عرفان شیعی

عرفان اسلامی در بستر تشیع

عرفان شیعی

عرفان اسلامی در بستر تشیع

الفقرة الثالثة :

شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (حسن زاده آملی):

فباطن النبوّة1 الولایة2، و هی تنقسم بالعامّة و الخاصّة.

و الأولى: تشتمل على کلّ من آمن باللّه و عمل صالحا، على حسب مراتبهم کما، قال اللّه تعالى: اَللّٰهُ وَلِیُّ اَلَّذِینَ آمَنُوا...3 الآیة.

و الثانیة: تشتمل على الواصلین من السالکین فقط عند فنائهم فیه و بقائهم به، فالخاصّة عبارة عن فناء العبد فی الحقّ‌، فالولی هو الفانی فیه، الباقی به، و لیس المراد بالفناء هنا انعدام عین العبد مطلقا، بل المراد منه فناء الجهة البشریّة فی الجهة الربانیّة؛ إذ لکلّ عبد جهة من الحضرة الإلهیّة، هی المشار إلیها بقوله: وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیهٰا...4 الآیة.

و ذلک الاتّصاف لا یحصل إلاّ بالتوجّه التامّ إلى جناب الحقّ المطلق سبحانه؛ إذ به تقوى جهة حقّیته، فتغلب جهة خلقیّته إلى أن تقهرها و تفنیها بالأصالة، کالقطعة من الفحم المجاورة للنار، فإنّها بسبب المجاورة و الاستعداد لقبول الناریّة و القابلیّة المختفیة فیها، تشتعل قلیلا قلیلا إلى أن تصیر نارا، فیحصل منها ما یحصل من النار؛ من الإحراق و الإنضاج، و الإضاءة، و غیرها، و قبل الاشتعال کانت مظلمة کدرة باردة.

و ذلک التوجّه لا یمکن إلاّ بالمحبّة الذاتیّة الکامنة فی العبد، و ظهورها لا یکون إلاّ بالاجتناب عمّا یضادّها و یناقضها، و هو التقوى عمّا عداها، فالمحبّة هی المرکب، و الزاد التقوى، و هذا الفناء موجب لأن یتعیّن العبد بتعیّنات حقّانیة إلهیّة و صفات ربّانیة مرّة أخرى5، و هو6 البقاء بالحقّ‌، فلا یرتفع التعیّن7 منه مطلقا.

و هذا8 المقام دائرته أتمّ و أکبر من دائرة النبوّة، لذلک انختمت9 النبوّة، و الولایة دائمة، و جعل الولیّ اسما من أسماء اللّه تعالى دون النبیّ صلّى اللّه علیه و آله، و لمّا کانت الولایة أکبر حیطة من النبوّة و باطنا لها، شملت الأنبیاء و الأولیاء.

فالأنبیاء أولیاء فانین فی الحقّ‌، باقین به، منبئین عن الغیب و أسراره بحسب اقتضاء الاسم الدهر إنباءه و إظهاره فی کلّ وقت و حین منه.

و هذا المقام10 أیضا11 اختصاص إلهیّ غیر کسبی، بل جمیع المقامات اختصاصیّة عطائیّة غیر کسبیّة، حاصلة للعین الثابتة من الفیض الأقدس، و ظهوره بالتدریج - بحصول شرائطه و أسبابه - یوهم المحجوب، فیظنّ أنّه کسبیّ بالتعمّل، و لیس کذلک فی الحقیقة.

فأوّل الولایة انتهاء السفر الأوّل، الذی هو السفر من الخلق إلى الحقّ بإزالة التعشّق عن المظاهر و الأغیار، و الخلاص من القیود و الأستار، و العبور من المنازل و المقامات، و الحصول على أعلى المراتب و الدرجات، و بمجرّد حصول العلم الیقینیّ للشخص، لا یلحق بأهل هذا المقام.

و إنّما12 یتجلّى الحقّ لمن انمحى رسمه، و زال عنه اسمه.

و لمّا کانت المراتب13 متمیّزة، قسّم أرباب هذه الطریقة المقامات الکلّیة إلى «علم الیقین»، و «عین الیقین» و «حقّ الیقین».

فعلم الیقین: بتصوّر الأمر على ما هو علیه.

و عین الیقین: شهوده کما هو.

و حقّ الیقین: بالفناء فی الحقّ و البقاء به علما و شهودا و حالا، لا علما، فقط و لا نهایة لکمال الولایة، فمراتب الأولیاء غیر متناهیة.

و لمّا کان بعض المراتب أقرب من البعض فی النبوّة و الولایة، ذکر الشیخ - رحمه اللّه - الأنبیاء المذکورین فی هذا الکتاب حسب مراتبهم14، لا بالتقدّم و التأخّر الزمانی.

و لمّا کان المبعوث إلى الخلق: تارة من غیر تشریع و کتاب من اللّه تعالى، و تارة بتشریع و کتاب منه سبحانه، انقسم النبیّ إلى المرسل و غیره، فالمرسلون أعلى مرتبة من غیرهم؛ لجمعهم بین المراتب الثلاث: الولایة، و النبوّة، و الرسالة.

ثمّ الأنبیاء15 لجمعهم بین المرتبتین: الولایة، و النبوّة، و إن16کانت مرتبة ولایتهم أعلى من نبوّتهم، و نبوّتهم أعلى من رسالتهم؛ لأنّ ولایتهم جهة حقیّتهم لفنائهم فیه، و نبوّتهم جهة ملکیّتهم؛ إذ بها تحصل المناسبة لعالم الملائکة، فیأخذون الوحی منهم، و رسالتهم جهة بشریّتهم المناسبة للعالم الإنسانیّ‌.

و إلیه أشار الشیخ - رضى اللّه عنه - بقوله: «مقام النبوّة فی برزخ دوین الولیّ‌، و فوق الرسول» أی النبوّة دون الولایة التی لهم، و فوق الرسالة.



1 - فی ط: قال فی شرحه لقصیدة ابن الفارض: «النبوة عامة و خاصة، و نعنی بالنبوّة العامة ما لا یکون مقرونا بالرسالة و الشریعة، و بالخاصة ما یکون کذلک:

الأولى: کنبوّة الأنبیاء الذین کانوا تحت شریعة موسى علیه السّلام کهارون و یوشع و غیرهما.

و الثانیة: کأولى العزم من الرسل».

2 - قال: الولایة عامّة و خاصّة، و العامّة حاصلة لکلّ من آمن باللّه و عمل صالحا، و الخاصة هی الفناء فی اللّه ذاتا و صفة و فعلا، فالولیّ هو الفانی فی اللّه القائم به، الظاهر بأسمائه و صفاته».
و قال أیضا: الولایة الکلّیة، هی التی جمیع الولایات الجزئیة أفرادها و المقیّدة تلک الأفراد».
و قال أیضا: «ولایة محمّد صلّى اللّه علیه و آله قسمان: کلّیة من حیث کلّیة روحه المسمّى بالعقل الأوّل، و جزئیّة من حیث روحه الجزئی المدبّر لجسده، الخ.
3 - البقرة (2):257.
4 - البقرة (2):148.
5 - أی بعد تعیّنه الخاصّ له.
6 - أی التعیّن الثانوی.
7 - الخاصّة له.
8 - أی مقام الولایة.
9 - برحلة الخاتم صلّى اللّه علیه و آله.
10 - أی الولایة.
11 - کالنبوّة.
12 - خ ل: لأنّه إنّما.
13 - أی مراتب الکمال و الفناء.
14 - حیث أخّر موسى علیه السّلام عن عیسى علیه السّلام.
15 - أعلى مرتبة.
16 - وصلیّة.

منبع:

شرح فصوص الحکم داود القیصری - تصحیح آیة الله حسن حسن زاده آملی - جلد اول - ص168-170.



شرح مقدمه قیصرى بر فصوص الحکم (آشتیانی):

فباطن النبوة الولایة، و هی تنقسم بالعامة و الخاصة، و الاولى تشتمل على کل من آمن باللّه و عمل صالحا على حسب مراتبهم، کما قال اللّه تعالى. «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا ... الآیة». و الثانیة تشتمل على الواصلین من السالکین فقط عند فنائهم فیه و بقائهم به. فالخاصة عبارة عن فناء العبد فی الحق، فالولى هو الفانى فیه و الباقى به.

و لیس المراد بالفناء هنا انعدام عین العبد1 مطلقا، بل المراد منه فناء الجهة البشریة فی الجهة الربانیة، اذ لکلّ عبد جهة من الحضرة الالهیة هی المشار الیها2 بقوله‌

«لِکُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّیها ... الآیة». و العبد مبدا لافعاله و صفاته قبل الاتصاف بمقام الولایة من حیث البشریة، و بعد اتصافه بها هو مبدئها من حیث الجهة الربانیة، کما قال: «فاذا احببته کنت سمعه و بصره ... الخ»، و ذلک الاتصاف لا یحصل إلّا بالتوجه التام الى جناب الحق المطلق سبحانه، اذ به یقوى جهة حقیته، فتغلب جهة خلقیته الى ان یقهرها و یفنیها بالاصالة، کالقطعة من الفحم المجاورة للنار، فانها بسبب المجاورة و الاستعداد لقبول الناریة و القابلیة المختفیة فیها یشتعل قلیلا قلیلا، الى ان یصیر نارا، فیحصل منها ما یحصل من النار من الاحراق و الانضاج «و الایضاح- خ- ل» و الاضاءة و غیرها و قبل الاشتغال کانت مظلمة کدرة باردة، و ذلک التوجه لا یمکن الا بالمحبة الذاتیة الکامنة فی العبد، و ظهورها لا یکون الا بالاجتناب عما یضادها و یناقضها و هو التقوى عما عداها، فالمحبة هی المرکب و الزاد التقوى، و هذا الفناء موجب لان یتعین العبد بتعینات حقانیة و صفات ربانیة مرة اخرى، و هو البقاء بالحق، فلا یرتفع التعین منه مطلقا. و هذا المقام دائرته اتم و اکبر من دائرة النبوة، و لذلک انختمت النبوة، و الولایة دائمة، و جعل الولى اسما من اسماء اللّه دون النبى علیه السلام.


فناء در توحید، موجب تعین عبد به تعینات حقانیه و تبدیل صفات بشرى و خلقى بصفات حقى مى‌گردد، تا بمقام بقاء بعد از فناء و صحو بعد از محو برسد.

سالک بعد از رسیدن بمقام صحو بعد از محو، تعین امکانى و عین ثابت او محو نمى‌شود. نتیجه بقاء بعد از فناء، رجوع به کثرت است. این مقام، مقام ولایت کلیه است و عارف در این موطن بجهت سیر فی اللّه بوجود حقانى متصف گردیده است، و سیر او در اسماء و صفات یکى بعد از دیگرى سیر بالحق است. دائره آن تمام‌تر و کامل‌تر از دائره نبوت است. لذا نبوت باعتبار آنکه جهت خلقى است ختم مى‌شود، و دولت آن بسر مى‌آید، و دوره حکومت اسم حاکم بر ولى، باعتبار جهت نبوت منقضى مى‌شود. ولى، ولایت دائمى است، چون ولىّ اسمى از اسماء حق است، و نبى از اسماء حق نیست. بهمین مناسبات جهات خلقى، موقت و جهات حقى، دائمى است. و بهمین معنى قدوه ارباب معرفت و حکمت‌ اشاره کرده است:

پس بهر عصرى ولى قائم است‌ آزمایش تا قیامت دائم است‌

چون دائره ولایت بحسب حیطه و شمول، بزرگتر و تمام‌تر از نبوت است، و نبوت جهت ظاهر ولایت، و ولایت جهت باطن نبوت است؛ انبیاء در حیطه مقام ولایت واقع شده‌اند، و محکوم بحکم جهت ولایت مى‌باشند. بهمین لحاظ، ولایت اعمّ از نبوت است، و از زوال نبوت و رسالت تشریعى که از صفات کونیه و زمانیه و بانقطاع زمان رسالت و نبوت قطع مى‌شود، انقطاع ولایت لازم نمى‌آید.

انبیاء و اولیاء علیهم السلام، بواسطه جهت ولایت بحضرت الهیه راه پیدا مى‌نمایند و حقایق را در آن مشهد شهود نموده و آنچه که لازم تکمیل بنى نوع انسان است، از جهات دنیوى و اخروى بیان مى‌نمایند. و نیز آنان حقایق را از ملیک مقتدر اخذ نموده بحسب وجود مادى ظاهر در خلق، و متوطن در بلده خراب‌آباد ماده‌اند، ولى بحسب روح کلى در فوق بلاد تجردآباد عالم عقول، اقامت گزیده‌اند.

نبوت تعریفیه که انباء از حقایق و اظهار ما کمن فی غیب الوجود باشد، دائمى است مادامى‌که دنیا باقى است، نبوت تعریفیه هم ثابت است. انباء حقایق و تعلیم معارف، مراتبى دارد که مرتبه اول آن انباء و ابراز، اظهار حقایق مکنون در احدیت وجود بمقام واحدیت و اسماء و صفات است. مرتبه نازله انباء معارف و حقایق در موطن خلق و حدوث، ماده است. بعد از انقطاع نبوت، تعریفى که لازم لا ینفک ولایت است، منتقل به آخرت مى‌شود.

انبیاء در واقع اولیاء فانى در حق و باقى به حقند، که از مقام غیب وجود و اسرار آن خبر مى‌دهند. منشأ اطلاع آنها بر حقایق موجود و مکنون در غیب وجود، فناء اولیاء در احدیت وجود است. باین اعتبار، بمعارف الهیه علم حاصل مى‌نمایند، و باعتبار بقاء بعد از فناء و صحو بعد از محو، از این حقایق خبر مى‌دهند. انبیاء باعتبار جهت ولایت، فانى در حق و متصل بعلم ربّ مطلق مى‌باشند، و بمصالح و مفاسد اجتماع آگاهى پیدا مى‌نمایند، و باعتبار مقام بقاء بعد از فناء و بعث بر امت خود، از براى تکمیل نظام اجتماع از حقایق موجود در احدیت وجود اطلاع مى‌دهند. منشأ انباء حقایق، جهت حقى و ولایت آنها است. این مقام مانند مقام نبوت اکتسابى نیست، بلکه اختصاص الهى لازم عین ثابت ممکن است، که بلا مجعولیة اسماء و صفات و ذات مقدسه حق غیر مجعول است، بلکه به یک اعتبار، جمیع مقامات اختصاصى و لازم لا ینفک عین ثابت ممکن است، که از فیض اقدس در مقام واحدیت حاصل شده است. ولى ظهور آن در عالم خلق و موطن ماده تدریجى و متوقف بر حصول شرائط و رفع موانع مى‌باشد. حصول تدریجى این مقامات، منشأ اشتباه اهل اوهام و ظاهر شده است، و گمان کرده‌اند: مقامات نبوت و ولایت از ناحیه تعمل و زحمت و کسب حاصل مى‌شود؛ در حالتى که نفوس مستکفى بالذات، در کسب معارف محتاج بمعلم خارجى و تعلیم‌دهنده بشرى نیستند. مشاهده آفاق و انفس و تفکر در باطن وجود خود، اتیان باعمال حسنه و ترک قبایح که لازمه فطرت آنهاست، در اندک مدتى آنها را بموطن اصلى خود مى‌رساند.

«هر کسى کو دور ماند از اصل خویش‌ باز جوید روزگار وصل خویش»

ابتداى ولایت، انتهاى سفر اول سلاک الى اللّه و مسافران بمقام ملأ اعلى بقدم شهود و معرفت مى‌باشد. سالک در اول شروع بسفر الى اللّه و ملکوته الاسنى، منغمر در رؤیت کثرات است. بعد از طى مراتب، ابتداى ولایت انتهاى سفر است که بعد از طىّ مراتب سلوک، بسر منزل وحدت مى‌رسد. و بتدریج محو و منغمر در وحدت وجود و احدیت مطلقه شده، به‌نحوى که از مشاهده کثرت غفلت دارد. حبّ و عشق بما سوى اللّه از قلب او زائل شده و از مظاهر معرض و گریزان است؛ و بعالم وحدت تعشق مى‌ورزد. از منازل و مقاماتى که در شرح فصول قبلى بیان کردیم، عبور نموده بسر منزل توحید الهى رسیده است. از قیود و استار امکانى و حجب ظلمانى و نورانى عبور نموده و بواسطه تخلیه نفس از رذائل و تخلیه آن بفضائل، و عبور از منازل تجلیه و طلوع شمس وحدت در قلب صافى، سالک بمقام فناء در توحید رسیده است. کمل از اولیاء، چون عنایت ازلیه شامل حال آنها مى‌شود، از انغمار در وحدت بمقام بقاء بعد از فناء، و صحو بعد از محو مى‌رسند.

سالک در انتهاء سفر اول و مقام فناء در ذات حق، بمقام ولایت مى‌رسد، و وجودش وجود حقانى مى‌گردد و حالت محو به او دست مى‌دهد. چه بسا در این مقام اگر تحت تربیت مرشد کاملى قرار نگیرد، شطحیات از او صادر شود.

سالک، نظرى بغیر از حضرت بارى جلّ جلاله ندارد. در این حال و مقام، غیر از حق اول موجودى را نمى‌بیند. وحدت وجود او را مستغرق در خود نموده و از انغمار در وحدت و ازاله کثرات و اغیار از قلب او، لسانش که عین لسان حق است گویا به عباراتى مى‌شود که چه بسا موجب زحمت او را فراهم مى‌آورد. شاید جان خود را از دست بدهد. سالک قبل از نیل به مقام صحو بعد از محو، اگر گویا به کلماتى مثل «انا الحق» و «انا اللّه» و «سبحانى ما اعظم شأنى» شود، لسان او در این مقام حکم شجره موسى را دارد که ناطق به: «انى انا اللّه» گردید. بنظر تحقیق افرادى که عین ثابت آنان استعداد خلاصى از فناء و صحو بعد از محو را ندارند، چون بمقام اعلاى از فنا که فناء و بقاى بعد از فنا باشد براى آنان حاصل نمى‌شود قهر تبعاتى از تبعات نفس در آنها بیدار و ظاهر مى‌شود و انانیت نفس آنان را بغلطات و شطحیات وامى‌دارد.

اگر انسان بحسب سلوک و نیل به مرتبه شهود در تحت مراقبت کامل قرار نگیرد، سرّ وحدت را فاش و اسرار حق را هویدا مى‌کند. اهل ظاهر از این حال آگاه نیستند. برخى از شدّت انغمار در کثرت و استغراق در خود بینى، از تصور این حال هم غافلند، ولى برخى بواسطه صفاى ذوق و تجرید3 کثرت از وحدت حقیقت این معنى را بعلم ذوقى ادراک مى‌کنند. اگر چه اهل شهود حالى نیستند. «رزقنا اللّه و جمیع المؤمنین».

عاقبت اندر میان کشمکش‌            جذبه عشقش، مرا بربود خوش‌

در دلم تابنده شد انوار عشق‌ گشت جانم واقف اسرار عشق‌

باز دیدم از کمال عشق و ذوق‌ جمله ذرّات جهان از تحت و فوق‌

از کمال بیخودى منصوروار هر یکى گویان: «انا الحق»، آشکار

کرد پرواز از قفس شهباز جان‌ بال بر هم زد، گذشت از آسمان‌

مطلب قابل ذکر آنکه بیان این نوع از مطالب اختصاص بارباب عرفان ندارد افرادى نظیر آخوند ملا احمد نراقى فقیه و مرجع عصر خود اشعارى در این باب دارد که در مطلع آن فرموده است:

عمرى است که اندر طلب دوست دویدیم‌

هم مسجد و هم میکده‌ها هم صومعه دیدیم‌

گر تشنه شدیم آب ز جوى مژه خوردیم‌

گر، گرسنه لخت جگر خویش مى‌مکیدیم‌

تا آنجا که فرماید

دیدیم جهان وادى ایمن شده هر چیز نحلىّ و زهر نخلى انا اللّه شنیدیم‌

بین توحید علمى و توحید عیانى و شهودى فرقهاست. توحید علمى، آنست که انسان به قوه برهان یا ذوق بر خویشتن مبرهن نماید و بر خود معلوم سازد که هستى حقیقى اختصاص بحق دارد. حقایق موجودات بحسب اصل ذات اوهام و اباطیلند؛ چون در عالم وجود موجود حقیقى یک فرد است. جمیع موجودات گویا به کلمه اناالحقند. واى بر حال کسى که این مرتبه از توحید را هم فاقد باشد، و از براى ممکنات بحسب اصل، مرتبه‌اى از وجود و تحقق قائل شود.

اما توحید عیانى، آنست که سالک بعد از عبور از حجب نورانى و ظلمانى و ازاله اغیار از قلب خود و اضمحلال وجود مجازى خویش، که مزاحم شهود ذات است، نقش کثرت و دوئى را از صفحه وجود بردارد، و در عالم بیخودى ناطق بانا الحق گردد. یعنى در اظهار این کلمه، لسان حق قرار گیرد. قبل از این مقام، حق لسان عبد بود، بعد از ترقى، عبد، لسان حق مى‌شود. حالت اول اختصاص دارد باهل قرب نوافل و توحید، قرب نوافل است، حالت دوم اختصاص باهل توحید قرب فرائض دارد و الیه اشار من قال:

از شراب جام منصورى بنوش‌ مست و بیخود گو: «انا الحق» برملا

جان به جانان زنده جاوید گشت‌ تا ز قید خود بکلى شد فنا

گفت اسیرى گر تو مى‌خواهى وصال‌ بى‌توئى در بزم وصل ما درآ

سالک بعد از فناء در وحدت وجود، محو در توحید مى‌شود. بعد از آنکه عنایت حق شامل حال او شد، بمقام صحو بعد از محو مى‌رسد. مقام صحو بعد از محو، همان مقام بقاء بعد از فناء است، که شأن اولیاء کاملین علیهم السلام، مى‌باشد.

سالک بعد از حالت صحو بعد از محو، شروع بسفر دوم مى‌نماید که ما مشروحا آن را بیان کرده‌ایم. اعاده آن موجب تطویل است. بنا بر این، عبد تا بمقام صحو بر نگردد، قدرت شروع بسفر دوم را ندارد. برخى از سلاک در مقام فناء، در توحید مستغرق مى‌شوند و بسفر دوم نائل نمى‌شوند. پس اول مقام ولایت، مقام صحو بعد از محو است. سفر دوم و سفر سوم و چهارم4‏ ، اسفارى است که موجب اشتداد جهت ولایت مى‌شود. ما در طىّ شرح بر فصول قبلى این مراتب را بیان کردیم، و گفتیم انبیاء اولوالعزم حتما باید این چهار سفر را بآخر برسانند، و بیان کردیم که نبى تا بمقام ولایت و فناء در توحید و بقاء در توحید نرسد، حائز مقام نبوّت نمى‌گردد، و بیان کردیم که حضرت ختمى و ائمه طاهرین این چهار سفر را پیموده‌اند. با این فرق، که سیر اهل بیت اطهار و حضرت ختمى در جمیع اسماء حق است، و سیر دیگر انبیاء در برخى از اسماء و بعضى شاید چهار سفر خود را در یکى از اسماء بآخر برسانند، و باصل خود رجوع نمایند.

حصول بأعلى المراتب و الدرجات، اختصاص به حقیقت محمدیه و صاحب مقام قطبیت کل دارد، ولى بعد از مقام صحو بعد از محو، اگر بخواهد بمقام بعثت برسد، باید سه سفر دیگر را هم طى نماید. مصنف علّامه فرق بین این مراتب و مقامات را بیان نکرده است.

همان‌طورى‌که بیان شد، بمجرد علم حصولى یقینى، انسان ملحق باهل این مقامات نمى‌شود؛ بلکه مطلق کشف شهودى هم کافى از براى نیل بمقام عظماى ولایت نیست، و سالک باید بمقام فناء صرف در وحدت وجود برسد، و خود را در مشهود حقیقى و معبود کل، فانى محض ببیند؛ به‌نحوى که در مقام فناء اثرى از وجود مجازى نماند، و فناء در جهتى دون جهتى به او دست ندهد، پیش از آنکه عالم فانى خراب شود، عمارت وجود سالک بکلى فانى در حق گردد، و بعد از فناء تام بمقام بقاء بعد از فناء برسد، و اسماء حق را یکى بعد از دیگرى در سفر دوم شهود کند، و بخواص هر یک اطلاع حاصل نماید. ذات و افعال و صفات خود را فانى در ذات و افعال و صفات حق ببیند. بمقام سرّ که فناء ذات و خفاء، که فناى صفات و اخفاء که فناء عن الفناءین است برسد، و بعد از نیل باین مقامات، دائره ولایت او تمام مى‌شود و فناء او منقطع گردیده و شروع بسفر ثالث مى‌نماید.

تمام این مقامات را مصنف این کتاب با یکدیگر خلط کرده، و مطلب را روشن نکرده است.

سفر سوم سالک در مراتب افعال است در این مقام، سالک بمقام صحو تام نائل آمده است. سفر در عوالم ملکوت و جبروت نموده بعد از سیر در جمیع عوالم، بمقام انباء از ذات و صفات حق رسیده، ولى بمقام نبوّت تشریع نرسیده است.

مقام نبوّت تشریع بعد از انتهاى سفر رابع است. همان‌طورى‌که در مطاوى کلمات خود در شرح بر فصول قبلى بیان نمودیم.

سالک، مادامى‌که واصل بحق نشود و بمقام فناء تام در توحید نرسد و صحو بعد از محو برایش حاصل نگردد و عبور از منازل نفس ننماید، و مقامات و مراتب سلوک را بقدم شهود نپیماید، و از مقام احسان که اول مراتب کمال و از اصول که اول مقامات اصول و از لطائف از لطیفه سرّ و روح عبور ننماید، ولایت او کامل نمى‌شود. مقدمه نیل بمقام ولایت، فناء تام در توحید است، به‌نحوى که از براى سالک بوجه من الوجوه انیتى باقى نماند،5  و قیامت او قائم شود.

ما را ز جام باده گلگون خراب کن‌         زان پیش‌تر که عالم فانى شود خراب‌

بینى و بینک انّى یزاحمنى‌                 فارفع بلطفک انّى من البین‏ 6

عارف غیر و اصل و مشاهدى که به قوّه استعداد عالم غیب7‏  را شهود کند، و متصف بصفات حمیده و اخلاق حسنه گردد، مادامى‌که در سیر الى اللّه بفناء از افعال و صفات و ذات نرسد، ولىّ و اصل بحق نیست. چه واصل علمى و شهودى بملاحظه آنکه در حجاب علم و شهود است، و اصل واقعى نیست؛ بلکه واصل واقعى، کسى است که حق در او به‌نحوى تجلى کند، که عین و اثرى از او باقى نماند، هم رسم او منمحى شود و هم اسم او زائل گردد و بمقام قرب نوافل و فرائض نائل گردد، و هیچ تعینى از او باقى نماند. بعد از آنکه تعینى از او باقى نماند، اگر بمقام بقاء بعد از فناء رسید، بمقام کمال ولایت مى‌رسد مرتبه کمال ولایت اختصاص به حقیقت محمدیه دارد.

چون مراتب سلوک متمیز از یکدیگرند، ارباب این طریقه «سلوک» مقامات کلیه را بعلم الیقین و عین الیقین و حق الیقین تقسیم کرده‌اند: علم الیقین، عبارتست از ادراک و تصور معلوم مطابقا للواقع؛ چون مطلق قطع، علم نیست و یقین غیر مطابق با واقع، جهل مرکب است. عین الیقین، شهود مشهود مطابقا للواقع است. در شهود، عدم مطابقت واقع امکان ندارد، اگر چه در این معنى بحث است. تحقیق آن در شرح بر فصوص در مقام بیان ترجیح طریقه اهل شهود بر طریقه‌ اهل نظر خواهد آمد.

حق الیقین، فناء در حق و بقاء بحق است؛ بحسب علم و شهود و حال مرتبه شهود، چه عین الیقین و چه حق الیقین مرتبه اعلاى علم است. و طریقه شهود، طریقه اهل نظر را ابطال نمى‌نماید، ولى مراتب و مقامات جزئیه ولایت از حیث کمال نهایت ندارد.8  نحن نذکر شطرا مما حصل لى فی الولایة المحمدیة و اولاده الطاهرین علیهم افضل صلوات المصلین، بعنوان الخاتمة.

چون بعضى از مراتب کمالى ولایت، اقرب از بعضى از مراتب دیگر نبوّت و ولایت است؛ شیخ اکبر قده، انبیائى را که در این کتاب ذکر کرده است، تقدم و تأخر زمانى را در آنها مراعات نکرده است؛ بلکه از آنها بحسب مراتب و نحوه تحقق ولایت و نبوّت اسم برده است.

نظر به‌آنکه بعضى از انبیاء مبعوث به خلایقند، بدون آنکه صاحب شریعت و کتاب مستقل باشند؛ بلکه تابع انبیاء مشرعند، و موفق بسیر در سفر چهارم نشده‌اند، با آنکه داراى مقام انباء و اخبار از ذات و صفات حقند، ولى به درجه تشریع نرسیده‌اند. برخى دیگر، مشرع و صاحب شریعت و کتابند. از این جهت، انبیاء تقسیم بمرسلین و غیر مرسلین شده‌اند: انبیاء مرسل، چون جامع بین مراتب ولایت و نبوّت و رسالتند، افضل از سایر انبیاء هستند. اگر چه مرتبه و مقام ولایت آنها از حیث کمال و فضیلت بالاتر از مقام نبوت آنها است، و مقام نبوت آنها بالاتر از مقام رسالت آنها مى‌باشد؛ چون مقام ولایت، جهت حقى و نبوت جهت ملکى و خلقى آنها است. انبیاء باعتبار جهت ولایت، رابطه با حق تعالى و مقام اسماء و صفات و عالم ملائکه دارند، و منشأ وحى همان اتصال و ارتباط آنها با عالم ملائکه و بلکه عالم اسماء و صفات است، و جنبه یلى الربى آنها جهت ولایت، و مقام یلى الخلقى آنها، جهت رسالت آنهاست، که مناسب با عالم ملک و شهادت است. بنا بر این، ولایت جهت حقى، و نبوّت جهت ملکى، و رسالت جهت بشرى و وجهه‌ى ارتباط انبیاء با خلق است. لذا ارباب سلوک تصریح کرده‌اند، که مقام نبوّت در عالم برزخ فوق مقام رسالت و متأخر از مقام ولایت است، اگر چه بعد از طىّ بساط مادّه و قطع نظر از عالم شهادت و ملک، مقام نبوت و رسالت بمعنى جهت ارتباط ولى بخلق مرتفع مى‌شود و مقام ولایت دائمى و ابدى است. مقام ولایت کلیه در مقام ارشاد خلق متجلى بصورت نبىّ و رسول است.



1 - چون عین ثابت ممکن، هرگز رفع نمى‌شود. ممکن دائما عین ربط بحق و حق عین استقلال است.

فناء در توحید و استغراق در وجود حق، تبدیل وجودى بوجود دیگر نیست.

سیه‌روئى ز ممکن در دو عالم‌ جدا هرگز نشد و الله اعلم‌

2 - حقتعالى ارتباطى با اشیاء از طریق سلسله علل و معالیل دارد. و ارتباطى از غیر این جهت نیز با اشیاء دارد، که از آن تعبیر بوجه خاص نموده‌اند. آیه‌اى که مصنف ذکر کرده است، و از قبیل این آیه: «ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها، إِنَّ رَبِّی عَلى‌ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ» بر این مطلب شاهد است. ما در کتب خود برهان بر این مطلب اقامه نموده‌ایم.
3 - رجوع شود به اصطلاحات صوفیه، تالیف ملا عبد الرزاق کاشى، حاشیه شرح منازل السائرین، چاپ ط، 1313 ه ق، ص 120، 121، 122.
ما در شرح خود بر نصوص «قونیوى» در بیان وجوه فرق بین توحید علمى و عیانى بطور مبسوط بحث کرده‌ایم.
4 - سفر اول سفر از خلق بحق است. سفر دوم سفر از حق بحق. و سوم از حق بخلق. و چهارم از خلق بخلق است. غیر از سفر اول، جمیع این اسفار با مراتب و مقامات آن بالحق است. چون وجود سالک بعد از فناء در حق و بقاء به او، وجودى حقانى مى‌شود و نقش اغیار از صفحه قلب او حک مى‌شود.
5 - سالک، مسلک و طریق حق و مسافر بملکوت مطلق در مقام رفع حجب ظلمانى و نورانى و رفع استار امکانى و انجذاب سرّ وجودى، بموجب جذبة من جذبات الحق توازى عمل الثقلین سر وجودى حق سارى در عبد او را بحضرت وجود متصل مى‌نماید و بمقام فناء و محو و طمس و محق مى‌رسد، و در بحر وجوب و اشعه شمس حقیقت حق منغمر و منغمس مى‌گردد؛ یا در فناء محض مى‌ماند و بمقام بقاء بعد از فناء نائل نمى‌شود و از وحدت به کثرت رجوع نمى‌نماید؛ و یا آنکه عنایت الهى به مقتضاى عین ثابت و استعداد ذاتى شامل حال او شده از وحدت به کثرت رجوع نموده و بمقام بقاء بعد از فناء نائل مى‌شود و از اولیاء مقربین مى‌گردد. کاملا در این مطالب تأمل کن و بدانکه فهم و ادراک این مراتب به شهود ذوقى از عویصات است، تا چه رسد بکشف حالى و مقامى و فناء در عین وجود او.
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش‌
اعمال و افعال اهل سلوک، موجب توجه سالک به وحدت و انغمار وحدت و اتصال و اتحاد با حق است؛ وگرنه بحسب واقع، حق ظاهر در جمیع حقایق است، و بانگ «لا إله الّا هو» بل «لا موجود الا هو» از جمیع ذرات وجود بلند است. و همه بدین نطق، گویا هستند. «یُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ ...».
موسئى نیست که دعوى انا الحق شنود ورنه این زمزمه اندر شجرى نیست، که نیست‌
نتیجه سلوک، اطلاع سالک بر این قبیل از مقامات است. سرّ اینکه برخى از اهل حال از کثرت لذت مى‌برند، آنست که حق را در کثرات شهود مى‌نمایند. حقیقت شهود این معنى وقوف عارف سالک و مکاشف محقق بامرى است که واقعیت دارد، وگرنه اصل توحید همان تفرید وجود محض است.
حجاب وجود اهل کثرت، مانع از درک چنین حقیقتى است.
نیست در افسردگان ذوق سماع‌         ورنه عالم را گرفته این سرود
هست بى‌صورت، جناب قدس عشق‌ لیک در هر صورتى خود را نمود
در لباس حسن لیلى جلوه کرد         صبر و آرام از دل مجنون ربود
پیش روى خود ز عذرا پرده بست‌ صد در غم بر رخ وامق گشود
در حقیقت خود به خود مى‌باخت عشق‌ لیلى و مجنون بجز نامى نبود
چیست مى‌دانى صداى چنگ و رود؟ «انت کافى انت حسبى یا ودود»
6 - این بیت: بینى و بینک انیى ینازعنى فارفع بلطفک انّى من البین، از عارف واصل، حسین بن منصور حلاج است، که از مجذوبین است.
7 - همان‌طورى‌که در مباحث قبلى بیان کردیم، این اشعار صریح در وحدت وجود مختار عرفاى اسلامى است. و این ابیات بحسب مضمون صریح در نفى حلول و اتحاد است. حلول، ملازم با کثرت وجود و اتحاد بین ممکنات و حق مستلزم تناقض است. اتحاد اثنین مطلقا محال است. با وجود این اشعار، برخى از مستشرقین قائلند که حلاج قائل اشعار، حلولى است. و برخى هم کورکورانه از آنها تقلید کرده‌اند. اشخاصى که بضاعت آنها در تصوف این اندازه است، نباید در این قبیل از عویصات مداخله نمایند. مداخله این اشخاص در این قبیل از مشکلات علم الهى، منشأ اشتباهات فاحش دیگران مى‌شود. ما در شرح بر فصوص، مدرک اختیار نیکلسون و بعضى از شاگردان او را در مسئله، نقل و رد کرده‌ایم. حلاج از محققان متصوفه و از اعاظم قائلان به وحدت وجود است. بیان احوال و آثار و تحقیق در آراء حلاج در مسئله وحدت وجود، احتیاج به تضلع در تصوف و مسأله وحدت وجود دارد، و این خود کار مرد دانشمندى ایرانى که از مکتب عرفاى اسلامى کسب معارف نموده است مى‌باشد. لوئى ماسینیون شرح حال انتقادى مفصلى از حلاج بنام: اخبار حلاج تألیف کرده است. او هم در بیان قسمتى از افکار حلاج، اشتباهات واضحى کرده است.
8 - یقین مرکب شروع در طریق، و غایت و نهایت درجات عامه است. بلکه اول خطوه و قدم خاصه است که بوسیله آن مى‌توان بدرجات خاصه رسید؛ و داراى سه درجه است: درجه اول: علم الیقین است که از آن به: «قبول ما ظهر من الحق و قبول ما غاب للحق و الوقوف على ما قام بالحق» تعبیر نموده‌اند.
علم الیقین بقبول ما ظهر من الحق بطریق الرسالة همان ما جاء به النبى است، از ایمان و اسلام و احکام و قبول ما غاب للحق، احکام نشئه قیامت و احوال آن و احکام جنت و نار، و جهات مربوط به نشئه و دار آخرت است. وقوف على ما قامه بالحق از قبیل کشف صورى: منامات صادقه و اخبار مربوط بغیب و خوارق عادات، و مبادى انوار توحید افعال است.
عین الیقین، شهود حقایق است بنحو انکشاف ناشى از عود به فطرت اولى. و مقام و موطن اصلى و شهود حقایق در عالم قدس، استدلال و نقل و اتکاء بغیر کشف در آن مدخلیت ندارد. مکاشف در این مقام، از استدلال و نقل مستغنى است. حق الیقین، تحقق به حقیقت علم حق است به فناء از رسم و علم. حق الیقین را خواجه «قده» به اسفار صبح الکشف ثم الخلاص من کلفة الیقین ثم الفناء فی حق الیقین، تفسیر کرده است. اسفار اضائه نور صبح و افناء ظلمت لیل است. اسفار، استعاره از استیلاء نور تجلى حقیقت وجود است بر ظلمت رسوم خلقى. امیر مؤمنان على علیه السلام فرموده است: الحقیقة نور یشرق من صبح الازل، فیلوح على هیاکل التوحید آثاره. بعد از تحقق علم، سالک در علم حق علم خود را فانى مى‌بیند. بعد از فناء علم سالک در علم حق، عین ذات او است، و علم سالک فانى در علم ذاتى حق مى‌شود. سالک در این مقام، از کلفت حمل علم فارغ مى‌شود و در مقام فناء در حق الیقین عین و اثرى از عبد نمى‌ماند و بکلى بناى وجود او خراب مى‌شود. لیس على الخراب خراج.


منبع:

شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص869-880