الفقرة الثانیة :
شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (حسن زاده آملی):
و أمّا الحکم بین المظاهر دون الأسماء، فهو النبیّ الذی تحصل نبوّته بعد الظهور، نیابة عن النبیّ الحقیقیّ صلّى اللّه علیه و آله، فالنبی صلّى اللّه علیه و آله هو المبعوث إلى الخلق، لیکون هادیا لهم، و مرشدا إلى کمالهم، المقدّر لهم فی الحضرة العلمیّة، باقتضاء استعدادات أعیانهم الثابتة إیّاه1.
و هو قد یکون مشرّعا کالمرسلین، و قد لا یکون کأنبیاء بنی إسرائیل.
و النبوّة2 البعثة، و هی اختصاص إلهیّ3، حاصل لعینه الثابتة من التجلّی الموجب للأعیان فی العلم، و هو الفیض الأقدس، و لمّا کان کلّ من المظاهر طالبا لهذا المقام الأعظم - بحکم التفوّق على أبناء جنسه - قرنت النبوّة بإظهار المعجزات و خوارق العادات مع التحدیّ4؛ لیتمیّز النبیّ صلّى اللّه علیه و آله من المتنبّی.
فالأنبیاء - صلوات اللّه علیهم -، مظاهر الذات الإلهیّة من حیث ربوبیّتها للمظاهر و عدالتها بینها، فالنّبوة مختصّة بالظاهر، و یشترک کلّهم فی الدعوة، و الهدایة، و التصرّف فی الخلق، و غیرها ممّا لا بدّ منه فی النبوّة، و یمتاز کلّ منهم عن الآخر فی المرتبة بحسب الحیطة التّامّة کاولی العزم5 من المرسلین، صلوات اللّه علیهم أجمعین -، و غیر التامّة کأنبیاء بنی إسرائیل.
فالنبوّة دائرة تامّة، مشتملة على دوائر متناهیة متفاوتة فی الحیطة، و قد علمت أنّ الظاهر لا یأخذ التأئید و القوّة و القدرة و التصرّف و العلوم و جمیع ما یفیض من الحقّ تعالى علیه إلاّ من الباطن، و هو مقام الولایة المأخوذة من الولی، و هو القرب و الولیّ - بمعنى الحبیب - أیضا منه.
1 - أی الکمال.
شرح فصوص الحکم داود القیصری - تصحیح آیة الله حسن حسن زاده آملی - جلد اول - ص166-168.
و اما الحکم بین المظاهر دون الاسماء، فهو النبى الذى یحصل نبوته بعد الظهور نیابة عن النبى الحقیقى، فالنبى هو المبعوث على الخلق لیکون هادیا لهم و مرشدا الى کمالهم، المقدر لهم فی الحضرة العلمیة، باقتضاء استعدادات اعیانهم الثابتة ایاه.
و هو قد یکون مشرعا کالمرسلین، و قد لا یکون کانبیاء بنى اسرائیل، و النبوة البعثة، و هی اختصاص الهى، حاصل لعینه الثابتة من التجلى الموجب للاعیان فی العلم و هو الفیض الاقدس، و لما کان کل من المظاهر طالبا لهذا المقام الاعظم بحکم التفوق على ابناء جنسه قرنت النبوة باظهار المعجزات و خوارق العادات مع التحدّى، لیتمیز النبى من المتنبى، فالانبیاء «صلوات اللّه علیهم»، مظاهر الذات الالهیة من حیث ربوبیتها للمظاهر و عدالتها بینها، فالنبوة مختصة بالظاهر، و یشترک کلهم فی الدعوة و الهدایة و التصرف فی الخلق و غیرها، مما لا بدّ منه فی النبوة و یمتاز کل منهم عن الآخر فی المرتبة بحسب الحیطة التامة کاولى العزم من المرسلین. صلوات الله علیهم اجمعین؛ و غیر التامة کانبیاء بنى اسرائیل، فالنبوة دائرة تامة مشتملة على دوائر متناهیة متفاوتة فی الحیطة، و قد علمت: ان الظاهر لا یأخذ التأیید و القوة و القدرة و التصرف و العلوم و جمیع ما یفیض من الحق تعالى علیه الّا بالباطن، و هو مقام الولایة المأخوذة من الولى و هو القرب و الولى بمعنى الحبیب ایضا منه.
حقیقت محمدیه باعتبار اتحاد با اسم اعظم، حاکم بین اسماء لطفیه و قهریه است. بهمین جهت، قطب ازلى و ابدى عالم وجود و صاحب مقام انباء مطلق عارى از قیود، در جمیع مراتب ظهور است؛ و بحسب باطن متجلى در جمیع اسماء و مظاهر اسماء مىباشد، و به عدالت مطلقه، حاکم بر اسماء است. و هر اسمى را بکمال لایق خود مىرساند؛ لذا مقام نبوت و انباء از براى او در جمیع مراتب وجود از مقام واحدیت تا انباء در عالم ملک و شهادت حاصل است؛ و ربّ اسماء کلیه و جزئیه مىباشد. بهمین مناسبت فرموده است: «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین (بین العلم و الجسم). آدم و من دونه تحت لوائى». ابن فارض از لسان او گوید:
و انى و ان کنت ابن آدم صورة ولى فیه معنى شاهد بابوتى
من بظاهر گرچه ز آدم زادهام لیک معنى جدّ جدّ افتادهام
بودم آن روز من از طایفه دردکشان که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان
سایر انبیاء چون در ظهور تابع این اسم اعظمند؛ بر اسماء الهیه حکومت ندارند؛ و به تبع ظهور حقیقت محمدیه، حاکم بین مظاهر اسمائند. حکم بین مظاهر اسماء، شأن پیامبرى است که نبوت او در عالم ملک حاصل شود، آنهم بنیابت از ولى کامل و قطب ازلى و ابدى. انبیاء بدان جهت در نبوت و تبلیغ رسالت، نیابت از قطب الاقطاب عالم وجود دارند، که به تبع ظهور و تجلى انسان کامل محمدى موجود شدهاند؛ و چون حقیقت محمدیه حاکم بر اسماء الهیه است، و از براى غیر او این مقام حاصل نیست. لذا ظهور آنها متأخر از ظهور حقیقت محمدى است. پس عین ثابت آنها مظهر این حقیقت است، و چون مقام حکومت بر اسماء ندارند، قهرا بمظاهر اسماء حاکمند. پس نبوت آنها ازلى نشد، و قهرا تأخر از حقیقت احمدیه دارند. و شأن آنها رفع تخاصم از اعیان خارجیه است، نه اسماء الهیه و ملأ اعلى. نبى در اصطلاح اهل عرفان، کسى است که مبعوث بر خلق شود، و آنها را هدایت و ارشاد نماید، و امت خود را بکمالات لایقه استعدادات اعیان ثابته، (و کمالاتى که در حضرت علمیه و مقام قضاء و تقدیر الهى براى آنها مقدر است) برساند. و نیز آنچه را که در باطن اعیان آنها بنحو قوه یا اقتضاء وجود دارد، بمقام فعلیت و ظهور تفصیلى برساند. هر عین ثابتى، استعداد رسیدن به کمالاتى را دارد، که در خور شأن آن است. هیچ موجودى از حکم مقدّرات مستور در عین ثابت و باطن ذات خود خارج نمىشود و عطیات الهیه تابع استعدادات اعیان ثابته است. و این استعدادات باعتبار تبعیت از اسماء است و از آن جهت که لازم اسماء است، مجعول نیست؛ چون اسماء الهیه بلا مجعولیت ذات مقدسه حق غیر مجعول است.
نبى، گاهى صاحب شریعت و کتاب است. مثل انبیاء مرسلین، و گاهى صاحب شریعت و کتاب نمىباشد. مثل انبیاء بنى اسرائیل. نبى غیر مشرّع، تابع نبى مشرع و تحت حیطه حکم اوست. نبوت بعثت، عبارتست از اختصاص الهى لازم عین ثابت ممکن، که از تجلى حق بفیض اقدس که مبدا تحصل اعیان و لوازم اعیان ثابته است در حضرت علمیه و مقام واحدیت حاصل شده است. چون عالم اسماء و صفات و اعیان ثابته که مقام واحدیت باشد، از تجلى حق بفیض اقدس در صور اعیان و اسماء قبل از مقام خلق و ایجاد متحصل شده است.
بنا بر این، نبوت بعثت، اختصاص الهى و موهبت ربانى است، که بر عین ثابت ممکن اعطاء شده است. چون هر یک از مظاهر، طالب این مقام اعظم و موهبت الهیه مىباشد. و هر عینى، طالب و مشتاق برترى و تفوّق بر ابناء جنس خود مىباشد. نبوت و اثبات بعثت، ملازم با اظهار معجزات و ابراز خوارق عاداتست، بانضمام تحدى؛ تا آنکه نبى از متنبى شناخته شود؛ و حق از باطل متمیز گردد.
ذات الهیه، مربى مظاهر خلقیه است. ذات حق در مقام ظهور خلقى و تربیت مظاهر و اعیان، چون وجود صرف و بسیط من جمیع الجهات است، سنخیت با مظاهر ندارد و از مشکاة وجود انبیاء که مظاهر ذات حق باعتبار ربوبیت مىباشند، متجلى در حقایق است. برگشت نبوت بامرى تکوینى است، که ملازم با جعل احکام و شریعت و اظهار کرامات و خوارق عادات مىباشد. احکام شرعیه، امورى اعتبارى و لازم امرى حقیقى و واقعى مىباشند. و چون تربیت صحیح مظاهر، متوقف بر اقامه عدل و داد است، انبیاء در مقام تربیت مظاهر، قائم بحکم عدل و رفع تخاصم از مظاهر وجودیهاند.
تجلى حقیقت محمدیه باسم اللّه و اعظم در اسماء، نتیجه این ظهور و تجلى است. و تدلى در اسماء جزئیه نتیجه ظهور انبیاء و اولیاء در مظاهر خارجى است که باسم عدل جهت تربیت مظاهر و اعیان خارجیه مىباشد.
نبوت، اختصاص بظاهر دارد، و جمیع انبیاء در دعوت و هدایت و جعل احکام و تصرف در خلق و ایجاد سنن عالیه و موجبات نظم معاش و نظام معاد، اشتراک دارند. «لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ». امتیاز انبیاء از یکدیگر بموجب:
«تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ»، بحسب مقام و مرتبه و احاطه مقام بعضى از انبیاء بر بعضى دیگر است. چون دایره ولایت هر نبى که از دایره ولایت پیغمبر دیگر اوسع و تمامتر باشد، اشرف و اعظم خواهد بود. دائره ولایت و مقام باطن اولوالعزم از رسل بحسب حیطه تمامتر از دائره ولایت سایر انبیاء است. نبوت از اشتداد جهت ولایت تحقق پیدا مىنماید. پس هر نبیّى که دائره ولایت او کاملتر است، از سایر انبیاء اشرف است. و احکام و شریعت او قهرا تمامتر است، و مأخذ علم او وسیعتر و حظّ او از ملکوت وجود بیشتر است. بنا بر این، دائره ولایت و باطن اولوالعزم از رسل، بحسب حیطه تمامتر از انبیاء غیر اولوالعزم است. نبوت، دائره تامهاى است که مشتمل است بر دوائر متناهى؛ که برخى محیط و برخى دیگر محاطند، احاطه بالذات، شأن مقام ولایت است. نبوت اختصاص ظاهرى است. لذا از مقام باطن خود که ولایت باشد، اخذ فیض و استمداد مىنماید. انبیاء باعتبار نبوت که مقام خلقى و ظاهرى است، مؤیّد از جنبه ولایت خود مىباشند، که جهت حقى و ربانى است. جنبه نبوت آنها که ملازم با قوت و قدرت و شوکت و تصرف و اظهار علوم و بیان معارف و حقایق و انباء از ذات و صفات و اسماء حق مىباشد، متقوّم بجهت ولایت آنها است.
مقام ظاهر و خلق و نبوت و لوازم نبوت، «از قبیل ابراز کمالات و اظهار معجزات و کرامات و خرق عادات»؛ آنها عنوان مقام باطن آنهاست. «لان الظاهر لا یأخذ التأیید و القوّة و التصرف ... الا بالباطن».
ظاهر، عنوان و باطن، معنون و اساس عنوان است. انبیاء باعتبار مقام باطن وجود خود و جهت مقام ولایت خود، متصل بحق و واسطه در فیض مىباشند.
مقام باطن آنها عین مقام ولایت آنها است. ولایت مأخوذ و مشتق از اسم ولى است که مقام قرب باشد. ولیى، بمعنى حبیب و دوست، هم همین معنى را نتیجه مىدهد.1 چون حب ملازم با قرب است. ولایت مقام باطن و وساطت در فیض و اتصال بحق و فناء در توحید است. و نبوت، جهت ظاهر و خلقى؛ و انباء حقایق مستفاد از مقام ولایت است، که «الظاهر عنوان الباطن». شریعت انبیاء در کمال و حیطه و تمامیت و سعه و اطلاق و تقیید و عموم و خصوص، تابع مقام ولایت آنها است. هذا ما خطر ببالنا و حصل لنا فی بیان شرح ما افاده المصنف، العلّامة المحقق و العارف الکامل قده.
*** ولایت، (بمعنى قرب و محبوبیت و تصرف و ربوبیت و نیابت و غیر اینها از معانى) داراى مراتبى است مقول بتشکیک و داراى مراتب و مظاهر متعدد، که برخى از مراتب اوسع و اتمّ از مراتب دیگر است. باطن ذات ولایت، کنز مخفى است. و بحسب ظهور داراى دوایر متعددهاى است، که آن دوایر متصف بشدّت و ضعف و کمال و نقصاند. ما در مباحث قبلى بیان کردیم که حقیقت خلافت و ولایت باعتبار مقام غیبى غیر متعین است؛ نه متصف بصفتى است؛ نه متصف به هیئتى از هیئات روحانى است؛ و نه تعین دارد؛ و نه حقیقت آن قابل درک است. بلکه باعتبار غیب ذات، ظهور در مرآتى از مرائى و تجلى در عینى از اعیان ندارد. اما باعتبار ظهور در اسماء و صفات و انعکاس در مرائى تعینات، مثل کراتى است که برخى بر برخى دیگر احاطه داشته باشند، و لیکن فرق است بین کرات روحانیه و کرات جسمانى. مرکز کرات حسىّ و جسمانى، محاط محیط خود هستند، و مرکز کرات روحانى و الهى محیط بر محاط خود هستند. «وَ اللَّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِیطٌ».
ارسطو معلم صناعت حکمت «رضى اللّه تعالى عنه و ارضاه»، گفته است:
«حقایق بسیطه بر هیئت استداره حقیقیه مىباشند». چون حقایق بسیطه: عقول طولیه و عرضیه و نفوس ملحق بعقول بالذات مقتضى استداره حقیقیه مىباشند.
دایره در سعه و ضیق تابع نحوه وجود این موجودات مقدسه است. هر عقل تام که احاطه مثلا بر عقول دیگر دارد، نسبتش نسبت بعقل محاط بحسب حیطه و احاطه اختلاف ندارد. اگر داراى اختلاف نسبت باشد، تحقق چنین حقیقتى امکان ندارد. بنا بر این، باید وجود مجرد محیط و همچنین مجرد محاط از حیث احاطه و محاط بودن داراى جهت واحده باشند. بهمین جهت گفتهاند: نسبت عقل مجرد [مربى عالم مادّه] بجمیع موجودات یکسان است، و اخذ فیض از عقل محتاج بتخصص استعداد در مفاض است. بهمین معنى محمول است، این کلمه قدسیه که: «العطیات على حسب القابلیات». بهر کس هر چه لایق بود دادند.
بیان حقیقت ولایت بنا بر طریقه اهل کشف
ولایت بکسر «واو»، بمعنى امارت و تولیت و سلطنت، و بفتح «واو» بمعنى محبت است. ولایت، مأخوذ از ولى بمعنى قرب هم استعمال شده است. ولایت در اصطلاح اهل معرفت، حقیقت کلیهاى است که شأنى از شئون ذاتیه حق، و منشأ ظهور و بروز و مبدا تعینات، و متصف بصفات ذاتیهى الهیه، و علت ظهور و بروز حقایق خلقیه؛ بلکه مبدا تعین اسماء الهیه در حضرت علمیه است. «وَ هُوَ الْوَلِیُّ الْحَمِیدُ». و «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ ...».
حقیقت ولایت بمذاق تحقیق، نظیر وجود متجلى در جمیع حقایق است. مبدا تعین آن، حضرت احدیت وجود و انتهاى آن عالم ملک و شهادت است. سریان، در جمیع حقایق از واجب و ممکن و مجرد و مادى دارد. ولایت بمعنى قرب درجات متفاوته و ظهورات مختلفه دارد، تا منتهى شود بمقام قرب حقیقت حق باشیاء که معیت قیومیه و سریانیه با جمیع مظاهر وجودى دارد. «بوحدته دامت له کل کثرة».
همانطورىکه وجود در مقام تنزل در حقایق و اتصاف بصفات امکان و سریان در اعیان، و تجلى در آفاق و انفس، به مرتبه نازلهاى مىرسد که اوصاف حقه و نعوت کمالیه خود را از دست مىدهد، بهنحوى که از انغمار در امکان و اتحاد با امور عدمیه و اوصاف مادیه، علم و اراده و قدرت و کلام و سمع و بصر و سایر اوصاف کمالى از آن مسلوب مىشود، و بعد از ترقى از ماده و ترفع از اجسام و استکمالات جوهرى و اشتدادات وجودى، بتدریج اوصاف کمالیه خود را که از ملابست با نقائص از دست داده بود واجد مىشود. در مقام قوس صعود، و سیر استکمالى و فناء در حق، متصف بجمیع کمالات وجودى مىگردد. حقیقت ولایت هم در مقام نزول و صعود، همین احکام را بدون کم و زیاد قبول مىنماید.
ولایت، منقسم بولایت مطلقه و مقیده مىشود. بولایت عامه و خاصه نیز منقسم مىگردد. انقسام آن بمطلقه و مقیده، و اتصاف باطلاق و تقیید باین اعتبار است: ولایت باعتبار آنکه صفتى از صفات الهیه است، مطلق است. باعتبار استناد بانبیاء و اولیاء «ع» مقید مىشود. هر مطلقى سارى در مقید و مقوّم مقید است. و هر مقیدى متقوم بمطلق است؛ چون مقید همان تنزل مطلق است که از تجلى و ظهور و تنزل، معروض قیود و اضافات و حدود گردیده است. ولایت انبیاء و اولیاء از اجزاء و فروع و شعب ولایت مطلقه و نبوت آنها از جزئیات نبوت مطلقه است.
ولایت از آن جهت ولایت عامه است، که شامل جمیع اهل ایمان مىشود، و هر که ایمان آورده باشد، و عمل صالح از او سر بزند، به مقتضاى: «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»؛ مصداق مفهوم کلى ولایت است. مرتبه اعلاى ایمان، به کشف صحیح و شهود مطابق با واقع، مصداق پیدا مىکند. مرتبه اوسط ایمان، حظّ اهل برهان و نظر از حکماى الهى است. مرتبه ادناى آن، ایمانى است که از تقلید از اهل یقین حاصل مىگردد. مثل ایمان عوام الناس.
ولایت خاصه، اختصاص باهل سلوک و شهود دارد، که باعتبار فناى آنها در حق و بقاء بوجود حق مطلق بحسب علم و شهود و حال (سالک، باعتبار فناء در حق بحسب ذات و صفت و فعل و اثر که از آن تعبیر به محق و طمس و محو که عبارة اخراى توحید ذاتى و صفتى و فعلى و اثرى است)؛ باین مقام مىرسد.
هر جمیلى که بدیدیم بدو یار شدیم هر جمالى که شنیدیم، گرفتار شدیم
کبریاى حرم حسن تو، چون روى نمود چار تکبیر زدیم، از همه بیزار شدیم
من هماندم که وضو ساختم از چشمه عشق چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
ولىّ، کسى را گویند که فانى در حق و باقى برب مطلق باشد، و از مقام فناء بمقام بقاء رسیده و جهات بشرى و صفات امکانى او در جهت وجود ربّانى فانى گشته و صفات بشرى او مبدل بصفات الهى گردیده باشد.
سالک، قبل از اتصاف بمقام ولایت و فناء در احدیت وجود و بقاء بموجود مطلق، و اضمحلال جهات امکانى و خلقى، مبدا افعال و صفات خود است.
ولى بعد از خلع لباس امکانى، و تعینات خلقى و رفض حدود مانع از شهود حقایق، و جهات مزاحم با شهود حق و رب مطلق، حق تعالى مبدا افعال اوست، و از نهایت قرب بحق و اتحاد با سلطان وجود افعال او بحق مستند مىگردد.
حدودى که مانع از استناد افعال او بحق باشد، در مقام فناء در توحید برداشته مىشود، و حق در او متجلى مىگردد. یعنى مشمول تجلى خاص حق واقع مىگردد، و انعدام وجود مجازى او منشأ رفع نقایص از فعل او مىشود. بهمین ملاحظه، حضرت ولایتمدار على علیه السلام، فرموده است: «ما قلعت باب الخیبر بقوّة جسدانیة، بل قلعتها بقوّة ربانیة». لسان این مقام: «ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ» و «الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ» و «اذا احببته کنت سمعه الذى به یسمع ...» است. سالک، بعد از تحقق باین مقام و ازاله اغیار از قلب خود، و فناء در حق (باقى بعد کل شىء) حقیقت محدوده او به حقیقت لا یتناهى، منقلب مىگردد و عالم را بچشم دیگر مىبیند.
هر کجا سلطان عشقش جا کند صد جهان در یک نفس بر هم زند
آتشى از عشق جانان برفروز بود و نابودت در آن آتش بسوز
این مرتبه از توجه تام بحق، و پشت سر گذاشتن غیر حق و انغمار در تقوى و تقویت جهت حقى، و تضعیف جهات خلقى حاصل مىشود. تقویت جهات مذکور، منشأ انقهار عبد در حق و اضمحلال و فناء و اندکاک او در وجود مطلق مىشود، و کمکم صفات و افعال خدائى از مشکاة وجود او ظاهر مىشود. حدیده محماة قبل از مجاورت آتش در عالم سردى و کدورت و ظلمت بسر مىبرد، بعد از مجاورت با آتش بواسطه استعداد تام از براى قبول آثار نارى، حقیقت ظلام و سرد و کدر آن، مبدل بنور و حرارت و روشنى مىگردد، و آثارى که بر آتش مترتب مىشود، از وجود آن ظاهر مىگردد و صداى: «انا النار» او بلند مىشود2.
رنگ آهن محو رنگ آتش است ز آتشى مىلافد و خامشوش است
چون به سرخى گشت همچون زر کان پس «انا النار» است، لافش بىزبان
شد ز رنگ و طبع آتش محتشم گوید او من آتشم، من آتشم
صبغة اللّه است خمّ رنگ او پیسها لک رنگ گردد اندرو
روح انسانى چون از عالم ملکوت است، و از احدیت وجود متنزل گردیده است؛ استعداد او از براى تلوّن بلون حق و صبغة اللّه، تامتر و قابلیت او از براى قبول تجلیات حق از هر موجودى کاملتر است. بواسطه قبول خلافت الهیه و وجود حقانى حاصل از تسویه و تصفیه، و تنور بنور حق و قرب و اتحاد با حق مطلق «اتحاد فیء با شىء و رقیقت با حقیقت»؛ بحکم: «عبدى اطعنى حتى اجعلک مثلى «او مثلى» اقول لکل شىء کن فیکون، تقول لکل شىء کن فیکون».
مربى حقایق و مشکاة ظهور حق و افعال حق مطلق مىگردد. مرکب عبد، در این مقام، محبت الهیه، و زاد و توشه آن تقوى است. سالک بعد از طىّ مراحل کثرت، و استغراق در وحدت و ازاله اغیار از وجه قلب، حق را شهود مىنماید، بهنحوى که سراپاى وجود خود را از نور حق بلکه از وجود مطلق پر مىبیند.
محبت کامنه در قلب سالک منشأ توجه تام بحق است. ظهور کامل این محبت حاصل نمىشود، مگر باجتناب از معاصى و مضادات و مناقضات قرب حق، حقیقت حق دوستدار اهل تقوى و اهل محبت است. حضرت رسول فرموده است: «هل الدین الا الحب». از مصدر الهى وارد است: «اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ»، و نیز وارد شده است: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ. قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللَّهُ».
1 - اینکه مثنوى قده، در بیان حدیث غدیر خم: «من کنت مولاه فهذا على مولاه»، ولى را گاهى به اولى بتصرف معنى نموده است:
شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص860-869