الفقرة الخامسة :
و الآن نعطف العنان الى بیان حقیقة النبوة و الولایة، بناء على طریقة العرفاء، و لنشرح الاخبار الواردة فی بیان ولایة ساداتنا و ائمتنا الطاهرین روحى و جسمى لهم الفداء. و لنکشف فی هذا الشرح، طلیعة من حقیقة الخلافة الائمة الطاهرین، و نستدل على ما ورد عن الحقیقة المحمدیة فی مقاماتهم و مراتبهم، و بیان انّهم السبیل الاعظم و الصراط الاقوم، و نشیر الى لمحة من مقام ولایتهم و کیفیة سریانهم فی العوالم الطولیة و العرضیة، و بقاء ولایتهم ما دامت السماوات و الارض.
تحقیق عرفانى
حقیقت خلافت الهیه که از آن تعبیر بولایت مىشود، باعتبار مقام احدیت وجود و استهلاک مقام ولى در مرتبه او ادنى نسبت بمراتب ظهور، و تجلیات خود در مراتب وجودى تعین ندارد، و عدم تعین آن حقیقت، ملائم با ظهور و تجلى آن مقام در مرائى اسماء و صفات و مراتب خلق و تفصیل است. باعتبار غیب، نه بصفتى متصف است، و نه در مرآتى از مرائى تعینات جلوه و ظهور و انعکاس دارد.
حق باعتبار ظهور و تجلى در اسماء و صفات، و سریان از طریق صور اسماء، که اعیان ثابته باشد؛ بمظاهر خلقیه از عقول و نفوس و مظاهر انبیاء و اولیاء در هر موطنى حکمى دارد، و از تجلى مقام احدى جمعى ولایت، که مقام قلب تقى نقى احدى احمدى «ص» باشد، دوایر متعددى تشکیل مىدهد. ادوار و ظهورات انبیاء علیهم السلام، از آدم تا خاتم ناشى از تجلى اصل خلافت محمدیه است.
مرکز جمع دوایر نبوات و ولایات، ولایت تامه خاتم انبیاء است، که بحسب اصل ذات واحد، باعتبار ظهور در ادوار نبوات و ولایات، متعدد و متکثر است.
نبوت حقیقى محمدى، که از آن بلسان اهل عرفان به نبوت مطلقه و کلیه و عامه تعبیر نمودهاند، منشأ اظهار «ما فی الغیب» در حضرت واحدیت است. منشأ تعلیم این انباء، فناى تعین حقیقت محمدیه است، در حضرت احدیت وجود.
بنا بر این، مبدا جمیع تعالیم الهیه، و اظهار حقایق مستجن در احدیت وجود است، در مقام واحدیت بنحو تفصیل. مرتبه دوم انباء، و بین انباء و اظهار حقایق است در قلم اعلى و ام الکتاب، که از آن بعقل اول تعبیر شده است. انباء و اظهارات غیبى سایر انبیاء، مرتبه نازل انباء در واحدیت و حضرت علمیه است. لذا در یکى از روایاتى که از پیغمبر نقل شده است، و دلیل بر اتحاد نورى و باطنى ولایت محمد و على علیهما السلام است این است: که من و على نورى بودیم در عالم ربوبى و خدا را تسبیح و تحمید مىنمودیم و به تبع تسبیح ما ملائکه، حق را تسبیح و تنزیه نمودند؛ «سبحنا و سبحت الملائکة، هلّلنا و هللت الملائکة»، الى غیر ذلک من الاخبار التى نذکرها عن قریب انشاءالله تعالى، تیمنا و تبرکا و نعم ما قیل:
اسد اللّه در وجود آمد در پس پرده هر چه بود آمد
یکى دیگر از مراتب تعلیم؛ تعلیم اسماء حق است بآدم ابو البشر، بر طبق روایات عامه، اسماء، رقایق وجود خلافت حقیقت محمدیه و ائمه طاهرین است، و واسطه در این تعلیم، مقام خلافت حقیقت ائمه اطهار مىباشد.1
نظر به اینکه هر قومى زبان مخصوصى دارد و هر پیغمبرى مأمور تبلیغ بلسان قوم خود مىباشد. انباء و تعلیم و اظهار حقایق غیبى نسبت به آنها اختلاف دارد. جامع آنها حقیقت کلى انباء و تعلیم الهى است. مرتبه نازله تعلیم، همان ارشاد انبیاء نسبت بعوالم و خواص قوم و ملت خود است، کما اینکه مرتبه اعلاى اظهار حقایق مستجن و مکنون در غیب ذات، اظهار اسماء و صفات و ظهور در اعیان علمیه است. ابناء و تعلیم، که اسم جامع جمیع مراتب آن ابراز و اظهار ما فى الغیب است، در عالم روحانیات و عقول مجرده و انیّات محضه، غیر از تعلیم به مسجونین در عالم ماده و اصحاب قبور است. حقیقت تعلیم در شدت و ظهور و کمال و ضعف و شرف و فضیلت، تابع وجود ثابت در مراتب تعلیم و ابناء است، و کمال وجودى واسطه در انباء و خلیفه بشرى و معلم مبعوث از حق در کیفیت تعلیم تأثیر دارد. نبى و ولى و واسطه در تعلیم هر چه کاملتر باشد، بمراتب صافى از حقایق نزدیکتر است. ولى مأخذ علم حقیقت محمدیه، ارفع و اشرف از جمیع مآخذ علمى است، و اتم انحاى تعلیم اختصاص به او دارد، و انبیاء علیهم السلام، در مقام اخذ معارف، تابع وجود اویند؛ همانطورىکه از ائمه علیهم السلام رسیده است: «فالکلیم البس حلة الاصطفاء لما عهدنا منه الوفاء و روح القدس فی جنان الصاغورة ذاق من حدائقنا الباکورة».
احمد ار بگشاید آن پر جلیل تا ابد مدهوش ماند جبرئیل
حکمة مشرقیة و لطیفة ملکوتیه فی بیان منشأ الخلافة و الولایة
خلافت و ولایت حقیقت محمدیه، و وارثان مقام او، و داعیان بعین جمع واحدیت وجود او، خلافت و وساطت در ظهور است. باین معنى: آنچه که مستور در غیب وجود بود، بظهور این نیّر اعظم بلباس تعین و ظهور ملبس گردید. هم تعینات مقام واحدیت به تبع وجود او ظاهر شدند، و هم صورت اسماء که اعیان ثابته باشد، موجود بوجود خاص خلقى و امرى گردید.
حقیقت حق در مقام خفاء وجود و کنز مخفى و عنقاء مغرب، به واسطه تجلى و ظهور ذات از براى ذات و عشق ذات بظهور اسماء و صفات، به تبع عشق به ذات خود است که خویش را در مرآت کامل، جامع جمیع صفات و اسماء شهود نماید، لذا باسم اعظم، که مرآت ظهور جمیع اسماء است، بمقام جمع وجود و واحدیت تجلى نمود، و خود را در مقام تنزل به مرتبه اسم اعظم، شهود نمود، و این اسم، باطن انسان کامل، و آینه انعکاس حقایق مستکن در ذات است. شهود ذات، حقیقت خود را در ملابس اسماء و اعیان، همان تجلى در اعیان است.
مظهر جامع این تجلى، و ظهور عین ثابت، انسان کامل است، و تجلى حق در صورت اسماء، همان تجلى اسم اعظم است در جمیع مراتب وجود من الذرة الى الدرة.
حقیقت وجود، چون در مقام ذات و از ناحیه خود حجاب و سترى ندارد، و وجود مجازى ممکن، حجاب بین ممکن و حق است، و عالم قدس برى از حد و مبرا از حجاب و حدود است، حق بوحدته تجلى و اشراق در حقایق نمود، و با جمعیت وجودى خود در انسان کامل تفصیلى، که مقام کمال استجلاء است، مشاهده کرد. این ظهور را ظهور ذاتى حق، منزه از کافه تعینات نامیدهاند.
فیض اطلاقى حق در این مقام تعین ندارد. حقایق ممکنات با آنکه تعین دارند و محدودند، حق بتجلى اسمائى و صفاتى در آنها ظهور نموده است. این تجلى، تجلى ذاتى در عین ثابت کامل مکمل محمدى است، که منشأ ظهور ما فى الغیب است.
اسد اللّه در وجود آمد در پس پرده هر چه بود آمد
نسبت اعیان ثابته ممکنات به عین ثابت انسان کامل ختمى محمدى «ص» نسبت اسماء جزئیه است نسبت باسم اعظم و اسم اللّه. عین ثابت حقیقت محمدیه، داراى جهت و ظهور و وجهه بخلق و عالم مخلوقات است. این جهت، همان وجود منبسط و فیض مقدس است، و داراى جهت خفاء و غیبى است، که آن جهت عین فیض اقدس است، بلکه جهت یلى الربى او عین احدیت وجود است. این حقیقت کلیه، که عین ثابت حضرت ختمى باشد، باعتبار مقام غیب ذات تعین ندارد، مگر در تعقل عقل بعین وجود مندرج. اجمال در مقام احدیت، جهت تعین و تفصیل این حقیقت حضرت واحدیت و مقام جمع وجود است. پس جهت ظهور حق در مقام واحدیت، عین ظهور و تعین انسان ختمى است. بنا بر این، تجلى حق در جمیع مراتب تجلى و ظهور، تجلى بصورت و عین ثابت انسان کامل محمدى است. لذا وارد شده است: «خلق اللّه آدم على صورته». و نیز وارد شده است: «انى اصغر من ربى سنتین».2 و من هذه الجهة ورد عنهم علیهم السلام:
«نزلونا عن الربوبیة، و قولوا فی حقنا ما شئتم».
ظهور اسماء حسنى و صفات علیاى حق در مقام واحدیت وجود، همان ظهور حقیقت محمدیه است در مقام تفصیل اسماء، چون باطن وجود او عین اسم اعظم است، و اسماء حسنى از شاخهها و فروع و شعب و رقایق اسم اعظمند. لذا در باب اسماء و حدوث آن،3 در کتاب کافى، از حضرت امام جعفر بن محمد الصادق نقل شده است: «نحن اسماء اللّه التى یدعى بها، فیستجاب».
در احادیث قدسیات وارد شده است که خداوند، آدم ابو البشر را در مقام بیان حقایق اسماء، و معرفت مسمیات آن اسماء، مخاطب قرار داده و گفته است: «یا آدم هذا محمد و انا الحمید المحمود، شققت له اسما من اسمى، و هذا على و انا العلى الاعلى، شققت له اسما من اسمى». و بهمین معنى محمول است آنچه که در احادیث الهیه: ادعیه مأثوره از قبیل: «و بالاسم الذى خلقت به العرش، و بالاسم الذى خلقت به الکرسى، و بالاسم الذى خلقت به السماوات»، و غیر اینها از تعبیرات وارد شده است.
*** اسماء بر دو قسمند: جلالیه و جمالیه. مظاهر اسماء در احکام، تابع اسمائند.
برخى از اعیان، مظاهر اسماء جلالیهاند. مثل ابالسه و شیاطین و کفره و منافقان و اتباع آنها. انبیاء و اولیاء و صلحاء و اهل ایمان مظاهر اسماء جمالیهاند. اسماء الهیه محدود بحدى نیستند، و تناهى ندارند، و احدى غیر کمل به آنها احاطه پیدا نمىنماید. احاطه تام باسماء، شأن حقیقت مقام ولایت تامه است، که اختصاص بمقام ختمى و اولاد طاهرین و عترت قدیسین او دارد. جمیع طوائف اسماء و مظاهر آنها منتهى باسم جامع الهى مىشوند که امام کل اسماء و مظاهر اسما است و از آن تعبیر بامام ائمه اسماء مىنمایند. مظهر جامع بین جمیع مظاهر، مظهر اسم اللّه اعظم است، که خلیفه و مربى جمیع اسماء و مظاهر وجودى مىباشد، بایصال کل ممکن الى کماله اللائق به، و یفیض على الکل بما یترشح من بحر جوده، و هو حقیقة الحقائق و یکون الشاهد على جمیع الانبیاء، و الکل آخذ منه و لا یعطى ما اعطى الا به و هو الخلیفة على الکل.
محمد کآفرینش هست خاکش هزاران آفرین بر جان پاکش
رسالت و خلافت کلیه محمدیه فلک عام، و دایره کلیهاى است که مشتمل بر دوائر و افلاک جزئیه و خاص است. افلاک و دوایر جزئیه، حقیقت انبیاء علیهم السلام مىباشد، که به مقتضاى: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ».
بعضى از آن دوائر محیط، و برخى محاطند.
رسالت و ولایت حقیقت ختمیه و اولیاء کاملین محمدیه، علیهم السلام است که بواسطه وساطت او در فیض، و دارا بودن مقام هدایت کل، بحسب تکوین و تشریع رحمة للعالمین است. «لان آدم و من دونه تحت لوائه». و هو الذى «اوتى جوامع الکلم» و هو علیه السلام: «کان نبیا و آدم بین الماء و الطین». و قد افصح عن مقامه بقوله: «آدم و من دونه تحت لوائى». و یکون على الانبیاء شهیدا، و کل نبى شاهد على قومه، و هو الشاهد على الکل. و من هنا یحدس اللبیب سرّ عرض الاعمال، اى اعمال العباد على رسول اللّه و خلفائه، و رجوع کل الناس الیه یوم القیامة، و له الشفاعة الکبرى. و مظهر ظهور آن حضرت در روز قیامت، جهت شفاعت امت سید الاحرار حضرت ابى عبد اللّه الحسین، و حضرت صدیقه کبرى فاطمه علیها سلام اللّه، مىباشد. در خبر صحیح وارد است که حضرت صدیقه در قیامت در مقام عبور از عالم محشر رشتههائى از چادر عصمت او آویزان است، که هر که بدان رشتهها متمسک شود، نجات مىیابد. رشتهها، همان ایمان و اخلاص و اعتقاد بمقام ولایت آن حضرت است، که مانند خطوط شعاعیه بین مقام ولایت آن حضرت و قلوب تابعان او اتصال دارد. و همین رقایق موجود بین آن حضرت و امت، سبب نجات امت است. چون برگشت شفاعت به امر تکوینى است، و مبدا آن، تحصیل عقاید حقه و اعمال حسنه است؛ که اعتقاد بمقام ولایت کلیه ائمه معصومین علیهم السلام، روح آن مىباشد. اعراض از مقام ولایت و انکار آن، موجب حبط جمیع اعمال است، لذا مودت قربى و اولاد معصومین حضرت رسالت پناه، اجر نبوت است؛ و انکار آن، اعراض از مقام نبوت حضرت ختمى. و اعراض از توحید کامل است. و سیأتى زیادة تحقیق فی هذا المقام انشاءالله تعالى.
کشف و تحقیق
شیخ عارف محقق، قدوة اهل الکشف و الیقین و برهان الحق و الحقیقة، آخوند ملا عبد الرزاق کاشى، در کتاب تأویلات قرآن، که باسم محیى مراسم الحق و الیقین، شیخ المشایخ ابن عربى، چاپ شده است، در تأویل آیه شریفه:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى» گفته است: «استثناء منقطع، و فی القربى متعلق بمقدر، ای المودة الکائنة فی القربى، و معناه نفى الاجر اصلا، لأن ثمرة مودة اهل قراءته عائدة الیهم4 ؛ لکونها سبب نجاتهم، اذا المودة تقتضى
المناسبة الروحانیة، المستلزمة لاجتماعهم فی الحشر، کما قال علیه الصلاة و السلام:
«المرء یحشر مع من احبّه»، فلا تصلح أن تکون أجرا له و لا یمکن من تکدّرت روحه و بعدت عنهم مرتبة، محبتهم بالحقیقة، و لا یمکن من تنورت روحه و عرف اللّه و احبّه من اهل التوحید أن لا یحبّهم، لکونهم اهل بیت النبوة و معادن الولایة و الفتوة، محبوبین فی العنایة الأولى و مربوبین للمحلّ الاعلى، فلا یحبّهم إلّا من یحب اللّه و رسوله، و یحبه اللّه و رسوله. و لو لم یکونوا محبوبین للّه فی البدایة، لما احبّهم رسول اللّه، اذ محبته عین محبته تعالى فی صورة التفصیل بعد کونه فی عین الجمع، و هم الاربعة المذکورون فی الحدیث الآتى. الا ترى ان له اولادا آخرین و ذوى قرابات فی مراتبهم کثیرین لم یذکرهم، و لم یحرص الامة على محبتهم تحریصهم على محبة هؤلاء و خص هؤلاء بالذکر. روى انها لمّا نزلت قیل: یا رسول اللّه من قرابتک هؤلاء الذین وجبت علینا مودتهم؟ قال: على و فاطمة و الحسن و الحسین و أبنائهما. ثم لمّا کانت القرابة تقتضى المناسبة المزاجیة المقتضیة للجنسیة الروحانیة، کان اولادهم السالکون سبیلهم، التابعون بهدیهم فی حکمهم، و لذا حرض على الاحسان الیهم و محبتهم مطلقا، و نهى عن ظلمهم و ایذائهم و وعد على الاول و نهى عن الثانى.
قال النبى «ص»: «حرمت الجنة على من ظلم اهل بیتى و آذى عترتى» و قال «ص»: «من مات على حب آل محمد، مات مغفورا له، إلّا و من مات على حب آل محمد مات تائبا، ألا و من مات على حب آل محمد مات مؤمنا ألا و من مات على حب آل محمد، مات شهیدا مستکمل الایمان ...؛ الى ان قال صلى اللّه علیه و آله و سلم: الا و من مات على بضض آل محمد، جاء یوم القیامة مکتوبا بین عینیه، آیس من رحمة اللّه، الا و من مات على بغض آل محمد لم یشم رائحة الجنة».
در کلام این عارف جلیل، دقایقى در مقام و مرتبه ولایت آل محمد و حسن متابعت از آنها و لزوم تبعیت از اقوال و گفتار آنها موجود است، که کثیرى از اهل تحقیق از مفسرین از عامه و خاصه از آن غفلت کردهاند. یکى آنکه وجوب محبت و لزوم تبعیت از اهل بیت عصمت و طهارت، که در حقیقت اجر رسالت است، رحمت خاصى است از حق تعالى و رسول: «رحمة للعالمین» از براى رسانیدن خلایق بکمالات لایقه خود؛ چون حب آل محمد سبب هدایت و علت اعراض از ضلالت است، براى آنکه اهل بیت در مرتبه اعلاى از رفعت واقع شدهاند، و واسطه افاضه فیوضات حقند. تحصیل حب آنها که ملازم با شناسائى و معرفت مقام آنها است، موجب حصول مناسبت بین عباد حق با اهل بیت عصمت مىشود.
این حب، منشأ تهیأ و حصول استعداد از براى جذبه و کشش بسوى آنها است. عشق بآل محمد بعد از شدت، سبب رفع موانع و اتصال بمقام منیع آنها مىشود. و دیگر آنکه، از این معنى که لزوم حب و عشق آل محمد باشد، این معنى استفاده مىشود که آنها غایت الغایات و نهایة النهایات عالم خلق در سلسله عود و نزولند. اگر اشرف از کائنات نباشند، حب آنها اجر رسالت که برگشت آن به رحمت واسعه الهیه و نیل بدرجات اعلاى از مقامات کمل نمىباشد. باید آنها اشرف از جمیع امت پیغمبر باشند، تا حب آنها بر همه لازم شود، و سبب ترفع مقام و رسیدن آنها بدرجات عالیه گردد. چون حب آنها غایت مکمل و علت ترفع صاحب فعل است. بنا بر این، آل محمد، حق مطلقند. دلیل بر این مطلب، آنست که بغض به آنها سبب عذاب ابدى و ناامیدى از رحمت واسعه حق است. در حقیقت در آنها هیچ جهتى از جهات موجب نقص وجودى نیست. لذا محبوب کل و محبوب مطلقند. از این آیه و تأویل و تفسیر شیخ کامل و عارف و اصل، استفاده افضلیت آل محمد از جمیع امت مىشود.
چون آن ارواح مقدسه در اعلى مرتبه از کمال و رفعت وجودى واقع شدهاند؛ اتصال بمقام آنها که حشر بحق و عود به مبدأ اصلى باشد، احتیاج به محبت آنها دارد. چون محبت، علت شناسائى و معرفت مقام آنها و بالاخره سبب اتصال بمقام رفیع ولایت است. پس مقام آنها در درجه اعلى از مقامات است. حقیقت ولایت کلیه، مجلاى ظهور حق است و معرفت آنها عین معرفت حق است.
شاهد بر این معنى، آنست که شیخ عارف و محقق کامل فرموده است: حب اهل بیت نجات امت اسلامى است. چون آنها به پیغمبر و خداوند از همه کس نزدیکترند. دیگر آنکه، علت نهائى خلقت، حشر با وجود آنها است. بنا بر این، اشرف خلائقند. و دیگر آنکه محبت واقعى آنها موجب رفع کدورات روحى و الوانى است که روح بواسطه تعلق به ماده و تجملات دنیا، و یا از ارتکاب معاصى به خود مىگیرد. حب واقعى آنها این اثر را دارد که روح را صفا مىدهد و کدورات روحى و گردهائى را که از معصیت بر رخ لطیف انسانى نشسته است شستشو مىدهد، و حب و عشق به آنها ابر مغفرتى است که گرد معصیت را از چهره روح مىزداید.
در عالم وجود، کسى که آنها را دوست نداشته باشد، اگر چه تمام عمر خود را صرف عبادت حق کرده باشد، معذلک اهل نجات باشد وجود ندارد. پس رحمت حق شامل کسى که محبت اهل بیت را فاقد باشد نمىشود. بنا بر این، بدون وساطت اهل بیت، خدا را کما هو حقه نمىتوان شناخت. پس معرفت حق توأم با حب آنها و تبعیت از طریقه آنهاست. لذا از مصدر عصمت وارد شده است:
«معرفتى بالنورانیة معرفة اللّه» و «من رآنى فقد راى الحق».
مطلب نفیسى که شیخ عارف در این قسمت از تفسیر خود بیان کرده است، این است که وجوب حب و عشق باهل بیت در این نشئه، که عالم فرق و تفصیل است، ناشى از حب حق است به آنها در مقام جمع الجمع، واحدیت وجود. پس اهل بیت در بدایت وجود محبوب حق بودهاند. بنا بر این، حب حق به آنها سبب ظهور و بروز مراتب و سلاسل طول و عرض عالم وجود گردیده است، و حقیقت ائمه در صورت تمامیه وجود محبوب و معشوق حقند بعین عشق و ابتهاج حق بذات خود.
بنا بر این، اهل بیت، صورت تمامیه عالم امکانند، و وجود عالم به تبع وجود آنها خلق شده است. و الشاهد على ذلک، این است که حب آنها سبب نیل بحق و حشر با آنها علت رسیدن بمقامات عالیه است. لذا غایت خلقت خلایقند؛ و بنظر تحقیق علت غائى به علت فاعلى بر مىگردد. پس مبدا وجود و نهایت و غایت عالم ایجاد، اهل بیت عصمت و طهارتند، و چون حق مطلق بعد از حق اول، آنها هستند، حب آنها سبب نجات و بغض آنها سبب هلاکت دائمى است. علت وجوب حب آنها آنست که اهل بیت نبوت و معادن ولایتند، و انّهم السبیل الاعظم و الباب المبتلى به الناس و الرحمة الواسعة الالهیة.
بنا بر تحقیقى که این عارف محقق در این زمینه نموده است، باید اهل بیت واجبالاطاعه باشند؛ بهنحوى که یکى از اهل بیت رسول اللّه طریقى را اختیار نمود، و تمام امت اسلامى طریق دیگر، راه حق در همان صراطى است که آن یکى از اهل بیت عصمت و طهارت اختیار نموده است.5
در تفسیر این آیه، ملا عبد الرزاق کاشى در تأویلات گفته است: «و من یقترف حسنة بمحبة اهل البیت و آل الرسول، نزد له فیها حسنا بمتابعة لهم فی طریقتهم؛ لان تلک المحبة لا تکون إلّا لصفاء الاستعداد و بقاء الفطرة، و ذلک یوجب التوفیق، لحسن المتابعة و قبول الهدایة الى مقام المشاهدة، فیصیر صاحبها من اهل الولایة و یحشر معهم فی القیامة»6 .
بدون وساطت اهل بیت، متابعت از طریقه مستقیمه آنها، سالک طریق مشاهده، بمقام شهود حقیقى نمىرسد. اهل ولایات در مقام طریق منازل و ابواب ولایات و دخول در اقسام حقایق و طى منازل نهایات، احتیاج بمتابعت از اهل بیت دارند. بهمین جهت، سلاسل اهل باطن و ریاضات، و سلاک ابواب و منازل مشاهدات، از باطن مقام حقانیت على علیه السلام متابعت مىنمایند.
محیى الدین عربى، در کتاب فتوحات مکیه راجع به عترت رسول اللّه و اهل بیت عصمت و طهارت بابى منعقد نموده است7. حکماى اسلامى رابط بین حق و خلق را موجودات مترتبه در قوس نزول مىدانند و از طریق اسماء حق، استدلال بوجود حقایق، و همچنین از حقایق خارجى استدلال بر وجود اسماء و صفات حق نمىکنند. ولى شرایع الهیه خصوصا شرع اسلام و بالاخص مذهب تشیع و ائمه اثنا عشر علیهم السلام، باین معنى اهتمام زیادى ورزیدهاند و رابط بین حق و خلق را اسماء و صفات دانستهاند. کما هو المشاهد من الأدعیة و الاوراد الواردة عن الائمة الاثنا عشر.
در قرآن مجید، همیشه روابط حق با اسماء مناسب با خلق ذکر شده است:
«أَیًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى». عرفاى اسلامى در این امر نظیر سایر معارف از کتاب و سنت تبعیت کردهاند. کما هو الواضح عند المتدرب فی الاخبار و الآثار.
تذنیب فیه تحقیق
شأن نبى صلوات اللّه علیه، در جمیع نشئات وجودى و عوالم امرى و خلقى، حفظ حدود و اقامه عدل، و منع از خروج اشیاء و حقایق از حد اعتدال است. در مقام واحدیت و حضرت اسماء و صفات، هر اسمى مقتضى اظهار و ابراز کمال مکنون در حد خود مىباشد. اسم رحمان، مقتضى رحمت است على اطلاق. و همچنین سایر اسماء جمالیه و جلالیه، طالب ظهور در مظاهر مناسب خود مىباشند. اسماء قهریه و جلالیه بنحو اطلاق، طالب بروز مقتضیات مکنون در ذات و حقیقت خود مىباشند.
حقیقت محمدیه، باعتبار اتحاد با اسم اللّه و اسم اعظم، جامع جمیع اسماء الهیه از جلالیه و جمالیه است. این اسم، به مقتضاى عدل الهى، چون در حد اعتدال از جامعیت نسبت باسماء واقع شده است، حاکم بر جمیع اسماء است، و از حکومت آن بر اسماء یک نحوه اعتدال در اسماء الهیه محقق شد. فعدل الامر الالهى و جرت سنّة اللّه التى لا تبدیل لها.
معنى نبوت در حضرت علمیه، وساطت در اظهار حقایق موجود در غیب ذات و متمکن در مقام احدیت بمقام اسماء و صفات است. و این اصل که کمال مراتب ولایت و نبوت است، در این مقام است که نحوه ظهور موجودات و قسط و سهم آنها از وجود و کمالات وجود، مقدر مىگردد. هر ذى حقى بحق خود مىرسد.
مقام بسط وجود و کمالات وجود معلول این مرتبه از تعین است. چون حقیقت هر شىء، عبارتست از نحوه تعین آن شىء در علم حق. و هذا مراد من قال: «ظهر العالم ببسم اللّه الرحمن الرحیم». رحمان و رحیم تابع اسم اللّه مىباشند.
*** اول موجودى که ایمان به حقیقت کلیه محمدیه آورد، عقل اول و نور ابهر واسطه تجلیات الهیه و صورت اسم رحمان بوده، و بعد از آن عقل ثانى و سایر موجودات و سکان قواطن جبروت از انوار الهیه و اقلام ملکوتیه و ارواح مطهره است. آن حقیقت، واسطه در اظهار و انباء جمیع مراتب وجودى است تا برسد بموجودات عالم ماده و اجسام، پس مقام و مرتبه حقیقت کلى ولایت، اوسع از جمیع حقایق است و بحسب اصل ذات و حقیقت، حد و نفاذ وجودى ندارد. صرف الحقیقة و وجود محض، عارى از تعین است، مگر آن تعینى که لازمه ظهور در حضرت علمیه و وساطت در ظهور اسماء الهیه است؛ نه ارواح کلیه و عقول طولیه و عرضیه بهآن مرتبه از کمال مىرسند، و نه عقول صاعده و لا حقه از ارواح انبیاء و اولیاء بهآن مرتبه از کمال مىرسند، و نه عقول صاعده و لا حقه از ارواح انبیاء و اولیاء بهآن مقام راه دارند. از اینجا معلوم مىشود سر قول کسانى که امانت در آیه شریفه:
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها ... الخ» را بر مقام ولایت کلیه، حمل نمودهاند. بناء على ما ورد من الاخبار و الآثار.
حقایق ارواح و عقول مجرده ساکنان سماوات اعلى، و قاطنان عالم ملکوت، و سکان عالم شهادت، بواسطه انحطاط از مقام اطلاق، و صرافت و ابتلاى به محدودیت وجودى، عاجز از حمل این امانت عظماى الهیه مىباشند. انسان باعتبار مقام ظلومیت و تجاوز از حدود و قیود لازم وجود امکانى، و جهولیت تابع فناء عن الفناءین، استعداد حمل امانت الهى و خلافت اطلاقى را، که مبعوثیت بر جمیع مراتب وجودى و خلقى و تعینات امرى باشد داراست؛ زیرا از جمیع حدود و تقیدات و لوازم آنها تجاوز نموده است: «یا اهل یثرب لا مقام لکم».
حقیقت محمدیه «ص»، باعتبار فناء در احدیت وجود و نیل بمقام قاب قوسین و اتحاد با حقیقت اسم اللّه، واسطه در ظهور حقایق از غیب ذات بمقام واحدیت است، و در مقام واحدیت، باعتبار تجلى در مظاهر، باسم اللّه واسطه اظهار حقایق غیبى بمقام و مرتبه خلق است. و باعتبار تنزل در مقام خلق، در اعیان ثابته انبیاء «علیهم السلام» متجلى است. و باعتبار تجلى و ظهور، بوجود شخصى خود مبعوث بر جمیع خلایق در عالم شهادت است. فافهم و تأمل فیما ذکرناه، و لعمرى انه تمام نصاب العقل النظرى و نهایة ادراک الحقائق بقوة الذوق.
نقل و تحقیق
عز الدین محمود کاشى، در مقدمه شرح بر قصیده ابن فارض مصرى «قده» گفته است: «النبوة بمعنى الانباء، و النبى هو المنبئ عن ذاته تعالى و صفاته و اسمائه و احکامه و مراداته. و الانباء الحقیقى الذاتى الأوّلى، لیس إلّا للروح الأعظم، الذى بعثه اللّه الى النفس الکلیة اولا، ثم النفوس الجزئیة ثانیا، لینبئهم بلسانه العقلى على الذات الاحدیة و الصفات الازلیة و الاسماء الالهیة و الاحکام القدیمة و المرادات الحسیة»8.
علت آنکه انباء حقیقى ذاتى را مستند بروح اعظم و عقل اول مىداند، آنست که اول موجودى که در عالم خلق تعین پیدا کرده است. عقل اول است و علت آنکه عقل اول در مرحله اول مبعوث بنفس کلى است، آنست که عقل مبدا صور غیبیّه در نفس کلى است؛ و تبعا نفوس جزئیه باعتبار اتصال بنفس کلى بحقایق عالم عقل واقف مىشوند.
همانطورىکه قبلا بیان کردیم، اصل مقام خلافت، انباء از غیب و انباء از غیب، همان انباء از احدیت و وساطت در اظهار و ابراز حقایق موجود در غیب ذات احدى است. نبوتى که این عارف محقق، انباء ذاتى خیال کرده است، ظل خلافت حقیقت محمدیه در مقام و مرتبه اعیان ثابته است. اعیان ثابته از اجزاء و فروع و شعب اسم اعظم و صورت حقیقت تامه محمدیه است. اینکه شارح قصیده گفته است: «لینبئهم بلسانه العقلى ... الخ»، اشاره نموده است بارتباط غیب وجود باعتبار وجهه خاص با هر موجودى، بدون رابطه موجودى از موجودات. و هذا من الاسرار التى یحتاج درکها الى قریحة ثانویة، و قد ذهل عنها اکثر ارباب التحقیق. الحمد لله الذى وفقنا لادراکها ذوقا نسأل اللّه ان یوفقنا على ادراکها کشفا و شهودا.
تتمیم نورى در بیان خلافت محمدیه «ص» در نشئه خلقیه
تعقل کیفیت خلافت محمدیه «ص» در نشئه خلق و عالم ظاهر، و علت شریعت انبیاء سلف و نسبت آنها با خلافت محمدیه از غوامض اصول عقلى و عرفانى است: «قل من یهتدى الیها سبیلا»، کما هی علیها نشیر الیها اجمالا على ما هو وسع فهمى و حظى من درک هذه الحقیقة النوریة.
برخى از اسماء الهیه داراى جنبه سعه و احاطهاند، و برخى از اسماء نسبت باین اسماء محاط واقع شدهاند.
حکم احاطه و سریان و وجدان مقام جمعیت در اسماء جلالیه و جمالیه هر دو سارى است. اسماء محیطه جمالیه، مثل اسم رحمان و رحیم و قادر، و اسماء محیط جلالى مثل اسم غالب و قهار و غیر اینها از اسماء که از آنها تعبیر بامهات اسماء نمودهاند. اسم جامع جمیع اسماء جلالیه و جمالیه و حاکم بر کافه حقایق و مظاهر، همانطورىکه قبلا بهآن اشاره شد، اسم اللّه و اسم اعظم است. و کسى که متحقق باین اسم باشد، حاکم بر جمیع مظاهر اسماء، از جلالیه و جمالیه مىباشند؛ و ظهور و تجلى این اسم در مظاهر، ازلى و ابدى است. سایر اسماء در احاطه، این حکم را ندارند. اگر چه برخى از اسماء جزئیه فى نفسها کلى و حاکم بر اسماء دیگرند؛ ولى جامع جمیع اسماء و مفتاح مفاتیح کنوز غیبى، اسم محیط مطلق تام اللّه است. حقیقت خاتمیه باعتبار همین اسم بر جمیع مظاهر اسماء علما و عینا شهادة حکومت تامه مطلقه دارد.
*** ظهور اعیان خارجیه، باعتبار اقتضاى اسماء الهیه است، و عالم علم عنائى حق، همان حضرت علمیه است؛ همانطورىکه کرارا در این شرح بیان نمودهایم.
از براى هر یک از اسماء الهیه، رقیقه و صورتى در عالم اسماء موجود است، که از آن تعبیر باعیان ثابته نمودهاند. احکام اعیان در وجود خارجى، عین احکام اسماء الهیه است، همانطورىکه در اسم رحمان، رحمت غالب و صفت جلالى مستور است؛ در مظهر خارجى این اسم نیز همین حکم سریان دارد؛ و در احاطه نیز این اسم در مظهر خود سریان دارد. عقل اول که صورت وجود و مظهر اسم رحمان است، محیط بر سایر مظاهر و واسطه در ظهور وجود است. این مظهر نیز ظهورات متعدد در حقایق خارجى دارد.
حقیقت اسم اللّه، باعتبار علم عنائى حق، داراى رقیقه و صورتى تام و تمام است، که محیط بر جمیع مظاهر است؛ که از آن تعبیر به عین ثابت انسان کامل نمودهاند. این عین ثابت در مقام ظهور و تعین خارجى و خلقى، شامل جمیع حقایق از عقل اول تا هیولاى اولى مىباشد؛ و بحکم اتحاد ظاهر و مظهر در مقام سریان فعلى و ظهور خلقى عین هر شىء است؛ و مظهر ظهور احکام ربوبیه عین ثابت انسان کامل ختمى است، که حاکم بر جمیع مظاهر است. چنین حقیقتى در مقام ظهور، بوجود خاص شخصى خود خلیفه حق در عالم شهادت است، کما اینکه باعتبار تعین در علم حق واسطه ظهور اعیان و اسماء است، لوجوب اتحاد الظاهر و المظهر و الرّب و المربوب فی بعض الاحکام و الآثار. «له الامر و الخلق جمعا و تفصیلا و اللّه غالب على امره و متم لنوره».
تفریع و تحقیق
همانطورىکه اسم اعظم باعتبار مقام جمعى احدى الهى، جامع جمیع اسماء الهیه است؛ باعتبار مقام جامعیت، عالم بجزئیات و شعب و فروع وجود خود مىباشد. و نیز به وحدت ذات از کیفیت ظهور و تجلیات در اعیان و اسماء بعلم حضورى احاطى در جمیع اطوار ظهور آگاه است. و علت ظهور صور اسماء از حضرت علمیه و مقام واحدیت بعالم عین و خارج، و استهلاک و اضمحلال مظاهر در مقام غیب احدى که قیامت کبرى از مظاهر آنست، علم و احاطه این اسم نسبت بمظاهر است. مظاهر اسماء، همانطورىکه داراى ابتداى ظهورند و از تجلى اسم اعظم ظاهر مىشوند، بحکم رجوع هر فرعى باصل خود، داراى عود و رجوعى بباطن وجود خود که اسم اعظم باشد نیز هستند. رجوع آنها همان انطماس نور و هویت صور است در سطوع نور ربوبى، و مقام رجوع هر مظهرى در ظاهر خود.
نظر بهآنکه مبدا ظهور اسماء و مظاهر خارجى آنها عین ثابت حقیقت محمدیه است، واسطه انقهار و اضمحلال آنها، که مقام قیامت کبراى مظاهر و اعیان خارجى باشد، انسان کامل ختمى محمدى است. و وساطت ظهور و تعین خارجى و وساطت در رجوع که فناء فروع در اصول باشد، از خواص انسان کامل و من له الاسم الاعظم است. حقیقت انسان کامل ختمى، در مقام وجود جمعى و احدى در حضرت علم و مقام تفصیل و ظهور فرقانى، عالم به کیفیت ظهور و تعین و کیفیت انطواء جمیع صور در مقام رجوع بحق است. مبدا ظهور هر عینى اسمى از اسماء الهیه است، کما اینکه مبدا رجوع باصل هر مظهرى همان اسم حاکم بر آن مظهر است. «لان النهایات هی الرجوع الى البدایات».
و قد سألوا و قالوا ما النّهایات؟ و قیل: هی الرجوع الى البدایات
همانطورىکه اسماء محیط، حاکم بر اسماء محاط مىباشند، و سمت قهاریت و علو و تعالى بر اسماء جزئیه دارند. و اسم هر چه احاطهاش تمامتر باشد، حکم آن وسیعتر و شمول آن تمامتر است. هر اسمى که دایره حکومت آن ضیقتر و نحوه تعین آن ناقصتر باشد، در فعلیت و ظهور و حکم نیز ناقص، و از حیث احاطه نیز فاقد کثیرى از فعلیات است. علت احاطه اسم اعظم بر سایر اسماء، و حاکمیت آن بر مظاهر خارجى و خلقى و امرى «ازلا و ابدا»، همان سعه مرتبه و تمامیت تعین و احاطه ذاتى آن مىباشد. عالم وجود و خلق، آینه تام و تمام عالم اسماء و صفات است، و هر مرتبهاى از وجود، و هر فردى از ممکنات، آیت و نشانه اسمى یا اسمائى از اسماء غیر متناهیه حق است، و باعتبار مجموع و لحاظ جمیع عوالم و مراتب و افراد وجودى، حاکى از اسم اعظم جامع جمیع اسماء الهیه مىباشد.
سرّ اینکه انبیاء علیهم السلام، جامعیت وجودى حضرت ختمى مرتبت را ندارند، آنست که مظهر اسم اللّه و متحقق باسم اعظم نیستند.9 و باعتبار فعلیت و ظهور فعلى، مظهر برخى از اسماء حق مىباشند، و مخصوص بتجلى اسمائى حقند، بر خلاف حقیقت انسان ختمى، که مظهر اسم اللّه، بلکه عین حقیقت اسم اعظم است. سرّ بقاء حکم ولایت کلیه آن حضرت و لزوم وجود یکى از مظاهر کلى او در عالم وجود، و دوام احکام مقام باطن ولایت او در صفحه وجود ازلا و ابدا همین است. زیرا برخى از اسماء بحسب حکم دوام ندارند، و برخى داراى دوام و ظهور دائمى هستند. برخى از اسماء در حکم، ازلیت دارند. مظهر خارجى آنها قدیم و بحسب بقاء دائمى است. روى همین جهت، حقیقت محمدیه ازلا و ابدا داراى ظهور و احکام است. گاهى متجلى در حقیقت آدم و گاهى ظاهر بصورت نوح و گاهى در وجود شخصى خود متجلى است، و گاهى در اولیاء محمدیین ظاهر و متجلى است؛ و تا انقراض عالم حاکم بر عالم است، و بعد از طى عالم ماده حاکم بر مظاهر اخروى و حقایق موجود در عوالم بعد از این نشئه مىباشد. علاوه بر این، عقول طولى و عرضى و مراتب برزخى و هر موجودى که قدیم بالزمان است، و امکان ذاتى آن کافى از براى قبول فیض است دائم الوجود و ازلى التحقق است. علت نسخ شرایع و ختم ظهور انبیاء، و نسخ احکام الهى، مقتضیات موجود در اسماء و استدعاى اعیان و مظاهر است. از همین نکات معلوم مىشود، سرّ سریان ولایت حضرت ختمى در مظاهر انبیاء، و اختلافات ظهور او در اعیان ثابته اولیاء، و شدت و ضعف تجلیات آن حقیقة الحقائق نسبت به اولوالعزم و غیر اولوالعزم. «وَ اللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ».
لطیفه ملکوتیة
و قد ظهر مما تلونا علیک و علمناک من البیان و حققنا لک من التبیان، سرّ قول امیر المؤمنین و مولى الموحدین على علیه السلام: «کنت مع الانبیاء سرّا و مع محمد جهرا». این بیان، اشاره است به تمامیت دایره ولایت آن حضرت؛ چون على بحسب باطن ولایت متحد با خواجه کائنات است. اگر چه باعتبار ظهور تابع ولایت اوست، و هو علیه السلام قائم على کل نفس بما کسبت؛ لان سعة دائرة ولایته شاملة على کل صغیر و کبیر فی العالم الاعلى و السفلى و هو على کل شىء شهید «و لا یشذّ عن حیطة وجوده شىء» ما در بیان اتحاد حقیقت محمدیه و حضرت مولى الموالى بحسب باطن ولایت و وحدت آنها باعتبار ظهور در مظاهر انبیاء و سبب تمایز آنها باعتبار وجود شخصى دنیاوى در فصل دوازدهم «12» بیاناتى از اولیاء حکمت و عرفان و تحقیقاتى از اهل ولایت و ایمان ذکر خواهیم نمود و لو کرة المنغمرون فی الدنیا و المحبوسون فی سجن الطبیعة و قد اشار النبى علیه السلام بما حققناه فی قوله: «و الفضل بعدى لک یا على و للائمة من بعدک» فانتظر لما یتلى علیک من الکلام و حققنا لک ما هو خارج عن طور العقل و لا یسعه افهام اکثر ارباب الکمال فضلا عن اهل الظاهر و ارقأ فاقرأ. و نعم ما قیل فی حقه علیه السلام.
تا که شده کنیت تو بو تراب نه فلک از جوى زمین خورده آب
هر که گذشت از تو و غیرى گزید نور بداد ابله و ظلمت خرید
1 - انباء در حضرت اسماء، اظهار اسماء است از موطن غیب وجود بعالم شهادت اسماء. و حضرت واحدیت، واسطه این انباء و عین ثابت کامل، حضرت محمد علت این است که از ظهور آن اسماء بصورت اعیان ثابته ظاهر شدند. پس حقیقت محمدیه، متکلم باین اسماء است، و این تکلم، تکلم ذاتى و معلول تجلى اعرابى حق است بصورت فیض اقدس و اسم اعظم و حقیقت کلیه انسان کامل.
و قوله: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها» یعنى به قلب آدم، خواص اشیاء را القا نمود، که مضار و منافع آنها را بداند و ناقصان را کامل نماید. سرّ اینکه ملائکه به حقیقت اسماء که حاکى از مسمیات است، علم کامل نداشتند، آن است که ناققه جمعیت وجودى انسانند، و صلاحیت مظهریت اسماء متقابله را فاقدند، لذا اعتراف بعجز خود نمودند. علم مکتسبى که موجب ترقى از نقص بکمال است، و بالاخره منتهى به مظهریّت جمیع اسماء و سبب احاطه بر جمیع عوالم، بلکه احاطه بر جمیع اسماء است؛ خاصیت جمعیت وجودى انسان است که مایه و ماده آن در هیولى و تراکیب مختلف از عناصر است. لذا از مقام اجمال و جمع وجود امر شد که: «انبئهم باسماء هؤلاء»؛ و نگفت: «علمهم». و فیه سرّ لا یعرفه الا الخواص.
خلیلى، قطاع القوا فی الى الحمى کثیر و أمّا الواصلون قلیل
شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص738-759