... الى ان قال: واحد باعتبار حکم الوحدة و باعتبار حکم الکثرة متعددة». چون وحدت راجع بغیب وجود محمد است. و کثرت ظهور تفصیلى او در عالم وجود است.
1 - خضر کنایه از بسط و الیاس کنایه از قبض است. اما اینکه خضر، شخص انسانى باقى از زمان موسى «ع» تا این عصر و یا موجودى روحانى متمثل بصورت خضر و مرشد اولیاء باشد، براى نگارنده محقق نیست. بلکه گاهى معناى او متمثل بر مکاشف بصورت غالبه مىگردد و بعد مضمحل مىشود. این معنى، روح این شخص و یا روح القدس باشد، معلوم نیست و اللّه اعلم بحقایق الامور.
شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص726-735