الفقرة الخامسة :
و لما کانت الولایة، اکبر حیطة من النبوة، و باطنا لها شملت الانبیاء و الاولیاء، فالأنبیاء، اولیاء، فانین فی الحق باقین به، منبئین عن الغیب و اسراره بحسب اقتضاء الاسم الدهر، انبائه و اظهاره فی کل وقت و حین منه.
و هذا المقام ایضا اختصاص الهى غیر کسبى، بل جمیع المقامات اختصاصیة عطائیة غیر کسبیه حاصلة للعین الثابتة من الفیض الاقدس، و ظهوره بالتدریج بحصول شرائطه و اسبابه یوهم المحجوب، فیظن انه کسبى بالتعمل، و لیس کذلک فی الحقیقة. فاول الولایة، انتهاء السفر الاول الذى هو السفر من الخلق الى الحق بازالة التعشق عن المظاهر و الاغیار و الخلوص من القیود و الاستار و العبور من المنازل و المقامات و الحصول باعلى المراتب و الدرجات، و بمجرد حصول العلم الیقینى للشخص، لا یلحق باهل هذا المقام، و لا بحصول الکشف الشهودى ایضا، إلّا ان یکون موجبا لفناء الشاهد فی المشهود و محو العابد فی المعبود، و انما نبّهت على هذا المعنى، لئلّا یتوهم العارف، الغیر الواصل و المشاهد بقوة استعداده للغیوب، و المتصف بالصفات الحمیدة و الاخلاق المرضیة الغیر السالک طریق الحق بالفناء عن الافعال و الصفات و الذات، انه ولى واصل وصوله علمى او شهودى، و هو غیر واصل فی الحقیقة، لکونه فی حجاب العلم و الشهود، و انّما یتجلى الحق لمن انمحى رسمه و زال عنه اسمه.
و لمّا کانت المراتب متمایزة قسم ارباب هذه الطریقة المقامات الکلیة الى علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین، فعلم الیقین بتصور الامر على ما هو علیه، و عین الیقین شهوده کما هو، و حق الیقین بالفناء فی الحق و البقاء به علما و شهودا و حالا، لا علما فقط، و لا نهایة لکمال الولایة، فمراتب الاولیاء غیر متناهیة. و لمّا کان بعض المراتب اقرب من البعض فی النبوة و الولایة ذکر الشیخ «ره» الانبیاء المذکورین فی هذا الکتاب حسب مراتبهم لا بالتقدم و التأخر الزمانى. و لمّا کان المبعوث الى الخلق تارة من غیر تشریع و کتاب من اللّه تعالى، و تارة بتشریع و کتاب منه، انقسم النبى الى المرسل و غیره، فالمرسلون أعلى مرتبة من غیرهم، لجمعهم بین المراتب الثلاث: الولایة و النبوة و الرسالة:
ثم الانبیاء لجمعهم بین المرتبتین: الولایة و النبوة، و ان کانت ولایتهم اعلى من نبوّتهم، و نبوّتهم اعلى من رسالتهم، لان ولایتهم جهة حقیّتهم فیه، و نبوّتهم جهة ملکیتهم، إذ بها یحصل المناسبة لعالم الملائکة فیأخذون الوحى منهم، و رسالتهم جهة بشریتهم المناسبة للعالم الانسانى، و الیه اشار الشیخ «رضى اللّه عنه» بقوله:
«مقام النبوة فی البرزخ دون الولى و فوق الرسول» اى النبوة دون الولایة التى لهم و فوق الرسالة.-1 .
شرح این قسمت را ما بیان نمودیم و مشکلات آن را بنحو کامل توضیح دادیم و فرق بین مراتب و مقامات را در مطاوى شرح خود بر این مقدمه تحقیق نمودیم.
این قسمت مىبایست قبل از «تتمیم» نوشته شود چون تتمه مطالب فصل «12» مىباشد.
در بیان اصول کرامات و معجزات و خوارق عادات
انسان مستکمل بحسب علم و عمل باعتبار ذات، ملتئم از سه عالم است که بر طبق مبادى ادراکات خود که قوه احساس و تخیل و تعقل باشد، در او حاصل شده است. هر صورت ادراکیهاى یک نوع از وجود است. کمال قوه عاقله انسان، اتصال بملکوت اعلى و مشاهده عالم ملائکه است. و کمال قوه مصوّره و تخیل، مشاهده اشباح مثالیه و اتصال بملکوت عالم اشباح مجرده و اطلاع از مغیبات جزئیه است. کما اینکه اطلاع بر مغیبات کلیه، معلول اتصال بعالم عقل و ملائکه مقربین و مجردات تام الوجود است. کمال قوه حساسه شدّت تأثیر در موادّ جسمانیه است. قلیلى از افراد انسان بمقام کمال و استکمال این سه قوه نائل مىشوند. کسى که بحسب این سه قوّه، کامل گردد، واجد مقام و رتبه خلافت الهیه، و حائز مقام ریاست بر خلق و دعوت مردم بمقام احدیت وجود مىگردد، و بتوسط اظهار معجزات و خوارق عادات بر اعداى خود مسلط مىشود و یا مقام نبوّت و ولایت خود را ثابت مىنماید. ما در شرح بر فصوص، مفصل این مبحث را تقریر کردهایم، و در این شرح از براى اجتناب از تطویل بهمین اندازه اکتفا نمودیم.
قواى عاقله بعد از تصفیه و تحصیل قوت وجودى، متصل بروح اعظم و عقل اول مىگردد. و بدون واسطه تعلیم بشرى، حقایق را در الواح عالیه مشاهده مىنماید و در زمان اندک، جمیع معلوماتى را که در تکمیل اجتماع بشرى لازم و واجب است، واجد مىشود. در نحوه حصول این علم، که آیا بر سبیل تدریج یا دفعى حاصل مىشود، بحثى است.
بالاترین اقسام اعجاز، انتقال نفس ناطقه از عالم خود بعالم ربوبى و سیر در موجبات مصالح و مفاسد بشرى، و متصف باتحاد با مقام اسماء حق و اطلاع بر کیفیت قضا و قدر و احاطه بر واحدیت و حضرت علمیه است. فهذه اعلى ضروب المعجزات و الکرامات و اعلى منها عبارة عن مشاهدة الحقائق فی المرتبة الاحدیة.
خاصیت قوه متخیله، شهود حقایق در عالم بیدارى و یقظه است، و نیز تمثل صور مثالیه در نفس ناطقه، و استماع اصوات حسیه در ملکوت اوسط و عالم «هور قلیا»، و رؤیت ملک حامل وحى و شنیدن کلام منظوم، و رؤیت کتاب و صحیفه الهى است.
خاصیت قوه حسّ، تأثیر در هیولاى عالم ملک و شهادت است. نفس باعتبار قوّت این مرتبه از وجود مىتواند هر گونه تصرفى در صور کائنات بنماید. نفس قبل از استکمال تام، متصرف در حیطه وجود خود و قواى جسمانى خویش است. بعد از استکمال و اتصال بعالم ربوبى، متصرف در صور و مواد عالم اجسام است.
چون بعد از استکمال، محیط بر عالم اجسام و مواد مىشود، و عالم مواد و اجسام را به اندازه قدرت خود تسخیر مىنماید. انسان مجمع انوار عقلى و نفسى و حسى، همان جوهر ذات و حقیقت مقام نبوّت و ولایت است. کسانى که بمقام ولایت نرسیدهاند، اگر هم صاحبان نفوس قویه باشند، استکمال تام آنها در قسم اخیر است، نه بنحو تمامیت نفوس انبیاء و اولیاء علیهم السلام. افضل اجزاء نبوّت، اطلاع بر اسماء و اعیان است.
اخبار بعضى از امور غیبى جزئى، در کهنه و مستنطقین یافت مىشود. برخى از نفوس قویه نیز تصرف در موادّ خارج از حیطه وجود خود دارند2 .
و قدتم ما اردنا بیانه و قصدنا ایراده فی هذه الاوراق، و الحمد للّه على حصول ما اردنا. و لمّا کانت مسألة الولایة على هذه الطریقة (اى التصوف) فی نهایة الغموض، لا بأس بذکر بعض ما وفقنا ولى التوفیق لتحصیله و یلزم ذکره.
بیان حقیقت ولایت
از براى هر یک از نبوّت و ولایت دو اعتبار است: لحاظ اطلاق و ملاحظه تقیید، که از آن بولایت و نبوّت عام و خاص تعبیر نمودهاند. نبوت عامه و مطلقه، نبوتى است که از ازل براى حقیقت محمدیه در حضرت واحدیت و مقام اتحاد آن حقیقت با اسم اعظم حاصل بوده است. این نبوت و انباء، که متحد با اصل ولایت آن حضرت است تا ابد باقى است،
و انقطاع ندارد. آن حقیقت، على الدّوام واسطه در ظهور و اظهار و انباء است. لسان این مقام و مرتبه: «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین» است3 .
نبىّ باعتبار این مقام، چون مبدا ظهور اعیان و اسماء در مقام واحدیت است، مطلع از استعدادات جمیع موجودات و ذوات و اعیان است، و هر ذى حقى را که بلسان ذات، طالب وجود و نیل بدرجات و کمالات وجودى است، بکمالات لایقه خود مىرساند. این انباء و هدایت و ولایت بحسب تکوین و تشریع هر دو ثابت است، و بر طبق استعداد خلایق در هر عصرى از اعصار جعل شرایع و سنن و احکام مىنماید، و از مشکاة انبیاء من لدن آدم الى زمان خاتم جلوه مىنماید، و بعد از قطع نبوّت، تشریع در مشکاة اولیاء محمدیین علیهم السلام متجلى است.
این حقیقت، مطلع بر استعدادات جمیع موجودات باعتبار ذات و ماهیات است و بانباء ذاتى و تعلیم حقیقى ازلى، هر صاحب حقى را بمقام خود مىرساند. صاحب این مقام، داراى مرتبه خلافت اعظم است، که از آن بقطب الاقطاب و انسان حقیقى و آدم اول و قلم اعلى و روح اعظم تعبیر کردهاند، بلکه حقیقت انسان کامل، در قوس صعود و نزول، متحد با اسم اعظم است.
بنا بر این، عقل اول و روح اعظم از ظهورات آن حقیقت کلى محسوب مىشود.
باطن این نبوّت، ولایت مطلقه است. مقام ولایت مطلقه، مقام حصول جمیع کمالات وجودى و صفات کمالى، و مجمع مظاهر و مراتب و فعلیات و حصولات است. این وجود جمعى کامل تمام محمدى، فانى در حق و باقى به اوست.
نبوّت مقیده، عبارت از اخبار غیبى و الهى ناشى از معرفت ذات حق و شناسائى، و علم به اسماء الهیه و حقایق اعیان ثابته است. حقیقت نبىّ باین اعتبار، بلحاظ تبلیغ احکام و بیان معارف و اصلاح جامعه بشرى و تعلیم حقایق و قیام به سیاست و دعوت مردم بمقام جمع وجود، مشرّع و صاحب رسالت است. ولایت مقیده نیز همین حکم را دارد. ولىّ جمیع مراتبى را که نبىّ مبعوث، واجد است، دارا مىباشد، با این فرق که معلومات و معارف او مأخوذ از همان مأخذى است که نبىّ مرسل بهآن اتصال دارد.
باید توجه داشت که اتصال علم نبى بمخزن معارف مختص رسالت بنحو اصالت است، ولى خلیفه تابع او بنحو تبعیت، واجد مقام معارف مختصّ به رسالت است.
هر یک از نبوت و ولایت، باعتبار آنکه صفتى از صفات الهى است، مطلق است. و باعتبار استناد به نبى و ولى مقید است. مقید، قائم و متقوم بمطلق و مطلق، مقوم مقید است. سریان مطلق در مقید، سریانى مجهول الکنه و الحقیقة است.
نبوت جمیع انبیاء و همچنین ولایت کافه اولیاء، از جزئیات و فروع و ظهورات و تجلیات نبوّت و ولایت مطلقه محمدیه است.
بود نور نبى خورشید اعظم گه از موسى پدید و گه ز آدم
وجود اولیا او را چو عضوند که او کل است، ایشان همچو جزوند
همانطورىکه مصنف علامه «اعلى اللّه قدره» در آخر فصل تاسع بیان نمود؛ نبوت چون صفت خلقى است منقطع مىشود، و ولایت چون صفت الهى است انقطاع نمىپذیرد. و بعد از انقطاع نبوت تشریع و اتمام دائره رسالت و نبوت و ظهور ولایت از مقام باطن وجود بمقام ظاهر قطبیت، منتقل باولیاء مىشود، تا آنکه بظهور خاتم اولیاء، مهدى موعود در آخر زمان ختم شود، و قیامت قائم گردد4 .
انبیاء علیهم السلام، باعتبار جنبه ولایت که مقام باطن نبوتست بحضرت الهیه، راه پیدا مىنمایند. مقام باطن ولایت خاتم انبیاء «ع» مقام جامعیت اسم اعظم و مرتبه وحدت صرف و اتحاد آن مقام با اسم اعظم است. و حضرت خاتم باعتبار باطن وجود، عین اسم اعظم است. ظهور اسم اعظم با جمیع مراتب و شئون خود، که موجب ظهور تجلى حق بجمیع اسماء و صفات است، از مشکاة خاتم الاولیاء خواهد بود؛ و حضرت مهدى «ع» باعتبار مقام ظهور و تجلى در عالم وجود، متحقق باسم اعظم است، و این مقام از براى احدى از انبیاء و اولیاء علیهم السلام ثابت نیست.
صاحب این مقام، واسطه بین حق و انبیاء و اولیاء است. حقیقت خاتم اولیا نیز باعتبار اتحاد با مقام اسم اعظم، واسطه بین حق و جمیع انبیاء و اولیاء است.
این حقیقت، چون متحد با اسم اعظم است، واسطه ظهور عقول طولى و عرضى و ملائکه روحانى و جسمانى است. حتى عقل اول و روح اعظم و ملک اول، اقدم، نیز حسنهاى از حسنات و جلوهاى از جلوات و خودنمائیهاى اوست. حتى اسماء جزئیه و اعیان ثابته متقرّر قبل از مقام خلق، نیز از این حقیقت کلیه ظهور پیدا کردهاند. ما در مباحث قبلى بیان کردیم، که ظهور اسماء و صفات بوجه کثرت، احتیاج بواسطهاى دارد؛ و آن واسطه، حقیقت اسم اعظم متحد با حقیقت محمدیه است.
تحقیق عرشى
مراد ما از خاتم اولیاء، این نیست که بعد از او ولیى نباشد؛ بلکه مراد از خاتم اولیاء، کسى است که بحسب حیطه ولایت و مقام اطلاق و احاطه، محیط بر جمیع ولایات و نبوات باشد. نزدیکترین موجودات بحق را اصطلاحا خاتم ولایت مىنامیم. از این ولایت، تعبیر بولایت خاصه نیز نمودهاند.
حقیقت محمدیه، بحسب باطن ذات و مقام کلى ولایت، محیط بر جمیع مراتب وجودى است. و اسماء الهیه و اعیان ثابته اجزاء و فروع و شعب مقام تحقق او باسم اللّه مىباشند. این حقیقت داراى مقام قرب فرائض و نوافل جمع بین این دو قرب مىباشد در قرب نوافل جهت غیبى حق بر مظهر کامل ولى حاکم است و بالغ باین مقام به مرحلهاى از قرب مىرسد که حق سمع و بصر و لسان و ید او مىشود. در قرب فرائض ذات و جهت خلقیت صاحب این مقام فانى و مستهلک در جهت حقیقت حق است. مرتبه بالاتر از این مقام جمع بین این دو قرب است بدون تقید به یکى از این دو و بىمناوبه که گاهى یکى باشد و گاهى دیگرى، بلکه بهر دو قرب و احکام آن متحقق باشد اهل عرفان این مرتبه مقام جمع الجمع و قاب قوسین دانستهاند. لسان این مرتبه «الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ» است و فوق این مرتبه آنست که ولى صاحب قرب مطلق از احوال سهگانه مذکورند و از نهایت قرب و احاطه؛ بهر یک از این دو قرب ظاهر شوند و بجمع بین نیز بىتقید به هیچیک از این احوال ظاهر گردند. این مقام اختصاص دارد بخاتم الأنبیا و خاتم الاولیاء.
مراد از خاتم الاولیاء حضرت مهدى علیه السلام است که بر اعیان و استعدادات اعیان و اسرار قضا و قدر واقف است صاحب مقام بمقام احدیت جمع و او ادنى متصل است و لسان این مقام: «ما رَمَیْتَ از رمیت» است. و بعد از تعین، این حقیقت نیست مگر وجود صرف و نور محض ربوبى، و مقام ذات وجوبى جلّ جلاله و عمّ نواله. لیس وراء عبادان وجوده قریة، و لیس له من هذه الجهة اسم و رسم و صفة. بل لا اسم و لا رسم فى المقام مگر بعد از صحو ثانى که از مختصات مهدى موعود است.
ولایت خاصه و باطن مقام حقیقت حضرت ختمیه، گاهى مقید باسمى از اسماء و حدّى از حدود است و گاهى مطلق و معرّا از قیود و حدود اعتبار مىشود.
باعتبار اطلاق، جامع جمیع اسماء و صفات کلیه و جزئیه است، و باعتبار مظهریت، مظهر جمیع صفات و منشأ ظهور جمیع تجلیاتست. ولایت مطلقه محمدیه، باعتبار سعه و کلیت، جامع جمیع شئون و مراتب و مبدا جمیع تجلیات و ظهورات و متصف به کافه اسماء حسنى و صفات علیا است. باین اعتبار، آن حقیقت مطلقه، همان اسم اعظم الهى است، که متجلى در اسماء جزئیه و کلیه و اعیان ثابته است.
باعتبار ظهور خلقى در مقام قوس نزول، اول تعینى که به خود مىگیرد، تعین عقلى و ظهور بصورت عقل اول است؛ نه آنکه عقل اول تمام حقیقت آن مقام رفیع باشد. بنا بر این، اتصاف ولایت آن حقیقت به کلیت، و اطلاق متنزل از اصل ذات و از تعینات آن حقیقت است. و باعتبار برخى از تنزلات و بحسب قوس نزول، عین عقل اول است؛ بلکه عقل اول حسنهاى از حسنات اوست، و حقیقت عقل متصف به مظهریّت جمیع اسماء نیست.
ولایت محمدیه، باعتبار روح جزئى و تعلق ببدن شخصى و ظهور در نشئه مادى بوجود خاص خود متصف بولایت مقیده و جزئیه است؛ اگرچه این روح متعلق ببدن جزئى شخصى، متصل و متحد با مقام کینونت الهى و ربوبى ولایت کلیه او مىباشد.
حقیقت کلیه محمدیه، متجلى در مظاهر جمیع انبیا و اولیا، و مقید بقیود ناشى از تعینات اعیان ثابته اولیاء و انبیاء مىگردد. بهمین لحاظ، ولایت انبیاء و اولیاء از مراتب و شئون و قیود ولایت کلیه حضرت ختمى است، و جمیع انبیاء و اولیاء در اتصاف بکمالات ناشى از کمال وجودى مقام ولایت، تابع آن حقیقت کلیه مىباشند. لانّ اصل حقیقة الولایة من وجه متحدة مع المرتبة الالهیة، بل هی عین الذات الالهیة، و ان کانت بحسب الظهور عین مرتبة الاسم الاعظم.
تحقیق عرشى
در جاى خود مقرّر گردیده است که مطلق، مقوم مقید و هر مقیدى، تقوم بمطلق دارد. فرق است بین اطلاق و تقیید مفهومى، و اطلاق و تقیید خارجى.
اهل اللّه بوجود عارى از قیود و حدود، مطلق؛ و بوجود مقارن با حد و قید، مقید اطلاق کردهاند. از آنجائى که اطلاق و تقیید از امور نسبى و اضافى است، ممکن است حقیقتى نسبت بما دون مطلق و بما فوق مقید باشد.
ولایت حقیقت محمدیه، باعتبار احاطه بر جمیع مراتب، ولایت، مطلق حقیقى است. اطلاق مفهومى شأن ماهیات است. بهمین جهت مبهم و مجمل است. ماهیت هر چه باطلاق نزدیک شود، مبهم و وجود هر چه باطلاق نزدیک شود، تشخص و تعین آن تمامتر و فعلیت آن کاملتر مىشود. بنا بر این، ممکن است عالمى از علماى امت حضرت ختمى، خاتم ولایت مقیده او باشد، و وصیى از اوصیاء آن حضرت، خاتم ولایت مطلقه او باشد. چون اوصیاء حضرت ختمى، بحسب باطن ولایت متحد با آن حضرت مىباشند.
به یک اعتبار، ولایت عامه، عین ولایت مطلقه است، و ولایت مقیده، عین ولایت خاصه است. ممکن است یکى از علماى اهل کشف و شهود، خاتم ولایت خاصه آن حضرت باشد. قهرا خاتم ولایت خاصه و مقیده در ظهور، تابع ولایت مطلقه اوصیا محمدیین است.
این که تابعان شیخ اعظم، محیى الدین عربى، آن جناب را خاتم ولایت محمدیه مىدانند، مرادشان ختم ولایت خاصه و مقیده است، قهرا تابع ولایت مطلقه اوصیاء محمدیین علیهم السلام مىباشد.
بنا بر آنچه که ذکر شد، تشویش و اضطراب موجود در کلمات اهل کشف و شهود، رفع مىشود و تناقضى که در بادى نظر در کلمات اهل تصوف است، مرتفع مىگردد. حضرت مولى الکونین و امام الثقلین على «علیه السلام»، خاتم ولایت مطلقه محمدیه است. باین اعتبار که دائره ولایت او وسیعتر از سایر اولیاء محمدى است. و به اعتبارى خاتم ولایت مقیده آن حضرت است؛ چون بوجود جزئى مقید ببدن خاص، و ظهور بوجود مخصوص عالم ماده، حافظ مراتب ولایت جزئیه و مقیده حضرت ختمى است.
عیسى بن مریم، خاتم ولایت عامه اولیاء قبل از حضرت ختمى است، باعتبار ولایت عامه. و حضرت مهدى موعود در آخر زمان، خاتم ولایت مطلقه است باعتبار احاطه و سریان در اولیاء بعد از خود. خاتم ولایت مقیده آن حضرت است باعتبار ظهور در وجود جزئى و شخصى موجود در عالم ماده و زمان مخصوص بظهور او در عالم امکان، و زمان و ماده و مدت باعتبار اطلاق ولایت مطلقه بر عامه. شیخ اعظم در فصوص، عیسى «ع» را خاتم ولایت مطلقه دانسته است و باعتبار ظهور حضرت مهدى بوجود جزئى و طلوع روح خاص و مقید او در بدن مخصوص، آن حضرت را خاتم ولایت محمدیه دانستهاند؛ اگر چه آن حضرت باعتبار ولایت مطلقه به معناى مذکور متجلى در مشکاة وجود حضرت عیسى علیه السلام است.
وجود انبیاء او را چو عضوند که او کلّ است و ایشان همچون جزوند
شیخ اکبر، محیى الدین در فتوحات مکیه5 فرموده است:
1 - (1) لازم بود از براى اتمام مباحث بنحو کامل، بعضى از مطالب مربوط بمقامات ولایت که مصنف علامه، بیان نکرده است را متعرض مىشدیم که آنها اکثرا تحقیقاتى است که متأخرین کردهاند؛ در آن آن صورت، ناچار بودیم از تعرض برخى از روایات وارده از خواجه عالم «صلوات الله علیه». (2). شیخ اکبر این عبارت را در چند مورد از فتوحات و فصوص و عنقاء مغرب ذکر کرده است. و قد اشرنا الى موضعه فی مطاوى هذا الشرح مرارا.
شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص882-895