الفقرة الأولی :
شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (حسن زاده آملی):
اعلم: أنّ الروح الأعظم الذی فی الحقیقة هو الروح الإنسانیّ، مظهر الذات الإلهیّة من حیث ربوبیّتها، لذلک لا یمکن أن یحوم حولها حائم، و لا أن یروم وصلها رائم، الدائر حول جنابها یحار، و الطالب نور جمالها یتقیّد بالأستار، لا یعلم کنهها إلاّ اللّه، و لا ینال بهذه البغیة سواه1.
و کما أنّ له2 فی العالم الکبیر مظاهر و أسماء؛ من العقل الأوّل و القلم الأعلى، و النور، و النفس الکلیّة، و اللّوح المحفوظ، و غیر ذلک3 على ما نبّهنا علیه من أنّ الحقیقة الإنسانیّة هی الظاهرة بهذه الصور فی العالم الکبیر کذلک له فی العالم الصغیر الإنسانیّ مظاهر و أسماء، بحسب ظهوراته و مراتبه فی اصطلاح أهل اللّه و غیرهم،
1 - سوى الروح الأعظم.
شرح فصوص الحکم داود القیصری - تصحیح آیة الله حسن حسن زاده آملی - جلد اول - ص154.
اعلم: ان الروح الاعظم الذى فی الحقیقة هو الروح الانسانى، مظهر الذات الالهیة من حیث ربوبیتها، لذلک لا یمکن ان یحوم حولها حائم و لا ان یروم وصلها دائم، الدائر حول جنابها یحار، و الطالب نور جمالها یتقید بالاستتار1 ، و لا یعلم کنهها إلّا اللّه، و لا ینال بهذه البغیة سواه.
و کما ان له فی العالم الکبیر مظاهر و اسماء من العقل الاول و القلم الاعلى و النور و النفس الکلیة و اللوح المحفوظ، و غیر ذلک على ما نبّهنا علیه، من ان الحقیقة الانسانیة هی الظاهرة بهذه الصور فی العالم الکبیر کذلک له فی العالم الصغیر الانسانى مظاهر و اسماء بحسب ظهوراته و مراتبه فی اصطلاح اهل الله و غیرهم.
حقیقت کلى انسان که تعین اول وجود صرف است، مبدا جمیع تعیناتست.
این حقیقت، باعتبار اتحاد با اسم اعظم، حکومت بر جمیع مظاهر و تعینات دارد.
حتى تعینات موجود در علم حق و حضرت اسماء و صفات، «نه حقیقت علم ذاتى حق که مقام استهلاک صفات باشد» ناشى از ظهور این تعین مىباشند. اول تعینى که در مقام قضاء مبرم الهى، از ظهور ذاتى حق در واحدیت وجود تحقق پیدا نموده، و مقدم بر مقام خلق است، تعین انسان کامل است. پس تقدیر حقیقت کلیه انسان و تحقق عین ثابت حقیقت محمدیه، ظهور جمیع حقایق در مقام واحدیت است. اعیان ثابته ممکنات، ظهور و صورت انسان کامل است.
تجلى اول این حقیقت در مقام خلق، وجود عقل اول است؛ و از تجلیات عقل اول، عقل ثانى و لوح محفوظ و سایر حقایق تحقق خارجى پیدا مىنمایند. روى همین جهت، حقیقت کلى انسان محصور در حد معین از وجود نمىباشد، و هیچ موجودى از حیطه ربوبیت او خارج نیست، و متجلى در جمیع مظاهر است، و جمیع تعینات مترتبه محاط و محدود، فانى در حقیقت کلیه انسان کامل محمدى مىباشد؛ و چون مربى جمیع حقایق موجود در عالم است، و باعتبار وجود عین اسم اعظم مىباشد، مظهر ذات الهیه است از جهت ربوبیت، و باین اعتبار، مظهر تجلى ذاتى حق است، نه تجلیات اسمائى. بهمین لحاظ، جمیع موجودات از عقل اول تا هیولاى اولى تعینات انسان کاملند، و تعین آن حقیقت، مقدم بر جمیع تعینات است.
چون حقیقت ذات او حقیقة الحقائق، و بسیط الحقیقة کل اشیاء است؛ محیط بر جمیع خلائق است؛ و همین احاطه، ملاک معیت قیومیه او باشیاء است. لذا هیچ موجودى بمقام و مرتبه حقیقت او نمىرسد، و هر تعینى که فرض شود، متأخّر از ذات اوست پس رسیدن به کنه ذات حقیقت انسان کامل محمدى، از جمله محالاتست. حقیقت او در سماء رفعت و عزتى است که باعتبار ذات در کمال بطون و خفاء است، و باعتبار سریان و تجلى اعرابى، عین هر چیز است. اینکه وارد شده است: «اول ما خلق اللّه نورى» و یا مأثور است: «اول ما خلق اللّه العقل»، محمول بر مراتب و تجلیات و تنزلات وجودى اوست، و این منافات ندارد با خفاء و بطون اصل ذات و حقیقت او مقام باطن ذات او: «أبیت عند ربى یطعمنى و یسقینى» و «لى مع اللّه حالات لا یسعنى ملک مقرب و لا نبى مرسل» مىباشد؛ و مقام ظهور و تجلى او «اول ما خلق اللّه روحى» است. عقل اول، ملکى از ملائکه است که از تجلى حقیقت محمدیه ظاهر شده است.
فرشته گرچه دارد قرب درگاه نگنجد در مقام لى مع اللّه2
اینکه از حضرت امیر، مصنف علامه در مقام بیان این معنى که انسان کامل باید در جمیع حقایق سیر نماید نقل کرد که: «انا اللوح» و «انا القلم» و «انا السموات السبع»، مراد وحدت مقام ولایت کلیه آن حضرت است با جمیع مراتب وجودى، بحسب ظهور فعلى. اما بحسب باطن مقام ولایت و تعین مقدم بر حقایق، احدى را، راه بهآن مقام نیست، مگر اولیاء محمدیین که بحسب باطن ولایت عین حقیقت محمدیهاند. بهمین مناسبت حضرت رسول على «ع» را مخاطب قرار داده و فرمود: به حقیقت مقام تو غیر از من کسى آگاه نیست و بمقام من احدى غیر از تو معرفت حاصل نکرده است.
بنا بر آنچه که ذکر شد، حقیقت انسان باعتبار باطن ذات «چون مظهر تام حق است» غیب محض و کنز مخفى است، و باعتبار ظهور ذات و تجلى در کسوت ماهیات و اعیان بحسب استعداد موجودات، معروف و مشهود است؛ و هر موجودى به اندازه سعه وجودى خود، از معرفت آن حقیقت بهرهاى دارد. باین اعتبار، حقایق خارجى موجود در عوالم و مراتب وجودى، مظاهر ظهورات و تجلیات او مىباشند.
عقول طولیه و عرضیه و نفوس مجرده و عرش و کرسى و لوح و قلم، حاکى از کمالات اویند.
این حقیقت کلى سعى احاطى انبساطى، همانطورىکه در عالم کبیر مظاهرى از عقول و نفوس و موجودات برزخى و حقایق موجود در عالم شهادت دارد، و سلاسل طول و عرض عالم وجود از ظهورات و تجلیات او حاصل شدهاند، در عالم صغیر انسانى نیز داراى مظاهرى است که این مظاهر و اسماء موجود در عالم انسانى از تجلیات و تابش نور پاک آن نیّر اعظم عالم خلقت حاصل شده است.
حقیقت محمدیه در مظاهر اعیان جمیع خلایق، از انبیاء و مرسلین و امم سابقه متجلى است. باعتبار تجلى و سریان در عالم شهادت آدم ابو البشر و ذریه او موجود شدهاند. پس مراتب وجود انسان در عالم صغیر، از جمله مظاهر آن حقیقت کلیه مىباشد. تفصیل این بحث در فص محمدى در سرّ آنکه شیخ اکبر فص مخصوص حضرت ختمى را بعنوان: «حکمة فردیة فی کلمة محمدیة» عنوان کرده است خواهد آمد، و خواهیم گفت که:
«انه صلى اللّه علیه و آله، اول التعینات الذى تعین به الذات الاحدیة قبل کل تعین یظهر به التعینات الغیر المتناهیة؛ و هذه التعینات مترتبة «ترتب الاجناس و الانواع و الاصناف و الاشخاص»، مندرج بعضها تحت بعض، فهو یشمل جمیع التعینات فهو واحد فرد فی الوجود لا نظیر و لا تعین یساویه فی المرتبة، و لیس فوقه الا الذات الاحدیة المطلقة المنزهة عن کل تعین، و صفة و اسم و رسم و اول ما به تحصل الفردیة انما هو عینه الثابتة؛ لان اول ما فاض بالفیض الاقدس من الاعیان هو عینه الثابتة، فحصل بالذات الاحدیة و المرتبة الالهیة عینه الثابتة الفردیة الاولى».
برخى، خیال کردهاند که مظهر خارجى عین ثابت محمدى عقل اول است.
«اول ما خلق الله نورى» را دلیل بر این مدعى گرفتهاند، در صورتى که حقیقت محمدیه بحسب باطن وجود اگر متحد با اسم الله باشد، باید عین ثابت او قابلیت مظهریت جمیع اسماء را داشته باشد. عقل اول مظهر جمیع اسماء و صفات حق نیست، بلکه مظهر برخى از اسماء است. حقیقت کلى انسان کامل، اوسع از جمیع حقایق است، و عقل مرتبهاى از مراتب وجود او مىباشد. فیض وجود او شامل عقل و سایر حقایق است، و باعتبار اصل ذات حد ماهوى ندارد؛ بر خلاف عقل اول که حد ماهوى دارد.
آنکه اول شد برون از جیب غیب بود نور جان او بىهیچ ریب
بعد از آن، آن نور مطلق زد علم گشت عرش و کرسى و لوح و قلم
یک قلم از نور پاکش عالم است وان دگر، ذریت است و آدم است
قال الشیخ الاکبر و الغوث الاعظم رضى الله عنه: «اعلم: ان مرتبة الانسان الکامل من العالم، مرتبة النفس الناطقة من الانسان، و هو الکامل الذى لا اکمل منه، و هو محمد «ص». و منزلة الکمل من الاناسى، النازلین عن درجة هذا الکمال الذى هو الغایة من العالم، منزلة القوى الروحانیة من الانسان، و هم الانبیاء «صلوات اللّه علیهم»، و منزلة من نزل فی الکمال عن درجة هؤلاء من العالم، منزلة القوى الحسیة من الانسان، و هم الورثة، و ما بقى ممن هو على صورة الانسان و هم الورثة، و ما بقى ممن هو اعلى صورة الانسان فی الشکل هو من جملة الحیوان، فهو بمنزلة الروح الحیوانى فی الانسان یعطى النمو و الاحساس.
و اعلم: ان العالم الیوم3 بفقد جمعیة محمد «ص» فی ظهوره روحا و جسما و صورة و معنى نائم لا میت؛ فان روحة الذى هو محمد «ص» هو من العالم فی صورة محل الذی هو روح الانسان عند النوم الى یوم البعث، الذى هو مثل یقظة النائم هنا.
و انما قلنا فی محمد «ص» على التعیین انه الروح الذى هو النفس الناطقة فی العالم، اعطاه الکشف و قوله «ص»: «انا سید الناس». و العالم من الناس، فانه الانسان الکبیر فی الجرم و مقدم فی التسویة و التعدیل، لیظهر عنه صورة نشأة محمد «ص».
کما سوى الله جسم الانسان وعد له قبل وجود روحة، ثم نفخ من روحه روحا کان به انسانا تاما اعطاه بذلک خلقه و نفسه الناطقة، فقبل ظهور نشأته «ص» کان العالم فی التسویة و التعدیل، بل کالجنین فی بطن امه، و حرکته بالروح الحیوانى منه الذى صحت له به الحیاة فاجل فکرک فیما ذکرته لک فاذا کان فی القیامة حی ذلک العالم کله بظهور نشأته مکملة موفر القوى «ص». و کان اهل النار فی مرتبتهم فی انسانیة العالم مرتبة ما ینمو من الانسان، فلا یتصف بالموت و لا الحیاة، و لذا ورد فیهم النص من رسول الله «ص»: انهم لا یموتون و لا یحیون.
و الملائکة من العالم کالصور الظاهرة فی خیال الانسان، و کذلک الجن فلیس العالم انسانا کبیرا إلّا بالوجود الانسان الکامل، الذى هو نفسه الناطقة، کما ان نشأة الانسان لا یکون انسانا الا بنفسه الناطقة، و لا یکون هذه النفس الناطقة کاملا إلّا بالصورة الالهیة فی البقاء و التنوع فی الصور و بقاء العالم به. فقد بان لک حال العالم قبل ظهوره «ص»، انه کان بمنزلة الجسد المسوى، و حال العالم بعد موته صلى اللّه علیه و آله و سلم، بمنزلة النائم، و حال العالم ببعثة یوم القیامة بمنزلة الانتباه و الیقظة بعد النوم ...، و العالم الیوم کله نائم من ساعة مات رسول اللّه «ص». و نحن نحمد اللّه فی الثلث الاخیر من اللیل و کان تجلیه یعطى الفوائد و العلوم و المعارف التامة على اکمل و اعلى وجوهها، لانها عن تجلى اقرب لانه تجلى فی السماء الدنیا ... الى آخر ما قال الشیخ الاکبر».
بنا بر این، حقیقت انسان کامل، نسبت بعوالم، حکم نفس ناطقه را دارد نسبت ببدن مادى. حکم صورت تمامیه را دارد نسبت به ماده و هیولاى بالقوه. بهمین ملاک، انسان کامل جهت فعلیت و صورت و تمامیت عالم وجود است، و عالم بدون حقیقت انسان کامل، ناقص و بالقوه بلکه معدوم صرف است.
همانطورىکه بدن و قواى مادى آن بهمنزله ظل و فرع است نسبت بنفس ناطقه، و جمیع افعال اعم از اختیارى و اضطرارى و طبیعى و مادى بدن ناشى از نفس ناطقه است، و قواى غیبى و ظاهرى نفس تشأن و ظهور نفس ناطقه انسانیه است.
عالم وجود، نسبت به مبدأ تحصل خود که مقام کلى ولایت مطلقه باشد، همین حکم را دارد. بهمین جهت عالم، خالى از حجت کامل و ولى تام الوجود نمىباشد. حقیقت محمدیه که مقام باطن ولایت حضرت رسول است، همیشه در عالم تجلى و ظهور دارد. قبل از وجود شخصى خود در جزیرة العرب، متجلى از مظاهر سایر انبیاء و اولیاء بود، و بعد از ارتحال از این نشئه آنچه که مربوط بجهت نبوت و تشریع و مراتب خلقى آن حضرت بود قطع شد، ولى جهت حقى آن شمس آفرینش، که مقام ولایت کلى آن حضرت باشد، قطع نشده است؛ و آن حضرت از مشکاة تام اولیاء محمدیین که اول آنها سر سلسله اولیاء خاتم ولایت مطلقه محمدیه «ص» على بن ابى طالب است متجلى در این عالم است. و چون حضرت ولایتمدار وارث خاص آن حضرت است، همه کمالات او را بر طبق مأثورات وارده از رسول «ص» داراست. و این مقام که مقام ولایت کلیه آن حضرت است، در اولیاء محمدیین در سیر است. و به حقیقت خاتم اولیاء، مهدى موعود ختم مىشود.
شیخ اکبر در فتوحات و فصوص و عنقاء مغرب، بهمین مطلب ناطق و گویا است.
حضرت ختمى، باین مطلب که مقام اتحاد مرتبه ولایت او با ولایت مولاى متقیان باشد اشارات زیادى فرموده است، مثل روایت: «انا مدینة العلم و على بابها»، و خطاب بابو بکر بن قحافه: «کفى و کف على فی العدل سواء»، و حدیث عرشى بنیان: «انا و على من نور واحد» و روایت بلاغت اثر: «على منى و انا منه».4 و خبر میمنت اثر: «انت منى بمنزلة هارون من موسى».
بنا بر این، اصل مقام ولایت حقیقت محمدیه در اقطاب اولیاء محمدیین و اولاد طاهرین او محفوظ است؛ بلکه در مقام ظهور خاتم اولیاء5 «علیه السلام»، که مظهر نقطه ولایت است، و جامع جمیع مراتب اولیاء مىباشد، احکام ظاهرى ولایت تامتر و ثمرات آن تمامتر است. لذا در صحاح معتبر عامه، روایاتى صریح در ظهور مهدى موعود «روحى فداه» موجود است، که حضرت رسالت پناه، بشارت بر ظهور عدل و داد تمام، و قمع و قلع کفر و شرک و ظلم از ناحیه خاتم الاولیاء، حضرت مهدى موعود، سلام اللّه تعالى علیه و على آبائه، داده است. شیخ عارف کامل محقق، شیخ سعد الدین حمویه «قده»، گفته است: «لن یخرج المهدى حتى یسمع من شراک نعله اسرار التوحید». شیخ شبسترى «قده» گفته است:
بدو یابد تمامى هر دو عالم خلیفه گردد از اولاد آدم
وجود اولیاء او را چو عضوند که او کل است و ایشان همچو جزوند
چو او از خواجه یابد نسبت تام ازو با ظاهر آمد رحمت عام
نسبت تام با خواجه کائنات، همان مظهریت ذات اوست نسبت بخاتم انبیاء «ص» و خاتم انبیاء از مشکاة ولایت تام و تمام او ظهور کامل مىنماید.
بنا بر این، بعد از خاتم انبیاء، وارثان علم او همه صفات و کمالات او را بالتبع واجدند، و عالم وجود بعد از غروب خواجه کائنات از نعمت ظاهرى و باطنى اولیاء کامل او برخوردار است. عالم وجود بحیات وجود اولیاء کاملین محمدیین، بیدار است؛ نه مرده است و نه بخواب رفته است.6
بنا بر آنچه که ذکر شد، انسان کامل، بهمنزله نفس ناطقه و عالم کبیر تحت تدبیر این نفس الهى است. با این فرق که نفس موجد ماده محل، و یا منبعث از محل وجود خود نمىباشد، بر خلاف انسان متعلق بعالم وجود، مخرج حقایق وجودى از لیس بمقام ایس است7 .
انسان کامل محمدى، همانطورىکه در عالم تفصیل مظاهرى دارد، همچنین داراى مظاهرى در وجود شخصى خارجى خود است، و مراتب و مقاماتى که از استکمالات وجود انسان کامل در نشئه عنصرى حاصل مىشود، استکمالات موجب اتصال و رجوع وجود فرعى آن حضرت است بوجود اصلى خود. بنا بر مشرب تحقیق، جمیع موجودات عالم ماده، داراى استکمال و خروج از قوه به فعلیت و محکوم بحکم حرکتند. بهمین جهت، قبلا بیان کردیم که جنبههاى بشرى انبیاء و اولیاء حکمى دارد، و جنبهى ربوبیت و احاطه آنها بمقام ملک و ملکوت حکم دیگرى دارد. ولى وجود دنیاوى آنها نیز از سایر اشیاء امتیاز دارد. این وجود کلى احاطى است که جمیع موجودات را در سلک یک وجود واحد قرار داده است. لذا در وجود شخصى خود، نیز داراى مراتبى است که متصل بمقام اصلى آنها است.
اینکه حضرت ختمى در القاء کلمات الهیه، احتیاج بهواسطه داشت و جبرئیل واسطه ایصال فیض وحى و یا واسطه اخراج نفس نبى از قوه به فعلیت بود؛ مربوط بوجود خاص شخصى ملکى او بود، وگرنه بحسب باطن ولایت، جبرئیل ثمرهاى از ثمرات و حسنهاى از حسنات اصل کلى مقام ولایت محمدى است.
احمد ار بگشاید آن پر جلیل تا ابد مدهوش گردد جبرئیل
لذا عارف کاملى درباره یکى از اولیاء محمدیین، که بحسب مقام ولایت و باطن حقیقت متحد با حضرت ختمى است8 .
گفته است:
صد چون مسیح زنده ز انفاسش روح الامین تجلى پندارش
و در صحاح معتبره است که پیغمبر فرموده است: «من و على و فاطمه و حسن و حسین نورى بودیم که خدا را قبل از وجود آدم، تسبیح و تهلیل مىنمودیم».
طوطى باغ این صمدى دختر جبرئیل ریزد از دم منقارش
نخل بلند علم بود احمد ام الکتاب فاطمه شد بارش
آن حقیقت در عالم صغیر انسانى که عالم اکبر است، مظاهرى وجودى دارد که عبارتست از سرّ، خفى، روح، قلب، کلمه، روع، فؤاد، صدر، عقل و نفس.
اسامى جمیع این معانى، که در سلک وجود شخصى منبعث از ماده انسان کامل موجود است، مأخوذ از قرآن و آثار نبوى است. «فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ. وَ أَخْفى. قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی. إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْرى لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ. و بِکَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ. و ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى. أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ. وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها».
در حدیث نبوى است: «ان روح القدس نفث فی روعى [فی روعک]» و «ان نفسا لن تموت حتى یستکمل رزقها». اطلاق این اسماء بر لطائف سبعه نفس ناطقه، باعتبار آثار این لطائف است. وجه تسمیه آن به «سرّ» باین جهت است که ادراک نور این مقام، اختصاص به راسخان در علم ربوبى و معرفت النفس دارد؛ چون قلب مترقى بمقام روح، بواسطه تجرد و صفاى تام، محل اسرار الهیه است. اطلاق سرّ بر آن از قبیل اطلاق اسم حال بر محل است. اطلاق خفى بر لطیفه انسانى باعتبار خفاء حقیقت آن مىباشد، حتى بر عارفان واقف اسرار.
اطلاق روح بر آن، از این جهت است که تروحن و تجرد از ماده دارد، و یا آنکه مربى و مدبّر بدن و مصدر حیات حسى و منبع قواى نفسانى است. وجه تسمیه مرتبهاى از مراتب نفس ناطقه بقلب، باعتبار تقلب مقام قلب است؛ ازآنجهتى که مرتبط بحق است. باعتبار همین تقلب از انوار حضرت حق استفاضه مىنماید. جهت دیگر آن مرتبط بنفس حیوانیه است، که از مجراى جهت ربوبى، مبدا افعال مخصوص بحیوان است.
وجه تسمیه این لطیفه ملکوتى بقلب، باعتبار تقلب آن بین اسماء لطفیه و قهریه و تشبیهیّه و تنزیهیّه و جلالیّه و جمالیّه نیز مىباشد؛ کما اینکه از جهت تقلّب آن بین ادراکات جزئیّه و کلیه نیز بهآن قلب نامیدهاند. «قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن، یقلبه کیف یشاء».
کلمه، نیز بنفس ناطقه اطلاق شده است. «و کلمة منه اسمه المسیح»، باعتبار آنکه نفس ناطقه از ظهور نفس رحمانى و حق مخلوق به، حاصل شده است، و از تقارع نفس رحمانى با مخارج ماهیات، وجود پیدا نموده است. باین اعتبار، جمیع موجودات کلمات حقند.
نفس باعتبار آنکه از موجد خود متأثر شده است فؤاد نام دارد، و از آنجائى که مصدر انوار وارد بر بدن و قواى جسمانى است، و مقدم بر بدن و قواى مختلف آن مىباشد، بهآن صدر اطلاق کردهاند. روع بنفس ناطقه، بهآن جهت اطلاق کردهاند که خوف و فزع از قهر مبدا قهار دارد.
نفس ناطقه، بواسطه تجرد در صمیم ذات و جوهر حقیقت، خویش و مبادى وجود خود را تعقل مىنماید؛ چون نفس بعد از طى مراتب حیوانى بمقام تجرد تام و مرتبه ادراک کلیات مىرسد. و حقایق عالم را مجردا عن الاشباح المقداریة تعقل مىنماید. و بمقام مراوده با مجردات تامه و حقایق صرفه مىرسد و مبادى وجودى خویش را که حقایق مجرده و علة العلل وجودند، ادراک مىنماید و خود را باعتبار تقید بتعین خاص که شأن هر ممکنى است مىبیند.
بصورت تمامیه انسان، نفس نیز اطلاق کردهاند، باین اعتبار که تعلق ببدن عنصرى دارد، و مبدا جمیع افعال قواى نباتى و حیوانى مضمن در وجود خود مىباشد؛ و مدبّر بدن جزئى و مبدا ادراکات ظاهرى و باطنى است.9 جمیع این الفاظ و اعتبارات و عبارات و مراتب و درجات و استعارات و کنایات، اسامى و القاب یک موجود و صاحب درجات و مراتب متعدد است، و مبدا ظهورات مختلف است، که باعتبار جهات و حیثیات مختلف که در این وجود جمعى قرآنى فرقانى الهى، هیکل توحید جمع است مىباشد. هر قومى از متصدیان معارف الهى، براى این وجود کامل تام الجهات و الحیثیات، اصطلاحات و الفاظى که حاکى از این موجود صاحب مقامات است، وضع نمودهاند.
همانطورىکه عقل مجرد مصطلح اهل نظر و حکمت نظریه را، اهل عرفان و شهود، روح نامیدهاند. نفس بعد از طى مراتب تجرد برزخى، بمقام تعقل تام و مرتبه روح مىرسد. نفس ناطقه مجرده از ماده را ارباب معرفت، قلب نامیدهاند. باین اعتبار که صور کلیه و معانى مجرده بنحو تفصیل و عقل فرقانى مشهود نفس ناطقه است.
چون نفس بعد از طى مراتب استکمالات و نیل بمقامات، تجرد تام و اتحاد با عقول طولیه و عرضیه دارد، زیرا باعتبار قوس نزول و عطف توجه بعالم شهادت، خلاق صور تفصیلى است؛ کما اینکه باعتبار بطون ذات، عقل بسیط اجمالى است: «العقل البسیط الاجمالى، خلاق للصور التفصیلیة».
نفس بر صورت محصل ماده حیوانى نیز اطلاق شده است، که در لسان حکما بهآن «النفس المنطبعة الحیوانیة» گفتهاند.
خلاصه کلام آنکه: قلب و روح و نفس ناطقه به یک حقیقت که صورت و فصل اخیر است، در عرف حکما اطلاق مىشود. ولى در اصطلاح محققان، روح همان لطیفه مجرده انسانى است. و نزد اطباء قدیم، روح بخار لطیف متولد در قلب صنوبرى، قابل قوه حیات و حس و حرکت است. این بخار را عرفا، نفس، و حقیقت مدرک کلیات و جزئیات را قلب مىنامند، و آن را تعبیر بجوهر نورانى متوسط بین نفس و روح مصطلح در عرف خود نمودهاند. روح، باطن نفس و نفس ظاهر و مرکب روح است، که واسطه تدبیر جسم و بدن مىباشد. فیض وجود از روح مرور نموده بنفس مىرسد، و از نفس تجاوز نموده و انوار آن ببدن مىرسد.
بدن اشعه و ظلال نفس، و نفس ظهور و شعاع روح است. در قرآن کریم قلب به زجاجه و کوکب درى و روح بمصباح و نفس به شجره زیتونه که نه شرقى است و نه غربى تعبیر شده است. «یعنى نه از شرق عالم ارواح است، و نه از غرب عالم اجسام» و بدن بمشکاة تشبیه شده است10 .
پس آنچه را که فیلسوف نفس ناطقه مىداند، به اعتبارى که ما ذکر کردیم، عارف آن را قلب نامیده است. ولى عرفا اعتبارات متعددى در بیان معنى قلب ذکر کردهاند و به جهاتى قلب باین لطیفه اطلاق نمودهاند. لحم صنوبرى را هم قلب نامیدهاند؛ باین اعتبار دائما در تقلب است، و همین تقلب و حرکات قلب، منبع حیات و سبب بقاء انسان باعتبار وجود عنصرى و جامع متفرقات اعضا و مرکز جهات قوى و مبدا انوار و محل انبعاث آثار بدن و اعضاء و جوارح و قواى نباتى و حیوانى است. و چون «موضوع له» الفاظ، معانى عامه است، آنچه که اوصاف مذکوره «و لو» باعتبار روح و معنى براى آن ثابت باشد، قلب است. لذا لطیفه ثالثه از لطائف سبعه انسانیه را قلب نامیدهاند. عقل کلى و نفس کلى و انسان کامل و حضرت الهیه و مرتبه برزخیهاى که در مراتب و مقامات و مواطن و حضرات و آنچه که در حاق وسطیت در مراتب و مقامات عالم وجود واقع شده است، قلب نام دارد. مرکز کمال هر مولودى از موالید ثلاثه، بلکه هر موجودى از موجودات عالم وجود را قلب نامیدهاند. 11
موضوع له نفس، نیز موجودى است که یک نحوه ترفعى از ماده داشته، و متفنن در افعال و مبدئیت آثار باشد. بهمین جهت، به قوه مدبّر جسم نبات و حیوانى، نفس اطلاق نمودهاند12 . نفس در نبات و حیوان، بوجود متفرق و در انسان در سلک یک وجودند. بنا بر این، نفس حیوانى امرى مجزا از نفس انسانى، و نفس نباتى امرى جدا از نفس حیوانى نیست؛ بلکه سدنه و اجزاء و ابعاض یک وجود واحدند. نفس ناطقه، جامع نفوس نباتى و حیوانى بنحو کثرت در وحدت است.
نفس، اطلاقات دیگرى نیز دارد.
نفس ناطقه، اگر مغلوب قواى حیوانى واقع شود، و به تبع قواى حیوانیه سیر در عوالم سبعى و شهوى نماید، و ملکهاى در وجود انسان او حاصل گردد که او را از خیر منع و زجر کند، و بطرف شرّ بعث و امر نماید، از آن تعبیر بنفس «امارة بالسوء» شده است «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ». توضیح این معنى باختصار این است: باعتبار سیر و ترقى از براى نفس دو مرتبه از وجود قبل از رسیدن بمقام قلب حاصل مىشود، نفس قبل از توجه بحق، عز شانه، نفس امارة بالسوء است. بعد از تجافى از این مقام، لوّامه، و بعد از عبور از این منزل بمقام اطمینان مىرسد که آن را نفس مطمئنه، نامیدهاند.
نفس بعد از آنکه به خود رجوع نمود و خویش را منغمر در شهوات دید، بواسطه سببى از اسباب بیدار مىشود: «الناس نیام». منشأ بیدارى نفس، تابش نور حق در آن باسم «هادى» مىباشد. بعد از شعور بنور فطرت، بامتثال امر خداوند قیام مىنماید. حواس نفس، متوجه وحدت مىشود و از ابواب متفرقه و ارباب متکثره متشبث باللّه واحد قهار مىشود و نفس خود را ملامت مىنماید. کمکم نور قلبى و سلطان مقام یقین، غلبه بر قواى حیوانى نموده و حالت اطمینانى بنفس دست مىدهد و بواسطه اطمینان بحق و رجوع بخیرات، و اعراض از آثار قواى حیوانى نفس، به مقتضاى رجوع بحق، مطمئنه مىگردد. استعداد آن بکمالات لایق، کامل مىگردد، و صفاء نفس، باعث ظهور انوار الهى و تجلى کمالات ربانى و ظهور سلطنت حق گردیده و بمقام قلب مىرسد.13 حقیقت انسان، مجلاى تجلیات الهى مىگردد، چون از این لطیفه، اغیار خارج گردیدهاند، حق در آن منزل مىنماید و عرش حق مىشود.
در دل مؤمن بگنجم اى عجب گر مرا جوئى، در آن دلها طلب
اسم عام وجود، که صورت وجود منبسط است اسم رحمان است. و این اسم، جامع اسماء الهیه است. مظهر و مستوى این اسم در عالم اشباح، عرش اله است14. «ان فى العرش تمثال جمیع ما خلق اللّه». آنچه که بانواع و اجناس و افراد مادیه مفاض است، از عرش حق افاضه مىشود. صور حقایق در این عرش بنحو تفصیل، و تمیز و جدائى از یکدیگر وجود دارند. این عرش شبحى، مظهر ظهورات حقایق موجود در عرش اعظم است، که حقیقت کلیه عقول باشد. عقل اول بهمین لحاظ، صورت اسم رحمان و اسم عام است. بواسطه مناسبتى که بین عرش و قلب انسان است، حضرت رسالت پناه فرمود: «قلب المؤمن عرش الرحمن». هر لحظه حق در دل مؤمن تجلى مخصوصى مىنماید. کمالات رحمانى و ظهور حق در دل مؤمن، باعتبار آنکه برزخ بین غیب و شهادت است، متنوعتر از ظهور حق در عرش عالم آفاق است. قلب مؤمن، حاوى احکام وجوب و امکان و غیب و شهادت است. بنا بر این، دل، عرش اعظم است15.
قلب انسان به مقتضاى خبر بلاغت اثر، «قلوب العباد بین اصبعین من اصابع الرحمن، یقلبه کیف یشاء»؛ دائما در حرکت و قلب و انقلاب است؛ بلکه به اعتبارى قلب مؤمن16 ، مرکز عرش است و ظهور صور در عرش، ناشى از ظهور حقایق در قلب است.17 کما حققنا تفصیلا.
از مجموع آنچه که بیان شد روشن مىشود که حقیقت انسان و وجود سعى این هیکل توحید باعتبارات و شئون مختلفه داراى اسماء و القاب متعدد است.
باعتبار ظهور در عالم ماده و کثرت داراى مقام طبع، و باعتبار ترفع از اجسام و تدبیر بدن، نفس مدبر بدن و مبدا افاعیل قواى ظاهرى و باطنى است و باعتبار تعقل ذات خود و مبدا وجود و ملاحظه خود در حال تقیید بتعین خاص و مرتبه مخصوصه از وجود و حصر وجود خویش به مبدأ و منتهائى که صفحه وجود او را تشکیل مىدهد و خود را بنحو تمایز از اغیار تعقل مىنماید؛ عاقل و معقول و صاحب مقام تعقل است؛ چون شأن عقل ادراک حدود و جهات است، و آن مشاهده است که حقیقت انسان را باعتبار مظهریت تامه نسبت باسماء جلالیة و جمالیة و مظهریت تجلى ذاتى، محصور در حد معین نمىبیند؛ بلحاظ آنکه مظهر اسماء مختلف است، و اثر این مظهریت تقلب بین ید جلال و جمال حق است، داراى مقام قلبیه است، و باعتبار تروحن ذات و وساطت بین مقام قلب و باطن وجود، داراى مقام سرّ است، و باعتبار آنکه فانى در وجود نامتناهى است، و حقیقت ذاتش غیر مکشوف و داراى مقام خفى است و باعتبار فناء در احدیت و بقاء بوجود سلطان وجود متصف به اخفویت است. جمیع این شئون، ظهور یک وجودند باعتبار آنکه جمیع این مراتب در یک وجود واحد است. و اصل واحد و سنخ فارد، جامع این شئون است، و بنحو کثرت در وحدت و انطواء مظاهر متعدد در باطن ذات شىء واحد است و باین اعتبار، حقیقت انسان یک وجود واحد است و اگر اصل ذات و باطن حقیقت را سارى در مظاهر و شئون و مراتب مختلف بنحو وحدت در کثرت و ظهور واحد حقیقى در کثرات ملاحظه نماید، این حقیقت متکثر است.
اگر کسى بگوید: این حقیقت یک اصل واحد و سنخ فارد است، راست گفته است. و اگر بگوید: این حقیقت متکثر و متعدد است، درست گفته است.
همین حکم در اصل نظام وجود که مبدا آن حق و منتهاى آن هیولاى اولى است، جارى است. حقیقت نفس انسانى، نظیر وجود حق، داراى مقام تشبیه و تنزیه است. باعتبار باطن ذات، مجرد تام و عارى از احکام حدود و قیود و معرا از خواص اجسام و مواد است. باعتبار ظهور و سریان در قواى جسمانى، متصف باحکام مواد و اجسام و محل تغییر و انفعال و سنوح حالات متجدد و متغیره است.
و ان قلت بالتنزیه کنت مقیدا و ان قلت بالتشبیه کنت محددا
و ان قلت بالامرین کنت مسددا و کنت اماما فی المعارف سیدا
و ایاک و التشبیه ان کنت ثانیا و ایاک و التنزیه ان کنت مفردا
1 - چون مرتبه حقیقت محمدیه مقام او ادنى است، و حقایق سایر انبیاء که از تجلیات او متعین شدهاند، قهرا تأخر وجودى از آن حقیقت دارند، همانطورىکه حقیقت حق بواسطه محدودیت وجودات امکانى مستور در حجت و استار است این حقیقت هم بحسب باطن وجود مستور در حجاب عزت و مکرمت است. اگرچه بحس فعل در جمیع حقایق سارى است. بهمین لحاظ مولى الموالى به یکى از اصحاب خود گفت: هر که بمیرد من را خواهد دید.
کاش روزى هزار مرتبه من مردمى تا بدیدمى رویت
شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص787-805