عرفان شیعی

عرفان اسلامی در بستر تشیع

عرفان شیعی

عرفان اسلامی در بستر تشیع

الفقرة السادسة :

شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (حسن زاده آملی):

تنبیه1

لا بدّ أن تعلم: أنّ للجنّة و النار مظاهر فی جمیع العوالم؛ إذ لا شکّ أنّ لهما أعیانا فی الحضرة العلمیّة، و قد أخبر اللّه تعالى عن إخراج آدم و حوّاء علیهما السّلام من الجنّة، فلها وجود فی العالم الروحانیّ‌2، قبل وجودها فی العالم الجسمانیّ‌، و کذلک للنار أیضا وجود فیه؛ لأنّه مثال لما فی الحضرة العلمیّة.

و فی الأحادیث الصحیحة ما یدلّ على وجودهما فیه أکثر من أن تحصى، و أثبت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله وجودهما فی دار الدنیا بقوله: «الدنیا سجن المؤمن و جنّة الکافر»3کما أثبت فی عالم البرزخ بقوله: «القبر روضة من ریاض الجنّة للمؤمن، أو حفرة من حفر النیران للکافر»4 و أمثال ذلک.

و فی العالم الإنسانیّ لهما أیضا وجود؛ إذ مقام الروح5 و القلب6 و کمالاتهما عین النعیم، و مقام النفس و الهوى و مقتضیاتهما نفس الجحیم، لذلک من دخل مقام القلب و الروح، و اتصف بالأخلاق الحمیدة و الصفات المرضیّة، یتنعّم بأنواع النعم، و من وقف مع النفس و لذّاتها، و الهوى و شهواتها، یتعذّب بأنواع البلایا و النقم، و آخر مراتب مظاهرهما فی الدار الآخرة.

و لکلّ من هذه المظاهر7 لوازم تلیق بعالمه، و کذلک للساعة أنواع خمسة8 بعدد الحضرات الخمس.

منها: ما هو فی کلّ آن و ساعة؛ إذ عند کلّ آن یظهر من الغیب إلى الشهادة، و یدخل منها إلى الغیب - من المعانی و التجلّیات و الکائنات و الفاسدات و غیرهما - ممّا لا یحیط به إلاّ اللّه، لذلک9 سمّیت باسمها10، قال تعالى: بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ‌11 جَدِیدٍ 12کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ‌13 و منها: الموت الطبیعیّ کما قال علیه السّلام «من مات فقد قامت قیامته»14.

و بإزائه الموت الإرادیّ الذی یحصل للسالکین المتوجّهین إلى الحقّ قبل وقوع الموت الطبیعیّ‌، قال علیه السّلام: «من أراد أن ینظر إلى میّت یمشی على وجه الأرض، فلینظر إلى أبی بکر»15، و قال: «موتوا قبل أن تموتوا»16 فجعل علیه السّلام الإعراض عن متاع الدنیا و طیّباتها، و الامتناع عن مقتضیات النفس و لذّاتها، و عدم اتباع الهوى، موتا17، لذلک ینکشف للسالک ما ینکشف للمیّت، و یسمّى ب‍ «القیامة18 الصغرى».

و جعل بعضهم الموت الإرادیّ مسمّى ب‍ «القیامة الوسطى19» لزعمه أنّه یقع بین القیامة الصغرى، التی هی الموت الطبیعیّ الحاصل له فی النشأة السابقة، و القیامة الکبرى التی هی الفناء فی الذات، و فیه نظر20 لا یخفى للفطن.

و منها: ما هو موعود منتظر للکلّ‌، کقوله تعالى: وَ أَنَّ اَلسّٰاعَةَ آتِیَةٌ لاٰ رَیْبَ فِیهٰا 21إِنَّ اَلسّٰاعَةَ آتِیَةٌ أَکٰادُ أُخْفِیهٰا22 و غیر ذلک من الآیات الدالّة علیها، و ذلک بطلوع شمس ذات الأحدیّة من مغرب المظاهر الخلقیّة، و انکشاف الحقیقة الکلّیة، و ظهور الوحدة التامّة، و انقهار الکثرة، کقوله: لِمَنِ اَلْمُلْکُ اَلْیَوْمَ لِلّٰهِ اَلْوٰاحِدِ اَلْقَهّٰارِ23،24و أمثاله.

و بإزائه ما یحصل للعارفین الموحّدین - من الفناء فی اللّه و البقاء به25 - قبل وقوع26 حکم ذلک التجلّی على جمیع الخلائق، و یسمّى ب‍ «القیامة الکبرى».

و لکلّ من هذه الأنواع27 لوازم و نتائج، یشتمل على بیان بعضها الکلام المجید و الأحادیث الصحیحة صریحا و إشارة، و یحرم کشف بعضها، و اللّه أعلم بالحقائق.



1 - راجع الدرس 23 من کتابنا المسمّى ب‍ «دروس اتّحاد عاقل بمعقول» و صفحة 137 من هذا الکتاب.

2 - أعمّ من العقلی و المثالی.
3 - (7) . بحار الأنوار ج 43 ص 346 ح 19، الجامع الصغیر ج 2 ص 16.
و أشار إلیه جلال الدین البلخی بقوله:
این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندان و خود را وا رهان (مثنوى معنوى دفتر اوّل ص 26).
4 - بحار الأنوار ج 33 ص 545.
5 - العقل الإجمالی.
6 - العقل التفصیلی.
7 - الجنة و النار؛ لأنّ کلاّ منها مظهر لاسم من أسماء اللّه تعالى.
8 - راجع نکته 73 و 663 من هزار و یک نکته و عین 60 من عیون مسائل النفس.
9 - أی الظهور.
10 - ساعة.
11 - سمّى البعث خلقا جدیدا لظهورها فی کلّ ساعة و تجدّدها فی کلّ آن.
12 - ق (50):15.
13 - الرحمن (55):29.
14 - بحار الأنوار ج 61 ص 7.
15 - روى البیهقی عن النبیّ صلّى اللّه علیه و آله: من أحبّ أن ینظر إلى آدم فی علمه و إلى نوح فی تقواه و إلى ابراهیم فی حلمه و إلى موسى فی هیبته و إلى عیسى فی عبادته، فلینظر إلى علیّ بن أبی طالب (علیه الصلاة و السلام).
فالوصیّ کان مساویا للأنبیاء المتقدّمین.
16 - بحار الأنوار ج 72 ص 59، المنهج القوی ج 4 ص 313.
17 - مفعول جعل.
18 - أی الموت مطلقا سواء کان إرادیا أو طبیعیا.
19 - مراد البعض من التوسّط، هو التوسّط الرتبی فإنّ الموت الإرادی لا یکون کالموت الطبیعی و فی مرتبته، بل یکون بحسب المرتبة فوق ذلک، و لا یکون کالفناء فی اللّه و فی مرتبته، بل یکون بحسب المرتبة دون ذلک.
20 - لأنّه لیس توسّط و هو ظاهر.
21 - الحج (22):7.
22 - طه (20):15.
23 - بالإفناء.
24 - غافر (40):16.
25 - فالحاصل أنّ أقسام القیامة خمسة:
ما هو فی کلّ ساعة و آن.
و ما هو بالموت الطبیعی.
و ما هو بالموت الإرادی.
و ما هو موعود منتظر.
و ما هو بالفناء للعارفین.
26 - خ ل: طلوع.
27 - حول القیامتین: الصغرى و الکبرى راجع الأسفار ج 9 ص 278.

منبع:

شرح فصوص الحکم داود القیصری - تصحیح آیة الله حسن حسن زاده آملی - جلد اول - ص150-153.



شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (آشتیانی):

تنبیه‌

لا بد أن یعلم ان للجنة و النار مظاهر فی جمیع العوالم؛ اذ لا شک ان لهما اعیانا فی الحضرة العلمیة، و قد اخبر اللّه تعالى عن اخراج آدم و حوا «علیهما السلام» من الجنة. و لها وجود فی العالم الروحانى قبل وجودها فی العالم الجسمانى، و کذلک للنار ایضا وجود فیه؛ لانه مثال لما فی الحضرة العلمیة. و فی الاحادیث الصحیحة ما یدل على وجودهما اکثر من ان تحصى.

و اثبت رسول اللّه وجودهما فی دار الدنیا بقوله: «الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر»، کما اثبت فی عالم البرزخ بقوله: «القبر روضة من ریاض الجنة للمؤمن، او حفرة من حفر النیران للکافر»، و امثال ذلک. و فی العالم الانسانى لهما ایضا وجود، اذ مقام الروح و القلب و کمالاتهما عین النعیم، و مقام النفس و الهوى و مقتضیاتهما نفس الجحیم، لذلک من دخل مقام القلب و الروح و اتصف بالاخلاق الحمیدة و الصفات المرضیة، یتنعم بانواع النعم؛ و من وقف مع النفس و لذاتها و الهوى و شهواتها، یتعذّب بانواع البلاء و النقم.

و آخر مراتب مظاهر هما فی الدار الآخرة. و لکل من هذه المظاهر لوازم یلیق بعالمه، و کذلک للساعة انواع خمسة بعدد حضرات الخمسة، منها ما هو فی کل آن و ساعة، اذ عند کل آن یظهر من الغیب الى الشهادة، و یدخل منها الى الغیب من المعانى و التجلیات و الکائنات و الفاسدات و غیرهما مما لا یحیط بها إلّا اللّه، لذلک سمیت باسمها قال تعالى: «بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ. کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ».

و منها الموت الطبیعى، کما قال «ع»: «من مات فقد قامت قیامته». و بازائه الموت الارادى الذى یحصل للسالکین المتوجهین الى الحق قبل وقوع الموت الطبیعى.

قال «ع»: «من اراد ان ینظر الى میت یمشى على وجه الارض، فلینظر الى ابى بکر». و قال: «موتوا قبل ان تموتوا.» فجعل علیه السلام، الاعراض عن متاع الدنیا و طیباتها و الامتناع عن مقتضیات النفس و لذاتها و عدم اتباع الهوى موتا. لذلک ینکشف للسالک ما ینکشف للمیّت و یسمّى بالقیامة الصغرى.

و جعل بعضهم الموت الارادى مسمى بالقیامة الوسطى، لزعمه انه یقع بین القیامة الصغرى التى هی الموت الطبیعى الحاصل له فی النشأة السابقة و القیامة الکبرى التى هی الفناء فی الذات و فیه نظر لا یخفى للفطن. و منها ما هو موعود منتظر للکل، کقوله تعالى: «أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیها. إِنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ أَکادُ أُخْفِیها». و غیر ذلک من الآیات الدالة علیها، و ذلک بطلوع شمس الذات الأحدیة من مغرب المظاهر الخلقیة و انکشاف الحقیقة الکلیة و ظهور الوحدة التامة و انقهار الکثرة، کقوله: «لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ، لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ». و امثاله. و بازائه ما یحصل للعارفین الموحدین من الفناء فی اللّه و البقاء قبل وقوع حکم ذلک التجلى على جمیع الخلائق، و یسمى بالقیامة الکبرى. و لکل من هذه الانواع لوازم و نتایج یشتمل على بیان بعضها الکلام المجید و الاحادیث الصحیحة صریحا و اشارة و یحرم کشف بعضها. و اللّه اعلم بالحقایق.


بهشت و دوزخ در جمیع عوالم وجودى، داراى مظاهر و صورت مى‌باشد. علت ظهور بهشت و دوزخ در جمیع عوالم، همان تحقق عین ثابت هر ممکنى در حضرت علمیه است. از جمله جنت و دوزخ. بهشت صورت رحمت و دوزخ صورت غضب و رقیقه اسماء جلالیه است. ماده ظهور احکام بهشت و دوزخ، اعمال حسنه و سیّئه است. بهشت باعتبار آنکه صورت رحمت حق است و رحمت حق غلبه بر غضب او دارد و مآل حقایق وجودى به رحمت است، مبدا و منتهاى حقایق وجودى رحمت الهیه است. بهمین جهت جهنّم وجودى اصلى و تام در عوالم ندارد 1 و محکوم بحکم عالم کون و فساد است در کثیرى از احکام.

بدین معنى که وجود جهنم و تحقق غضب در اسماء حق و مظاهر اسماء تبعى و بالعرض است.

وجود بهشت در دو قوس صعود و نزول تحقق دارد. مرتبه و تحققى در عالم‌

احدیت دارد که از آن تعبیر به جنت ذات نموده‌اند. حقیقت این جنت، عین ثابت انسانى است که رقیقه جمیع حقایق کمالیه موجود در غیب ذات است، و حقیقتى که مظهر تجلى ذاتى است موطن ظهور جنت ذات است که نتیجه این تجلى ظهور تفصیلى حقایق است.

مقام و مرتبه انبیاء سلف از آدم تا عیسى، مقام و مرتبه تجلى حق بصورت اسماء و صفات است. حشر انبیاء دیگر جنت صفات است؛ چون آنها باده از جام تجلى صفات نوشیده‌اند. عالم عقول طولیه و عرضیه از مراتب اعلاى بهشت است.

مرتبه نازل بهشت، مرتبه عالم برزخ نزولى است. و بهشتى که آدم و حوا علیهما السلام، از آن خارج شده‌اند، جنت نزولى است، نه جنت صعودى که به متقین وعده داده شده است. چون جنتى که به اهل تقوى وعده داده شده است، و از براى اهل رحمت آماده گردیده است، جنت صعودى و نتیجه اعمال و افعال است. نار و جهنم و مظهر اسماء جلالیه نیز در مظاهر خلقى وجود دارد؛ چون آتش باعتبار وجود علمى و تحقق عین ثابت ممکنات از جمله جهنم در حضرت علمیه، اصل تام و ثابت مراتب جهنم است، و در حضرت علمیه صورت غضب و اسماء جلالیه است. و این صورت اصل کلى جمیع مظاهر خلقیه است. در احادیث الهیه بوجود جهنم و بهشت در مراتب نزول، باعتبار ظهور اسماء و صفات، اشارات و نصوص و ظواهرى موجود است.

به وجود دنیاوى بهشت و جهنم در این حدیث اشاره رفته است: «الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر». چون مراتبى که براى اهل آخرت بر طبق اعمال و افعال آنها در نشئه دیگر موجود است؛ از حیث تمامیت وجودى قابل توصیف نیست:

«لا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر». لذا انسان در دنیا هر چه در نعمت هم که باشد، قابل مقایسه با نعم اخروى نیست، و ضیق صدر و حرجى که براى منهمکین در شهوت و انواع عذابهائى که نسبت و معلول اعمال و افعال اهل نفاق و فسق و فجور است، قابل مقایسه با مشقات دنیا و نشئه مادى نمى‌باشد.

همان‌طورى‌که نعم آخرت قابل توصیف نیست، عذاب اهل خسران در آخرت قابل توصیف نیست. بعد از خلع جلباب بدن و انصراف انسان به آخرت و شهود اعمال‌ خود و ورود در قبر حقیقى؛ یا اهل نعم اخروى است؛ و یا اهل عذاب و نقم است. بهمین جهت، قبر حقیقى او معلول هیئات زشت و زیباى ناشى از اعمال او در دنیاست؛ و وجود او را احاطه نموده است. روضه‌اى از ریاض جنت، و یا حفره‌اى از حفرات نیران و جهنم است. هر عملى که در دنیا از خوب و بد از انسان سر بزند، در روح و نفس ناطقه اثرى از خود باقى مى‌گذارد. بنا بر حرکت جوهرى، صور اعمال و نتایج افعال که مجسم در باطن روح است، داخل در وجود انسان مى‌شود، و از عوارض غریبه بشمار نمى‌رود. عمل زشت اگر در جوهر نفس، اثر تام از خود باقى بگذارد، روح بعد از انصراف از ظاهر و رجوع بباطن، بصمیم ذات نتیجه اعمال خود را شهود مى‌نماید، و از شهود اعمال، انفعال تامى در باطن نفس ظهور پیدا مى‌کند، و عذاب از باطن وجود انسانى ظاهر مى‌شود؛ و از جمیع جهات او را فرا مى‌گیرد؛ و آتش حرمان در باطن وجود شعله‌ور مى‌گردد؛ و ازآنجائى‌که منشأ عذاب، باطن وجود نفس است، حرکت در افراد انواع شقى در انواع عذاب، حرکت دورى است. لذا تخلص روح از چنین عذابى غیر ممکن است.

چون منشأ عذاب و علت ابتلاى باعمال بدو زشت، صور موجود در باطن روح است؛ قبر حقیقى که هیئات موجود در مکمن نفس باشد، حفره‌اى از حفرات نیران است. بهمین جهت، اهل معرفت، معذب ارواح اشقیا را معذب داخلى مى‌دانند. این حکم در اهل اطاعت و ایمان هم جارى است. مبدا تنعم آنها داخل در وجود آنها است، و امرى خارج از حد وجود آنها نمى‌باشد. و حرکت آنها در انواع لذات، چه جسمانى، و چه روحانى حرکت دورى است. لذا از بهشت موجود در کمون ذات خود خارج نمى‌شوند، و نعمت آنها دائمى است، و اسم حاکم بر وجود آنها بحسب ظهور انتهاء ندارد.

اهل آخرت باعتبار انواع تنعم و عذاب تفاوت دارند. هم بهشت مراتبى دارد و هم دوزخ چون دار آخرت، داراى مراتبى از وجود است هم عذاب جسمانى در اهل آخرت وجود دارد و هم عذاب روحانى. عذاب روحانى شدیدتر از عذاب جسمانى است. نعم و مراتب جنان بحسب مراتب وجود نفس مختلف است. آنهائى که از مقام طبع عبور کرده و بمنازل قلب و عقل و روح و سرّ و خفى و اخفى رسیده‌اند؛ باعتبار همین معانى، داراى مراتب متعدد از نعم و محشور بانواع حشر مى‌باشد. مقام تجرد برزخى آنها متنعم بحور و قصور و غلمان و سایر نعم جسمانى مى‌باشند. مقام عقل و قلب و روح و سرّ و خفى و اخفاى آنها بانواع نعم روحانى متلذذ مى‌باشد. هم بمراتب جنات صفات و اسماء و افعال نائل مى‌شوند، و هم از مشاهده ذات حق و تجلى ذاتى حق، اهل جنت ذاتند و بلا واسطه موجودى از رؤیت و شهود حق بانواع نعم و نفحات مرزوقند. بهمین معنى اشاره نموده است، خواجه کائنات: «أبیت عند ربى یطعمنى و یسقینى».

ملکات و صفات حمیده موجود در مراتب وجود نفس، و اتصاف نفس بانواع مختلف ادراکات و صور اعمال معنوى، منشأ تنعم بانواع نعم است.

نفس بعد از ترقى از مقام قلب و روح، وارد در مقصد اعلى و موطن اقصى و به جنّت کبرى که جنت موعود متقین است مى‌شود. بهمین جهت در قرآن مجید اشاره شده است: «أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ»، یعنى کسانى که از ادناس مقام نفس و حجب ظلمانیه و انوار مقام قلب و اضواء مقام روح و حجب نورانیه عبور نموده‌اند، و خلاصى حاصل کرده‌اند، بمقام جنت ذات و اسماء مى‌رسند. بهمین معنى مصنف علامه اشاره نموده است بقوله: «و فی العالم الانسانى لهما [الجنّة و النار] ایضا وجود اذ مقام الروح و القلب و کمالاتهما عین النعیم، و مقام النفس و الهوى و مقتضیاتها نفس الجحیم».

پس بهشت و دوزخ در مراتب وجود انسانى، داراى مراتبى از ظهورند. کسانى که باخلاق حمیده اتصاف دارند، مظهر مراتب وجود بهشت‌اند. و منغمران در خواص ماده از منافقان و فساق و کفار، مظهر مراتب دوزخند. تعذب بانواع عذاب و تنعم بانواع نعم اخروى، معلول انواع و اقسام اعمال حسنه و ادراک و معارف الهیه و مسبب ارتکاب به انواع و اقسام سیئات و اعمال شر و تخیلات فاسد و ادراکات خلاف واقع مى‌باشد.

***

هر معنایى از معانى واقعى و حقایقى که داراى عین ثابت و ماهیت تامه است، و از مظاهر و صور اسماء حق بنحو استقلال بشمار مى‌رود، داراى حقیقت و اصل و مثل و مظهرى است.

یکى از آن معانى، حقیقت کلى انسان است که باعتبار وجود جامع عقلى کلى، مستجمع خواص و لوازم مظهر اسم اللّه و اسم اعظم حق است، که از مقام کلیت آن مصداق نفخه الهى است: «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی».

این حقیقت، بحسب مراتب وجود، مصادیقى از وجود عقلى و برزخى و وجودات محفوف به ماده و عوارض مشخصه دارد. وجود عقلى، مثال و آیت وجود متعین در حضرت علمیه است. و وجود برزخى، مثال و فرع و ظهور وجود عقلى است. و وجود مادى، مثال و ظهور موجود برزخى است. فیض وجود از مقام عین ثابت شروع نموده و بوجود مادى داثر فانى موجود در عالم ماده ختم مى‌شود.

بنا بر این، هر وجود دانى، مثال و رقیقت وجود عالى است. اصل ثابت وجود انسان، همان صورت اسم اعظم و اسم اللّه است. بقیه مراتب، اغصان و شعب و فروع آن اصل کلى سعى احاطى انبساطى مى‌باشد. از براى جنت، حقیقت اصیل کلى سعى در مقام مظهریت اسم رحمان موجود است، که روح عالم امکان بشمار مى‌رود، و بهمین معنى در قرآن اشاره شده است: «یَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِینَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً».

مثال کلى این حقیقت، که صورت اسم رحمان و اسم عام و صورت و تعین اصل وجود است، عرش اعظم الهى است. از براى این حقیقت کلى، نسبى از مظاهر و مشاهد جزئیه در عوالم موجود است. همان‌طورى‌که اجمالا بیان شد.

نار و جهنم نیز داراى حقیقت کلیه‌اى است که جامع جمیع اقسام نار و جهنم و محل عذاب الهى است، که بعد از رحمت حق باشد. اسم حاکم بر این حقیقت، اسم «جبار و منتقم» است نشئات مثالى کلى جهنم، طبقات هفت‌گانه جحیم است که از ماده ترفع دارد، و وجود آن وجود مثالى و برزخى است. در حدیث صحیح وارد شده است: «اذا وضع الجبار قدمه فی النار، کسرت حاویتها و انطفت نایرتها». بهمین جهت برخى گفته‌اند: «هی طبقات سبعة تحت الکرسى موضع القدمین، قدم الجبار و قدم صدق عند ربک». اصول سدره‌اى که شجره زقوم‌ «شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الْأَثِیمِ» باشد، محل انتهاى اعمال کفار و اهل فسق، و منغمران در هاویه عالم طبع است. فروع و شعب این حقیقت، طبیعت اهل دنیا است که منشأ مشتهیات نفسانى باشد.

جهنم مانند بهشت، داراى هفت باب است. ترتیب ابواب جهنم طورى است که اگر درى از درهاى جهنم باز شود، باب دیگرى بسته مى‌گردد. «فعین غلقه لمنزل، عین فتحه لمنزل آخر. و هذه الابواب مفتوحة على الفریقین اهل النار و اهل الجنة». مگر باب قلب که مطبوع بر اهل نار است. ابواب آسمانها هرگز بروى اهل نار باز نمى‌شود. مراد ما از اهل نار، اشخاص مخصوص بعذاب است، نه کسانى که داراى اعمال خیرند و بالاخره از جهنم خلاص مى‌شوند.

مخصوصین بعذاب الهى و مظاهر اسماء جبار و منتقم، داخل بهشت نمى‌شوند: «وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ». صراط حق از مو باریکتر و از شمشیر برنده‌تر است؛ چون خروج از طور ماده که محل ظهور و انس انسان و مناسب با مشتهیات نفسانى و طبع اولى هر کس است مشکل است و صعوبت دارد. کسانى که سر تسلیم در پیشگاه اولیاء و انبیاء و اهل سلوک و علماى دین فرود نمى‌آورند، و در بحر جهل و استبداد انغمار دارند، و از کیفیت تاثیر علوم الهیه و آداب و سنن شرع در تلطیف نفوس غافلند؛ محال است که از عالم جحیم و طبیعت ترفعى براى آنها حاصل شود و اهل نجات گردند. در عصر ما این قبیل از مردم فراوانند، خصوصا مردمانى که در رشته‌هاى علوم غیر علوم آخرت و معارف الهى داراى معلوماتى هستند، و حقایق مربوط به مبدا و معاد را انکار مى‌نمایند.

ابواب جهنم و جحیم، هفت باب و بهشت داراى هشت باب است. لان للرحمة غلبة على الغضب و بالآخرة المخلدون فی النار بالنسبة الى اهل الجنة اقلون.

بابى که هرگز بر کفار مفتوح نخواهد شد در «سور» است. باطن «سور» رحمت و ظاهر آن عذاب است. «و هی النار الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ»؛ چون منشأ عذاب در باطن ذات آنها موجود است.2 

*** و للنار على الافئدة اطلاع، لا دخول لغلق ذلک الباب، فهو کالجنة حفّت بالمکاره لأن لکل جمال جلالا، و لکل جلال جمالا، و قد ذکرناه فی شرحنا على الفصل الثانى.

و السور حجاب مضروب بین اهل النار و الغضب، و اهل الرحمة و النعمة و الراحة.

حجاب بین این دو فرقه، که مرتبه‌اى از وجود و برزخ بین بهشت و دوزخ است، اعراف نامیده‌اند. اعراف، مقام کسى است که حسنات او با سیئات او مساوى است. و الحسنات وجودیة و السیئات عدمیة، و الامر الوجودى غالب على الامر العدمى. «وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیماهُمْ وَ نادَوْا أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ سَلامٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوها وَ هُمْ یَطْمَعُونَ ...».

اعلم: ان جهنم تحوى على السماوات و الارض على ما کانتا علیه، اذ کانتا رتقا فرجعتا الى صفتهما من الرتق، و الکواکب کلها طالعة و غاربة على اهل النار، بالحرور على المقرورین و بالزمهریر على المحرورین، و ذلک بعد المؤاخذه و استیفاء العذاب بما هم اجرموا؛ و کذلک طعامهم و شرابهم من شجرة الزقوم. چون طعام و شراب اهل نار، تابع سنخ صور ناشیه از اعمال و ادراکات آنها است، و همچنین طعام و شراب اهل جنّت، تابع صور و ملکات ناشیه از اعمال حسنه و ادراکات نام صحیح غیر مشوب با اوهام و تخیلات فاسده آنها مى‌باشد. لکل انسان بحسب ما یبرده او یسخنه، کالظمآن یجد ماء باردا فیجد له من اللّذة، لاذهابه حرارة العطش، و کذلک ضدّه. دخول در نار و احساس حرارت از براى‌

برخى از اهل عصیان به‌منزله دردى است که دواى آن آتش و حرارت است. حق تعالى باعتبار رحمت واسعه خود نار را سبب رفع عذابى که از آتش شدیدتر است قرار داده است. هیچ دردى ناراحت‌کننده‌تر از ابتلاى بگناهان کبیره و کسب صور موذیه نیست. حق تعالى از غایت رأفت، آتش را براى این قوم علاج درد آنها قرار داده است. (بدترین دردها غضب حق است). لذا این قبیل از اهل عصیان از آتش خلاص شده داخل جنت مى‌شوند.


توضیح و تحقیق‌

مؤلف علامه «اعلى اللّه مقامه»، در کیفیت مظاهر جنت و نار گفته است:

«و قد اخبر اللّه تعالى عن اخراج آدم و حوّا علیهما السلام من الجنة، فلها وجود فی العالم الروحانى قبل وجودها فی العالم الجسمانى ... الخ».

قرآن کریم، هبوط آدم را از بهشت بعالم دنیا این نحو بیان نموده است: «قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ...». این خطاب عام است، و چون خطاب در عالمى واقع شده است که دار تکلیف نیست، ناچار خطاب تکوینى است. مراد مصنف از عالم روحانى عالم غیر عالم جسمانى و مادى است، چون خطاب عام و ملاک واحدست. هبوط، همان تنزل آدم از حضرت اعیان بعالم عقل و هبوط از عالم عقل بعالم خیال و مثال نزولى، و از عالم برزخ نزولى بواسطه خطاب تکوینى حق، هبوط و تنزل بعالم ماده است. و چون عالم عقل و عالم مثال، و عالم حضرت علم و اعیان ثابته، از مراتب بهشت و جنت مى‌باشد؛ و وجود حوا و آدم و اولاد آنها در آن عالم قبل از تنزل بدنیا و صعود بعالم برزخ و عقل و حضرت علمیه است، ناچار این بهشت غیر از جنتى است که در روز حشر خلایق در آن عالم محشور خواهند بود، و بمقامات لازمه نتیجه اعمال خواهند رسید؛ از آنجا که جنت، نتیجه اعمال و افعال انسانى بعد از خراب دنیا و بوار اجسام عالم ماده است؛ اگر چه جنت نزولى و صعودى در حقیقت متباین نیستند، کما اینکه عقول و برازخ صاعده با عقول و برازخ متنزل، از تجلیات حقیقت وجود داخل در یک حقیقت مى‌باشند.

علت این امر، آنست که موت ابتداى حرکت رجوع بحق است. هر موجودى که از ماده ترفع پیدا نمود، و بعالم برزخ متصل شد رجوع به آخرت نموده است. در حرکات استکمالى نهایت هر متحرکى عین بدایت آن مى‌باشد. وجود تا از عقل و برزخ تنزل ننماید به ماده نمى‌رسد. در حرکت استکمالى هم تا از برزخ و مثال مرور ننماید بعالم عقل نمى‌رسد. پس نهایت در هر حرکتى بحسب مرتبه، عین بدایت است. ولى باعتبار وجود متمایزند؛ زیرا حرکت در صعود، عکس نزول است و وجود در مقام حرکت بعالم ربوبى از مراتب محاذى مراتب خیال و عقل عبور مى‌نماید، نه آنکه از همان صراطى که نزول کرده است صعود نماید، تا مستلزم تکرار در تجلى، و اثمار شى‌ء مثله او عینه و تکرار الوجود من کل وجه گردد. بنا بر این، بین جنت و بهشت هبوط ارواح که از آن به موطن عهد و اخذ میثاق از ذریه آدم تعبیر کرده‌اند و جنات صعودى اشباح و حقایق مترقى از عالم ماده، تطابق موجود است. حرکات وجود باعتبار نزول بر طبق حدود و حرکات ارتفاعى و صعودى است، ولى بنحو تعاکس در نزول وجود از عالم ربوبى حرکت مى‌نماید. بعد از طى مراتب عالم ارواح و عالم اشباح و اجسام مثالى، بعالم ماده و طبیعت مى‌رسد؛ ولى در صعود از ماده شروع کرده ببرزخ مى‌رسد و از برزخ ترقى کرده بعقل مى‌رسد و غایت و نهایت حرکت آن فناء فی الله است. پس دو قوس حاصل از صعود و نزول، عین یکدیگر نیستند تا تکرّر حقیقت وجود از جمیع جهات لازم آید. «ان الله لا یتجلى فی صورة مرتین. و ان الشى‌ء لا یثمر ما یشابهه من کل الوجوه و لا ما یضاده. و هذا ما نطقت به السنة اهل الله رضى الله عنهم».

بنا بر این، حرکت صعودى، رجوعى و انعطافى است و حرکت مستقیم نیست تا مراتب صعود عین نزول گردد؛ ولى بین این دو قوس «نزول و صعود»، اتصالى معنوى موجود است. چون هر متحرکى و مستکملى باید بما منه، که مبدا وجود آن مى‌باشد رجوع نماید، و منشأ حرکات و استکمالات در موجودات مادى، موجودات واقع در سلسله نزول مى‌باشند. «وَ اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِیطٌ».


بیان مکان بهشت و دوزخ‌

مکان بهشت و دوزخ در ظواهر این عالم نیست؛ چون موجودات این عالم با حواس ظاهرى ادراک مى‌شوند و باعتبار نحوه وجود محسوسند، و وجود جنت و نار از جمله موجودات محسوسه بحواس ظاهرى نیستند؛ زیرا مراتب بهشت وجود در عوالم معنى، اعم از روحانى و مثالى و برزخى قرار دارند. حقیقت بهشت و دوزخ در داخل حجب سماوات و ارض قرار دارد، و در این عالم مظاهرى دارد و اخبارى که در تعیین محل از براى بهشت و دوزخ ذکر شده است، محمول بر مراتب جنت و جهنم است. روایت در این باب مختلف است. ما در حواشى خود بر مبدا و معاد ملا صدرا بنحو مبسوط آن روایات را از کتب اهل حدیث از مشایخ امامیه نقل کرده‌ایم. در تعلیقات بر مظاهر الالهیه ملا صدراى شیرازى، نیز برخى از آن اخبار را تبعا للمصنف شرح داده‌ایم.

حقیقت نار از مخلوقات عظیم حق تعالى است. این حقیقت سجن و زندان خداوند در نشئات بعد از نشئه دنیا است؛ و چون قعر آن داراى بعد زیاد است به‌آن جهنم اطلاق کرده‌اند. یقال: بئر جهنام، اذا کانت بعیدة القعر، و هی تحوى على حرور و زمهریر، و فیها البرد على اقصى درجاته، و الحرور على اقصى مراتبه و درجاته، بین اعلاها و قعرها خمس و سبعون مائة من السنین، و هی دار حرورها هواء محرق لا جمر لها سوى بنى آدم و الاحجار.

احجار موجود در جهنم، که منشأ شعله و جمر آتش سوزاننده غضب حق است، قلوب فساق و کفار و اشقیا و اهل نفاق است؛ چون معاقب در عالم آخرت که دار اتفاق نیست، و موجودات آن نشئه مترتب بر علل و معالیل منظم لا یتغیر مى‌باشند خارج از ذات معاقب نمى‌باشد، و یا مراد از احجار، مشتهیات نفسانى و هواى نفس که در باطن آن، عذاب و فراق از رحمت مکنون است مى‌باشد.

«فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ. فَکُبْکِبُوا فِیها هُمْ وَ الْغاوُونَ وَ جُنُودُ إِبْلِیسَ أَجْمَعُونَ». موجودات جهنم مخلوق از صورت غضب حقند. «وَ مَنْ یَحْلِلْ‌ عَلَیْهِ غَضَبِی فَقَدْ هَوى‏». و الروایات فی هذا الباب کثیرة و قد ذکرنا شطرا منها فی تعالیقنا على هذا الشرح و بسطنا الکلام فی حواشینا على المبدا و المعاد بما لا مزید علیه و الآثار الواردة فی هذا الباب، و ان کانت متخالفة من حیث اللفظ و لکن متوافقة فی المعنى.

*** قوله «قده»: «و کذلک للساعة انواع خمسة بعدد حضرات الخمسة ... الخ».

حق تعالى در قرآن کریم فرموده است: «یَسْئَلُونَکَ عَنِ السَّاعَةِ أَیَّانَ مُرْساها، فِیمَ أَنْتَ مِنْ ذِکْراها، إِلى‌ رَبِّکَ مُنْتَهاها». مراد از ساعت از اطلاقات قرآن کریم، وقت قیام قیامت است. چون آن روز در وقت قلیلى از اوقات واقع مى‌شود، به‌آن ساعت اطلاق کرده‌اند. ازآنجائى‌که قیامت در باطن این عالم وجود دارد، محیط بر عالم ماده، نزدیک‌ترین حقیقت بعد از حق تعالى بانسان است. اهل حجب آن را بعید و دور از انسان مى‌دانند. ولى واقع بر خلاف این معنى است. بهمین معنى در کلام الهى: «یَرَوْنَهُ بَعِیداً وَ نَراهُ قَرِیباً» اشاره شده است. باعتبار تفاوت اهل نظر در این حقیقت به‌آن «یوم» اطلاق شده است. بهمین لحاظ، لفظ کوتاه‌تر از ساعت به‌آن اطلاق شده است: «السَّاعَةِ إِلَّا کَلَمْحِ الْبَصَرِ، أَوْ هُوَ أَقْرَبُ». در وجه تسمیه ساعت برخى گفته‌اند: انّما سمیت الساعة، ساعة؛ لانها تسعى النفوس الیها لا بقطع المسافات المکانیة، بل بقطع الانفاس الزمانیة، چون حرکت و توجه موجوداتى که در این عالم بسوى عالم حشر حرکت مى‌کنند حرکت جوهرى ذاتى و توجه غریزى و جبلى بملکوت اعلى است. هر که بمیرد ساعت او رسیده و قیامت او قائم شده است. «من مات فقد قامت قیامته». این ساعت، قیامت صغرى است. قیامت کبرى همین حکم را دارد، و قیامت کبرى نسبت بساعات انفاس نسبت یوم و نسبت به ایام، حکم سال را دارد.

اهل باطن و سلاک وادى معرفت در امر ساعات شک ندارند، بلکه در همین نشئه، قیامت برخى از آنها قائم است، ولى اهل حجب در اصل تحقق قیامت شک دارند، و در وادى حیرت سر گردانند، و از وقت آن سؤال مى‌کنند: «وَ یَقُولُونَ مَتى‌ هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» برخى از مردم در انتظار قیامت‌ مى‌باشند، بعضى قیامت را بدون وجود حجاب شهود مى‌نمایند؛ لذا سید کل خواجه کائنات فرمود3: «الآن قیامتى قائم». برخى چنان بوجود قیامت یقین دارند کانّه آن را مشاهده مى‌نمایند. لسان این مقام، گفتار زید بن حارثه است، که به خواجه عالم گفت: من به مرتبه‌اى از یقین رسیده‌ام که اهل نار را معذب در جهنم و اهل ایمان را متنعم بنعم و لذات الهى مى‌بینم. حضرت رسول فرمودند:

«و هذه مرتبة ان تعبد ربک کأنک تراه». در قرآن مجید همان‌طورى‌که بیان شد، ساعت به قیامت اطلاق شده است. «وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّ السَّاعَةَ قَرِیبٌ. الَّذِینَ یُمارُونَ فِی السَّاعَةِ لَفِی ضَلالٍ بَعِیدٍ. أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیها». الى غیر ذلک من الآیات. و فی الاخبار الواردة عن النبى، اطلاق الساعة على القیامة کثیر.

یکى از مراتب وجود ساعت و مصداق قیامت، همان ظهور حقایق از عالم غیب بعالم شهادت، و رجوع آن بباطن ذات و وجود خود و عود بمقام وجود و غیب حقایق است. چون هر موجودى دائما متلبس به وجودى و منخلع از وجود دیگر است. حقایق موجود در طبیعت، به مقتضاى حرکت جوهرى، آنى ثابت نیستند.

به اعتبارى مجموعه عالم وجود، که صورت و تعین و رقیقه اسماء حق باشد، در تغییر دائمى است. هر متغیرى ناچار تعینات آن در تبدل است. لازمه حرکت ذاتى، تلبس متغیر بصورتى غیر صورت اول است. این حکم باعتبار اسماء جلالى‌ و جمالى در حقایق جارى است. صور عالم در حکم اعراض طارى بر جوهر واحد است در جمیع آنات. اهل حجب از این معنى غفلت دارند و عالم را ثابت گمان مى‌نمایند.

حق ثابت ازلى به اسماء جمالى و جلالى، دائما متجلى در اعیان و مظاهر است. تجلى جمال واهب صورت بر اعیان و اسم جلال، باعث خلع آن صورت و ارجاع ممکنات بفناء ذاتى آنها است. بلکه هر موجودى بحکم وجوب رجوع کلى شى‌ء الى اصله، بهلاک اصلى و فناء ذاتى خویش رجوع مى‌نماید. «بَلْ هُمْ فِی لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ». موجب فناء در حقایق اشیاء غیر موجب و سبب بقاء آنها است. «وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ عَلى‌ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ». و فی الصحیفة الملکوتیة ایضا: «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ».

عنکبوتان مگس قدید کنند عارفان در دمى دو عید کنند

هر دمم عیدى قربانى تو خلعت نوروز و نوروزى تو

حق جلت عظمته که حقیقت و باطن عالم وجود است ثابت حقیقى است. و حکم تغیر جارى در ظاهر و تعین وجود است، نه اصل وجود. وجود، ذاتى حق و عرضى نسبت بممکنات است، لذا ممکنات در امداد، احتیاج بوجود ثابت ازلى دارند، و خفاء، شأن ظاهر، و تعینات و نسب و اضافات وجود است. تبدل نسب و شئون و اتصاف بظهور و خفاء متأخر از اصل وجود و در مقام فرق و تفصیل وجود است. اصل وجود، ثابت محض و فعلیت صرفه و موجودى بحت است. هر موجودى که حدّ ندارد، از تعین و انفعال و حدوث و تجدد و جهات و تعدد حیثیات معرا و مبرّاست، حتى در مقام ذات، اضافه بغیر هم ندارد.

جمال یار، که پیوسته بى‌قرار خود است‌ چه در خفا و چه در جلوه، برقرار خود است‌

براى خود بود و عندلیب گلشن خود هواى کس نکند، سبزه و بهار خود است‌

بنا بر تحقیق، موجود قائم بذات و مستغنى از غیر، و وجود حقیقى معرا از شوب وهم، حق تعالى است. آنچه را که حقایق جوهریه در علوم رسمیه نامیده‌اند، امرى‌ وهمى است. عوالم وجودى من اولها الى آخرها، نظیر اعراض متغیرالوجودند، که جهت ثبات در آنها ملحوظ نمى‌شود، و دائما متغیرند، و چون استقرار4 ندارند، و نحوه حصول آن‌ها نحوه تدریجى و سیلان است، و قیام صدورى باسماء حق دارند. احتیاج بمحل ندارند. وجود جدید مفاض بر اعیان، از جهتى عین وجود اول و از جهتى غیر وجود اول است.

جهان کل است و در هر طرفة العین‌ عدم گردد و لا یبقى زمانین‌

دگرباره شود پیدا جهانى‌         بهر لحظه زمین و آسمانى‌

بهر ساعت جوان و کهنه پیر است‌ بهر دم اندر او حشر و نشیر است‌

در او چیزى دو ساعت مى‌نپاید در آن لحظه که مى‌میرد بزاید

و لیکن طامة الکبرى، نه این است‌ که این یوم العمل و ان یوم دین است‌

پس خلع وجود امکانى و لبس آن بنا بر تحقیقى که شد، یکى از مظاهر یا مراتب یا مصادیق و یا از موارد و اطلاقات ساعت است. چون هر ممکنى باعتبار آنکه مورد تجلى اسماء جلالیه است، بهلاک اصلى خود رجوع مى‌نماید، و حق باسم جمال به‌آن خلعت وجود ارزانى مى‌دارد. بنا بر این، رجوع هر وجودى باصل و غیب وجود قیامت و ساعتى است. موت طبیعى، یکى از مصادیق ساعت است‌

که از آن تعبیر به قیامت صغرى نموده‌اند، چون عالم برزخ، اول مرتبه آخرت و آخرین مرتبه دنیا است. یکى از اقسام موت، موت ارادى است. این موت همان‌طورى‌که مشروحا بیان کردیم از براى سلاک و اهل معرفت و شهود قبل از موت طبیعى واقع مى‌شود. خواجه کائنات فرموده است: «موتوا قبل ان تموتوا».

این است مراد مصنف علامه «قده» که گفته است: «و بازائه الموت الارادى الذى یحصل للسالکین، المتوجهین الى الحق قبل وقوع الموت الطبیعى. قال علیه السلام: من اراد ان ینظر الى میت یمشى فی الارض فلینظر الى ابى بکر».5 

همان‌طورى‌که ذکر شد، برخى از مردم که در اقلیت قرار دارند، بلکه جزء نوادر خلقت به شمار مى‌روند، امور آخرت و احوال و نشئات بعد از موت را در همین نشئه مشاهده مى‌نمایند. در معاینه امور اخروى و شهود احوال اهل بهشت و اهل نار، احتیاج به موت طبیعى ندارند، چون حجب مانع از معاینه از عین قلب و عین بصیرت آنها برداشته شده است. این قبیل از ناس، حق را بعین قلب شهود مى‌نمایند، و از شهود حق جمیع مراتب وجودى از ما کان و ما یکون براى آنها مشهود است. نشئه دنیاوى آنها مبدل به نشئات بعد از موت شده است. مولى الموالى على علیه السلام، بواسطه رفع حجب نورانى و ظلمانى بین او و اصل وجود محض و حق مطلق جل جلاله گفته است: «لم اعبد ربا لم اره ... و رأیت ربى بعین قلبى». چون قلوب پاک، بحقایق ایمان، حق را شهود مى‌نماید، گوش و چشم و سایر حواس ظاهرى آنها طورى مبدل شده است که حقایق را غیر از آنچه که اهل دنیا مى‌بینند، شهود مى‌نمایند. کمال واقعى، وقتى براى انسان حاصل مى‌شود که در همین نشئه باطن وجود را مشاهده نماید. این مردم که اکمل خلایقند، دیدار محبوب حقیقى و معشوق واقعى را به فرداى قیامت محول نکرده‌اند، و قیامت خود را در همین نشئه شهود کرده‌اند.

هر که امروز معاینه رخ دوست ندید طفل راهى است که او منتظر فردا شد

وعده وصل تو را غیر به فردا انداخت‌ دارم امید کز امروز به فردا نرسد

اولیاء حق، بهمین جهات از موت نمى‌ترسند، و از مقدرات هراس ندارند. لذا حضرت امیر به فرزند خود در یکى از جنگها فرمود: «یا بنى ما بال ابیک وقع الموت علیه، او وقع على الموت».

*** موت، در اصطلاح اهل معرفت و توحید، قمع هواى نفس است، لذا عارف محقق و کامل، ملا عبد الرزاق کاشانى، استاد مصنف علامه در اصطلاحات عرفا، «مطبوع در حاشیه منازل السائرین، چاپ سنگى، طهران 1314 ه ق، ص 124» گفته است: «الموت قمع هوى النفس، فان حیاتها به، و لا تمیل الى لذاتها و شهواتها و مقتضیات الطبیعة البدنیة إلّا به، و اذا مالت الى الجهة السفلیة جذبت القلب الذى هو النفس الناطقة الى مرکزها، فیموت من الحیاة الحقیقة العلمیة التى له بالجهل، فاذا ماتت النفس من هواها بقمعه، انصرف القلب بالطبع و المحبة الاصلیة الى عالمه عالم القدس و النور و الحیاة الذاتیة، التى لا یقبل الموت اصلا. و الى هذا الموت اشار افلاطون بقوله: «مت بالارادة تحیى بالطبیعة».

قال الامام جعفر بن محمد الصادق، علیه السلام قال اللّه تعالى: فتوبوا الى بارئکم فاقتلوا انفسکم، فمن تاب فقد قتل نفسه. فلهذا اذا صنفوا الموت اصنافا فأخصوا مخالفة النفس بالموت الاحمر، و لما رجع رسول اللّه «ص» من جهاد الکفّار قال:

«رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاکبر»، قیل: یا رسول الله ما الجهاد الاکبر؟ قال: مخالفة النفس. و فی حدیث آخر: «المجاهد من جاهد نفسه». فمن مات عن هواه فقد حىّ بهداه عن الضلالة و بمعرفته عن الجهالة: قال اللّه تعالى: «أَ وَ مَنْ کانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْناهُ» اى و من کان میتا بالجهل، فاحییناه بالعلم. و قد سموا ایضا هذا الموت الجامع لجمیع الانواع الموتات».6



1 - از رحمت آمدند و به رحمت روند خلق‌

اینست سرّ عشق که حیران کند عقول‌

خلقان همه به فطرت توحید زاده‌اند

این شرک عارضى شمر و عارضى یزول‌

2 - از براى بحث تفصیلى این مطلب، رجوع شود به اسفار اربعه، صدر الدین شیرازى، 1282 ه ق، سفر نفس، مباحث معاد «180، 182، 186». و کتاب «الشواهد الربوبیة»، چاپ سنگى، طهران 1292 ه ق، ص «210، 211، 212، 213». و حواشى ملا صدرا بر شرح حکمت الاشراق، مباحث معاد این کتاب. شرح حال و آراء فلسفى ملا صدرا، تألیف نگارنده چاپ مشهد، 1382 ه ق، ص 120، 130، 140.
3 - اولیاء کاملین، بحسب تفاوت درجات و مراتب، بهشت و دوزخ را در همین عالم شهود مى‌نمایند.
کامل‌ترین شهود، مشاهده حقیقت محمدیه است «مراتب وجود را و اولیاء محمدیین. لذا على «ع» گفت: «لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا». در همین نشئه متحقق بجمیع مراتب حشر و نشرند، و در حقیقت بوجود سعى احاطى خویش جمیع مراتب قیامت را مشهود مى‌نمایند. از باب اتحاد مدرک و مدرک صحیفه وجود آنها حشر خلائق است. شیخ عارف، مولانا جلال الدین رومى بهمین معنى در کتاب خود تصریح کرده است. و الحق در بیان این حقیقت، قیامت کرده است.
زاده ثانى است احمد در جهان‌ صد قیامت بود اندر او عیان‌
زو قیامت را همى‌پرسیده‌اند اى قیامت، تا قیامت راه چند
با زبان حال مى‌گفتى بسى‌          که ز محشر، حشر را پرسد کسى‌
بهر آن گفت آن رسول خوش‌پیام‌ رمز موتوا قبل موت یا کرام‌
پس قیامت شو قیامت را ببین‌ دیدن هر چیز را شرط است، این‌
4 - عرفا بحسب ظاهر عبارات و نصوص موجود در مسفورات آنها جمیع عالم را متغیر مى‌دانند. اثبات تغیر ذاتى و جوهرى در عالم ماده، ممکن و بحسب براهین، هیچ موجودى، مادى ثبات و قرار ندارد، و حرکت ذاتى آن مى‌باشد. و لیکن صور متوارده بر محل بنحو لبس بعد از لبس است، نه خلع و لبس؛ چون در حرکات استکمالى شى‌ء فعلیت خود را از دست نمى‌دهد، بلکه فعلیت بر فعلیت مى‌افزاید.
اما در عقول مجرده و مجردات برزخیه که جهت ماده را فاقدند، و معرا از هیولى مى‌باشند، حرکت و تجدد و حدوث در آنها راه ندارد. اسماء جمالیه حق مقتضى وجود و ابقاء وجود و کمالات وجودند، ولى اسماء جلالیه خلع وجود نمى‌نمایند، بلکه اسم جلال ملازم است با انقهار و محاطیت و اضمحلال اشیاء در تحت سطوات انوار حق، فناء حقایق در ذات حق، و انقهار اشیاء تحت سطوات انوار الهیه همان احاطه حق بر اشیاء است به‌نحوى که حقایق وجودى در مقابل ظهور حق ظهور ندارند؛ نه آنکه متصف بعدم مى‌شوند، ثم وجود بر آنها افاضه مى‌شود. مجردات، نفس افاضه و ظهور حق و باقى ببقاء او هستند، نه ابقاء او.
5 - این روایت بنا به تصریح جمعى از اهل حدیث از جمله شعبى و ابن حجر مجعول است. مطاعنى که از علماى عامه در کتب آنها درباره ابو بکر موجود است، با این حدیث سازش ندارد، مگر آنکه از حدیث، اراده شود موجودى بى‌خاصیت و آلت تمایلات عمر.
6 - موت را باقسام دیگر نیز تقسیم کرده‌اند، مثل موت ابیض و جوع، و موت اخضر و موت اسود. موت‌ ابیض، جوع و امساک از طعام است، چون یکى از موجبات تنور باطن و تلطیف سرّ و تهذیب روح، جوع است، و سفیدى قلب سالک در مقام سلوک به ادامه جوع سبب موت ابیض مى‌گردد. و حینئذ یحیى فطنته، لان البطنة تمیت الفطنة، فمن ماتت بطنته حییت فطنته. موت أخضر، خلع سالک از لباس و لبس کهنه است. سالک اگر اقتصار بلباس 
کهنه کند، و بستر عورت قناعت نماید، فقد ماتت الموت الاخضر، لاخضرار عیشه بالقناعة و نضارة وجهه بنضرة الجمال الذاتى الذى حیى السالک به و استغنى عن التجمل العارض، کما قیل:
اذ المرء لم یدنس من اللوم عرضه‌ فکل رداء یرتد به جمیل‌
الموت الاسود، هو احتمال اذى الخلق، لانه اذا لم یجد فی نفسه حرجا من اذاهم، و لم یتألم نفسه، بل یلتذ به، لکونه یراه من محبوبه کما قیل:
و هو الهوى لى حیث انت فلیس لى‌ متأخر لى عنه و لا متقدم‌
أجد الملامة فی هواک لذیذة حبا لذکرک فلیلمنى اللوم‌
أشبهت أعدائى فصرت احبهم‌ اذ کان حظى منک حظى منهم‌
و اهنتنى فاهنت نفسى عامدا ما من یهون علیک ممن اکرم‌
فقد مات الموت الاسود، و هو الفناء فی الله لشهوده الاذى منه برؤیة فناء الافعال فی فعل محبوبه، بل برؤیة نفسه و انفسهم فانین فی المحبوب و حینئذ یحیى بوجود الحق من امداد حضرة الوجود المطلق.
«رجوع شود به اصطلاحات صوفیه، تألیف عبد الرزاق «ابو الغنائم» کاشى، مطبوع در حواشى منازل السائرین، چاپ سنگى، ط 1313 ه ق، ص 125، 126». قوله‌ «قال علیه السلام من أراد أن ینظر الى میت یمشى فی الارض ... الخ» جمع کثیرى از عامه از جمله ابن ابى الحدید در شرح نهج، و طبرانى در کتاب اوسط، و طبرى در تاریخ «معروف به تاریخ طبرى»، و صاحب کنز الاعمال و ابن قتیبه در کتاب سیاست، و ابو نعیم تصریح کرده‌اند: معاویة «خذ له اللّه تعالى»، کان یبذل الاموال لمن کان موثوقا به عند الصحابة لیضع حدیثا فی فضل الخلفاء الثلاثة و منقصة امیر المؤمنین «ع»، یرویه عن النبى «ص» على المنبر بمشهد من الناس، أو یروى ما ورد فی فضل على «ع»، فی فضلهم.
از جمله اخبار مجعول «مثل أصحابى کالنجوم» را شمرده‌اند. ابن ابى الحدید در شرح نهج، از ابو جعفر اسکافى حنفى معتزلى نقل کرده است، که: ان معاویة بن ابى سفیان بذل لسمرة بن جندب‌ «مطعون بجعل حدیث» مائة الف درهم، یروى ان هذه الآیة نزلت فی حق على علیه السلام: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا». و این آیه را وارد در شان ابن ملجم مرادى، «اشقى الاولین و الآخرین»: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ».
سمره که پیغمبر به او گفته است: «انک رجل مضار». این معنا را قبول نکرد، مبلغ را معاویه زیاد کرد، تا چنین جنایتى را مرتکب شد. وضاعین، بتحریک بنى امیه اخبار زیادى ساخته‌اند. امرى که باعث تعجب است، آنست که روایات زیادى در کتب عامه نص و ظاهر در خلافت خلفاى ثلاثه است. از اسلوب این روایات هویدا است که در مقابل روایاتى که در کتب عامه دلیل بر خلافت على علیه السلام است جعل شده است. بهترین دلیل بر مجعولیت این روایات، آنست که عامه متفقند که پیغمبر کسى را بعنوان خلافت معرفى ننموده است، و خلافت باجماع امت تحقق پیدا کرده است. معلوم مى‌شود از این روایات، بعد از پیغمبر عین و اثرى نبوده است. بعد از آنکه مسلم شد که اجماعا «به اجماع خاصه و عامه» روایتى در تعیین خلافت خلفاى ثلاثه موجود نبوده است، روایات یعنى نصوص و ظواهر داله بر خلافت على علیه السلام، سلیم از معارض است. کمالا یخفى على المتتبع فی آثارهم و اخبارهم، المنقولة عن النبى صلى الله علیه و آله و سلم. و نحن نذکر شطرا منها:
«الروایات» على ما هو الموجود فی صحاحهم المعتبرة عندهم.
خیلى مورد تعجب است که این روایات از تصرفات ایادى بنى امیه و بنى العباس مصون مانده است.
روایات عامه قرون متمادیه، دستخوش هوا و هوس ملوک و سلاطین از نسل بنى امیه و بنى العباس بوده است. بنى امیه به‌وسیله ابو هریره و سمره و امثال آنها روایات زیادى در مدح خلفا و مذمت على و سایر اهل بیت نشر داده‌اند. مع‌ذلک کتب آنها پر از مدایح و مناقب اهل بیت و مثالب اعداى آنها است: «یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ ... الخ» از جمله روایات مجعول، همین روایتى است که مصنف علامه راجع بابو بکر نقل کرد، که رسول اللّه گفته است: «من اراد ان ینظر الى میت ... الخ».
معنى موت ارادى آن نیست که صاحب موت بحال موت باقى بماند، بلکه معناى آن اینست که بموت صاحب ولادت ثانویه شود و وجودش بوجود حقانى متبدل شود لذا کلام ختمى مقام نصّ است در بى‌خاصیتى ابو بکر، لذا آلت دست عمر واقع شد و خود از این معنى آگاه بود لذا مکرّر گفته است لست بخیرکم و على فیکم.
پرى‌رو تاب مستورى ندارد چو در بندى سر از روزن درآرد

منبع:

شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص759-775