الفقرة الثامنة :
نقل و تحقیق
مسلم در کتاب فضائل در صحیح خود نوشته است: على در منبر کوفه فرمود:
«سلونى قبل ان تفقدونى. سلونى عن کتاب الله عزّ و جلّ فما من آیة إلّا و اعلم حیث نزلت بحضیض جبل او سهل ارض. سلونى عن الفتن فما من فتنة إلّا و قد علمت کبشها و من یقتل فیها. و کان یقول: سلونى عن طرق السماء، فانّى اعرف بها من طرق الارض. و قال على «ع»: علمنى رسول اللّه «ص» الف باب من العلم»1 .
بنا بر تحقیق و اصول و قواعد اسلامى؛ خاتم ولایت مطلقه محمدیه، على علیه السلام است. محیى الدین در فتوحات مکیه در این باب، مختلف، بلکه متناقض سخن گفته است. مهدى موعود در آخر زمان را خاتم ولایت خاصه محمدیه مىداند، و در موارد زیاد باین معنى تصریح کرده است. ما حضرت مهدى را خاتم ولایت مطلقه مىدانیم، و نیز خاتم ولایت مقیده بهمان معنائى که گفته شد منافات ندارد، که خاتم ولایت مطلقه على علیه السّلام باشد، و مهدى موعود نیز خاتم ولایت محمدیه باشد. چون ائمه اثنا عشر متحد بالذات و از حیث ظهور مختلفند.
محیى الدین در کتاب فصوص الحکم گوید: «لیس هذا العلم (یعنى علم بمراتب و مقامات وجود» و علم باعیان و استعدادات آن إلّا لخاتم الرسل و خاتم الاولیاء»، چون احاطه بجمیع مراتب و مقامات، ید کلیها و جزئیها جلیلها و حقیرها، و تمیز بین مراتب و مقامات، شأن کسى است که متحقق باسم اعظم باشد.
محیى الدین، حضرت عیسى را خاتم ولایت مطلقه، و در پارهاى از کلمات خود افضل از ائمه اثنا عشر، علیهم السلام، مىداند. باین معنى در مواردى زیادى از فتوحات و چند مورد از فصوص و دو سه مورد از کتاب عنقاء مغرب، تصریح کرده است. و در مواردى على را بعد از حضرت رسول خاتم ولایت مطلقه و بعد از حضرت ختمى، افضل از جمیع خلایق و سر انبیاء مىداند. در فتوحات2 گفته است:
«فلما اراد الله وجود العالم و بدأه على حد ما علمه بعلمه بنفسه، انفعل عن تلک الارادة المقدسة بضرب تجل من تجلیات التنزیه الى الحقیقة الکلیة، حقیقة تسمى الهباء و هذا اول موجود فی العالم، و قد ذکره على بن ابى طالب رضى اللّه عنه و سهل بن عبد اللّه رحمه اللّه تعالى. ثم انه تجلى بنوره الى ذلک الهباء، و یسمّیه اصحاب الافکار بهیولى الکل، و العالم کله فیه بالقوة و الصلاحیة، فقبل منه تعالى کل شىء فی ذلک الهباء، ... فلم یکن اقرب الیه قبولا فی ذلک الهباء إلّا حقیقة محمد صلى اللّه علیه و سلم، المسماة بالعقل، فکان مبتدأ العالم باسره و اول ظاهر فی الوجود، فکان وجوده من ذلک النور الالهى و من الهباء و من الحقیقة الکلیة، و فی الهباء وجد عینه و عین العالم من تجلیه و اقرب الناس الیه على بن ابى طالب رضى الله عنه، امام العالم و سرّ الانبیاء اجمعین»3 .
نقل و تحقیق
شیخ اکبر در موارد زیادى4،5 از کتب خود تصریح بظهور مهدى علیه السلام نموده است.6 محیى الدین این نظریه را از اخبار وارده از طرق عامه اتخاذ کرده است.
وجود ولى و لزوم قطب کامل در عالم وجود، مطلبى است که هر عارف محققى باید قائل بهآن باشد7، چون ولى، اسمى از اسماء حق است که بدوام وجود حق دائمى است.8 شیخ در فتوحات مکیه9 گفته است:10
اعلم ایدنا الله، ان للّه خلیفة یخرج و قد امتلأت الارض جورا و ظلما فیملؤها قسطا و عدلا، لو لم یبق من الدنیا إلّا یوم واحد، طول اللّه ذلک الیوم حتى یلى هذه الخلیفة من عترة رسول اللّه من ولد فاطمة «ع» یواطى اسمه اسم رسول اللّه، جده الحسین بن على، یبایع بین الرکن و المقام، یشبه رسول اللّه فی خلقه و ینزل عنه فی الخلق، لانه لا یکون احد مثل رسول اللّه فی اخلاقه.
الا أن ختم الاولیاء شهید و عین امام العالمین فقید
هو السید المهدى من آل احمد هو الصارم الهندى حین یبید
هو الشمس یجلو کل غیم و ظلمة هو الوابل الوسمى حین یجود
مطلبى را که شیخ اعظم بیان کرده است مأخوذ از روایات کثیرهاى است که از طرق اهل سنت نقل شده است. این روایات را ابن صباغ مالکى در فصول المهمه و سبط ابن جوزى در تذکرة خواص الامة، محمود بن سلیمان کفوى در اعلام الاخبار و یافعى در مرآت ابن شحنه در روضة المناظر نقل کردهاند.
در پارهاى از روایات تصریح شده است که مهدى علیه السلام «کان اشبه الناس برسول الله خلقا و خلقا و منطقا ...».
ابن صباغ مالکى «الشیخ نور الدین على بن محمد بن صباغ مالکى»، از عبد العزیز بن محمود عن بزاز از ابن عمر: قال رسول الله: «یخرج فی آخر الزمان رجل من ولدى، اسمه کاسمى و کنیته ککنیتى، یملأ الارض عدلا کما ملئت جورا».
ابو داود و زهرى از على بن ابى طالب نقل کردهاند: «لو لم یبق من الدهر إلّا یوم واحد لبعث اللّه من اهل بیتى من یملأ الارض عدلا». در برخى از روایات وارد است که در آخر زمان قبل از قیام قیامت، حضرت مهدى ظاهر مىشود. عیسى نازل شده با او بیعت مىنماید و به او در نماز اقتدا مىکند.
حضرت عیسى نمىشود خاتم ولایت مطلقه محمدیه باشد. بحسب روایات وارده از طرق عامه و خاصه، على «علیه السلام» افضل از عیسى و اقرب از عیسى بحضرت ختمى مرتبت است. همانطورىکه نبوت حضرت ختمى که جهت خلقى اوست، خاتم جمیع نبوات است. ولایت او نیز خاتم ولایت انبیاء قبل از اوست. نشئه صورى آن حضرت، خاتم جمیع مراتب نبوت و ولایت است، و بعد از او نبیى ظاهر نمىشود. نبوت او جمیع مراتب نبوت و ولایت را واجد است قال علیه السلام: «لا نبى بعدى»11 .
حضرت عیسى «ع» خاتم ولایت عامه است به معنائى که قبلا ذکر کردیم.
چون حضرت ختمى و مولاى متقیان و ائمه معصومین متحد بالذات و مختلف بالاعتبارند. قهرا عیسى اشعهاى از اشعات و فرعى از فروع حقیقت کلیه ولایت ائمه طاهرین مىباشد. حضرت12 مولى الموالى، همانطورىکه از شیخ اکبر نقل کردیم، سرّ و باطن جمیع انبیاء است. جاى تعجب از شیخ است با آنکه تصریح کرد که على اقرب خلایق و سرّ جمیع انبیاء و مرسلین است، معذلک در جاى دیگر گفته است: عیسى بعد از پیغمبر ختمى، افضل این امت است.
علماى سنت، از جمله برخى از عارفان آنها، سعى داشتهاند در مقابل اهل عصمت و طهارت یکى را بتراشند، آن شخص حسن بصرى باشد یا یکى دیگر از ذوى الاذناب. وجود ولى مطلق بعد از پیغمبر اسلام از مسلّمات است. در مسلک عرفان، این همه رطب و یابس بافتن راجع به عیسى «ع» براى آنست که خلافت مطلقه را از ائمه بگیرند، و گرنه عیسى دوران نبوّتش تمام شد و رفت بعالم دیگر، و السلام.
اصولا کلمات محیى الدین در این باب مضطرب است و این مسئله را روى اصول تحریر و تألیف، منظم ننوشته است. دلیل بر اینکه على خاتم ولایت محمدیه است، غیر از آنچه که در مباحث قبل ذکر شد، از قرائن ذیل است.
حضرت رسالت پناه فرموده است:
«على منى و انا منه. هو ولى کل مؤمن. لکل نبى وصى و وارث و ان علیا وصیى و وارثى. انا اقاتل على تنزیل القرآن و على یقاتل على تأویل القرآن». حضرت ختمى به ابو بکر فرمود: «یا ابا بکر کفى و کف علی فی العدل سواء»، نیز فرموده است: «انا مدینة العلم و على بابها، من اراد العلم فلیأت الباب». و نیز وارد شده است:13 «انا دار الحکمة و على بابها».
از آن حضرت روایت کردهاند: «لکل نبى وصى و وارث، و ان وصیى على بن ابى طالب». مراد از ارث در اینجا، علم و معرفت است. دلیل بر اینکه على، اقرب از جمیع صحابه برسول اللّه بوده است، و اقرب بحضرت ختمى و نزدیکترین خلایق بحق است؛ موضوعى است که احمد بن حنبل از جمع بین صحاح سته نقل کرده است: حضرت رسول سوره برائت را براى اهل مکه توسط ابو بکر فرستاد، بعد از آنکه ابو بکر مسافتى را پیمود، پیغمبر على را مأمور کرد که سوره را گرفته و خود به مردم مکه اعلام نماید، ابو بکر با حالت اضطراب به مدینه مراجعت کرد، از حضرت ختمى سؤال کرد: «یا رسول اللّه انزل فی شىء» حضرت فرمود «لا، و لکن جبرئیل جاءنى و قال لا یؤدى عنک الا انت أو رجل منک». مقصود از «رجل منک»، على علیه السلام بوده است که قرب معنوى با حضرت رسول داشته است14.
روایات معتبرى که عامه و خاصه نقل کرده و حکم به صحت آن نمودهاند15 و دلالت بر افضلیت على از جمیع انبیاء و اولیاء مىنماید، زیاد است؛ از جمله «أنا و على من شجرة واحدة و الناس من اشجار شتى». ایضا وارد شده است: «قسمت الحکمة عشرة أجزاء، فاعطى علىّ تسعة و الناس جزء واحدا» در کثیرى از روایات، حضرت ختمى، قرب خود را به على «علیه السلام»، و اتحاد معنوى خویش را با آن حضرت و وارث بودن على علم و فضائل حضرت ختمى را بلفظ ولایت و وصایت و خلافت، اعلام نموده است مثل: «یا على انت وصیى و وارثى و خلیفتى».
علماى عامه نقل کردهاند که پیغمبر مشاهدات خود را در لیله معراج چنین بیان نموده است: «فاجتمع على الانبیاء فی السماء، فاوحى الله تعالى الى، سلهم یا محمد بما ذا بعثتم؟ فقالوا بعثنا على شهادة أن لا إله الا اللّه و على الاقرار بنبوتک و الولایة بعلى بن ابى طالب».
اینها روایاتى است که از طرق عامه نقل شده است. خدا مىداند بنى امیه و اتباع آنها با صرف پول و زور چه اندازه از روایات حاکى فضائل اهل عصمت را محو کردهاند. قسمتهائى که در کتب نقل شده و محفوظ مانده است، عشرى از اعشار فضائل اهل عصمت است. و حق تعالى اتماما للحجة، قسمتى از این روایات را بقدرت باهره خود حفظ کرده است. دشمنان آل عصمت نتوانستند بکلى فضائل آل محمد را از صفحات کتب حک نمایند.
وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ.
پرىرو تاب مستورى ندارد چو در بندى سر از روزن در آرد
بنا بر آنچه ذکر شد، على در مقابل عیسى واقع شده است. عیسى اقرب انبیاء بحضرت ختمى، و على اقرب اولیاء است. با این فرق که على بحسب باطن ذات، عین حقیقت محمدیه است، و بهمین جهت متجلى در انبیاء است. عیسى در ظهور، تابع آن حضرت است.
نقل و تحقیق
محیى الدین در کتاب فصوص الحکم گوید: «لیس هذا العلم (یعنى علم بمراتب و مقامات وجود» إلّا لخاتم الرسل و خاتم الاولیاء»، چون احاطه بجمیع مراتب و مقامات، کلیها و جزئیها جلیلها و حقیرها، و تمیز بین مراتب و مقامات، شأن کسى است که متحقق باسم اعظم باشد. متحقق باسم اعظم و محیط بمراتب وجود بحسب ظهور و بطون، خاتم انبیاء و خاتم اولیاء است. بر طبق موازین کشفیه، متحقق باسم اعظم، باید کسى باشد که واسطه بین ظهور حضرت واحدیت و اسماء کلیه و جزئیه و اعیان ثابته باشد، این مقام در بین انبیاء، اختصاص بحضرت ختمى دارد. ما در فصل تاسع «9» بنحو اشباع این مطلب را ذکر کردیم. اگر انبیاء قبل از حضرت ختمى، متحقق باسم اعظم بودند، و حصول کثرت اسمائى و صفاتى معلول ظهور و تجلى آنها بود، هرآینه مقام خاتمیت را احراز کرده بودند. روى همین میزان، حضرت ختمى، خاتم نبوت و ولایت است.
بهمین جهت، خاتم اولیاء عیسى نیست. چون عیسى بتصریح اهل کشف و روى موازین عرفانى، مظهر اسم اعظم نیست، بلکه مظهر برخى از اسماء است، و مظهریت این اسم، اختصاص بخاتم انبیاء دارد. عیسى چون اسم اعظم و اسم جامع نیست، ممکن نیست خاتم الاولیاء باشد. خاتم الاولیاء کسى است که بحسب باطن ولایت، عین حقیقت محمدیه و ولایت او نیز مطابق نبوت حضرت ختمى ازلى باشد. لذا حضرت رسول فرمود: «کان علی مع الانبیاء سرا و معى جهرا».
همانطورىکه خاتم انبیاء علت ظهور انبیاء علیهم السلام است، خاتم الاولیاء این منصب را واجد است، و انبیاء حق را از مشکاة مقام ولایت او شهود مىنمایند، لذا شیخ در فصوص بعد از عبارت مذکور گفته است: «و ما یراه (یعنى حق را) احد من الانبیاء و الرسل إلّا من مشکاة الرسول و لا یراه احد من الاولیاء إلّا من مشکاة الولى الخاتم، حتى ان الرسل لا یرونه متى راوه، إلّا من مشکاة خاتم الاولیاء».16
نبوت و رسالت منقطع مىشود و نوبت بولایت مىرسد. ولایت حقیقت محمدیه «ص» در مشکاة اولیاى او یکى بعد از دیگرى تجلى مىنماید، تا نوبت بخاتم ولایت برسد. همانطورىکه حقیقت محمدیه، على الاطلاق خاتم انبیاء است خاتم ولایت او نیز خاتم ولایت مطلقه است. و خاتم اولیاء باید نفس حقیقت محمدیه باشد، و از شرائط ختم ولایت بنحو اطلاق، تحقق باسم اعظم است. متحقق باسم اعظم، على «علیه السلام» است نه عیسى بن مریم «علیه السلام». اینکه قیصرى در شرح کلمات محیى الدین «تبعا للماتن»؛ عیسى را خاتم ولایت مطلقه مىداند و مهدى موعود «ع» را خاتم ولایت خاصه محمدیه «ص» باین معنى که عیسى «ع» را افضل از اولیاى محمدیین مىداند؛ اشتباه کرده است. محیى الدین «قده» در پارهاى از کلمات فتوحات و فصوص، خود را خاتم ولایت مقیده محمدیه مىداند؛ گمانم اشتباه کرده است. کسى که خاتم ولایت مقیده باشد، و بحسب باطن وجود، تابع ختم ولایت مطلقه و مأخذ علم او مأخذ علم اولیاء محمدیین باشد، باید بمقام عصمت نائل گردد، و سهو و اشتباه در بیان حقایق ننماید. محیى الدین با اینکه در بین متصدیان حقایق از علماى اسلامى نظیر ندارد، بدون شک صاحب مقامات مکاشفه است؛ ولى کلمات متناقض، زیاد از او صادر شده است، بلکه دوچار هفواتى شده است که ذکر هفوات و تناقضگوئیهاى او در این رساله، موجب هتک مقام علمى و مرتبه کشفى اوست. وى بواسطه عدم اطلاع از تاریخ17 و عدم احاطه بأخبار وارده از حضرت ختمى، برخى از اشقیاء را از اولیاء مىداند، و با وجود روایت کثیره متواتره از رسول الله، راجع بمقامات عترت، و ارجاع حضرت ختمى، امت خود را باهل عصمت و نصوص و آثار فراوانى راجع باتحاد حقیقت ختمى مرتبت با حضرت قطب العارفین على علیه السلام مىباشد؛ خاتم ولایت مطلقه محمدیه را عیسى مىداند، در حالتى که راجع باین امر، خبر و اثرى در کتاب و سنت نمىباشد. محیى الدین بعد از عبارتى که نقل شد، گفته است:
فان الرسالة و النبوة (نبوة التشریع و الرسالة) تنقطعان، و الولایة لا تنقطع أبدا، فالمرسلون مع کونهم اولیاء، لا یرون ما ذکرنا إلّا مع مشکاة خاتم الاولیاء، فکیف من دونهم من الاولیاء و ان کان خاتم الاولیاء تابعا فى الحکم لما جاء به خاتم الرسل من التشریع، فذلک لا یقدح فی مقامه و لا یناقض ما ذهبنا الیه.
مراد شیخ اکبر از خاتم اولیاء در این مقام، حضرت حجت «روحى فداه»
نیست18 . چون در چند موضع باین معنى تصریح کرده است، از جمله در فتوحات 19 مکیه گفته است:
الختم ختمان، ختم یختم اللّه به الولایة المطلقة، و ختم یختم الله به الولایة المحمدیة، و اما ختم الولایة على الاطلاق فهو عیسى فهو الولى بالنبوة المطلقة فی زمان هذه الأمة و قد حیل بینه و بین نبوة التشریع و الرسالة، فینزل فی آخر الزمان وارثا خاتما لاولى بعده، فکان اول هذا الامر نبى و هو آدم و آخره نبى و هو عیسى، أعنى نبوة الاختصاص، فیکون له حشران. حشر معنا و حشر مع الانبیاء و الرسل. و اما ختم الولایة المحمدیة لرجل من العرب، اکرمها أصلا و بدعا و هو فی زماننا الیوم موجود عرفت به سنة «خمس و تسعین و خمسمائة»، و رایت العلامة التى قد اخفاها الحق فیه عن عیون عباده و کشفها لى بمدینة فاس، حتى رأیت خاتم الولایة منه، و هی الولایة الخاصة لا یعلمه کثیر من الناس. و قد ابتلاه اللّه باهل الانکار علیه فیما تحقق به من الحق فی سره، و کما ان اللّه ختم بمحمد «ص» نبوة التشریع، کذلک ختم الله بالختم المحمدى الولایة التى نحصل من الوارث المحمدى لا التى تحصل من سایر الانبیاء، فان الانبیاء من یرث ابراهیم و موسى و عیسى، و هؤلاء یوجدون بعد هذا الختم المحمدى و لا یوجد ولى على قلب محمد. هذا معنى ختم الولایة المحمدیة20 و اما ختم الولایة العامة التى لا یوجد بعده ولى، فهو عیسى».
عیسى «على نبینا و آله و علیه السّلام» خاتم ولایت عامه است. یعنى شاید افضل از انبیاء قبل از خود مىباشد، ولایت به او ختم شده است. ولى چون متحقّق به اسم اعظم نیست، و مظهر برخى از اسماء کلیّه و عامه است، از ولایت محمّدیه که مقام اتحاد با اسم اعظم است بهرهاى ندارد. خاتم ولایت محمّدیه باید کسى باشد که بعد از حضرت ختمى، اشرف خلائق باشد. شیخ اعظم در فتوحات، همانطورىکه قبلا نقل کردیم، تصریح کرده است: اوّل موجودى که قبول وجود، و اوّل حقیقتى که قبول تعین نموده است حضرت ختمى است:
«فکان سیّد العالم باسره ثم أقرب النّاس الیه على بن ابى طالب «ع» امام العالم و سرّ الانبیاء اجمعین». چون ختم وجود و دائره ولایت، تابع بدء و ابتداى وجود است، حضرت على خاتم ولایت مطلقه محمّدیه و متجلى در عین ثابت عیسى بن مریم است.
خاتم ولایت محمدیه على الاطلاق باید نزدیکترین اولیاء به حقیقت محمّدیه باشد.
بنا بر این، ولایتى که موروث خاتم انبیاء است، باید در سعه و کمال، تابع ولایت حضرت ختمى و دائره آن اوسع از جمیع اقسام ولایت باشد.
یعنى ولایتى که کانت على قلب محمّد، است. عیسى «ع» چون از ولایت محمّدیه «ص» بهرهاى و به اسم اعظم محقّق نیست و مظهر برخى از اسماء کلیّة است نه تمام اسماء و صفات حق، بهمین جهت شریعت او جامع و کامل نیست، و شریعت جامع اختصاص به حضرت ختمى دارد و وارث خاص این مقام بالضروره باید متحقق باسم اعظم و از مقام ولایت محمدیه، که مظهر اسم اعظم است حظ و بهره داشته باشد. نبوت تشریعى خاتم انبیاء قطع شد، ولى این ولایت در اولیاى محمدیین دور مىزند. از على علیه السلام منتقل باولاد و ذریه او یکى بعد از دیگرى شد و خاتم آن حضرت مهدى است، و چون مهدى، مظهر اسم اعظم و متحقق باسم عدل است و ملازم با ظهور جمیع اسماء در مشکات وجود ولایت است، عالم وجود را پر از عدل و داد مىنماید بهنحوى که ظلم در عالم باقى نمىماند. مقام تحقق او باسم اعظم، مقتضى ظهور او باسم عدل است، و جلوه و ظهور، بلکه تجلى تام حضرت ختمى بحسب باطن ولایت، باید از مشکاة وجود کسى باشد که دایره ولایتش تمامتر از ولایت انبیاء مقدم بر حضرت ختمى باشد.
فرق بین حقیقت محمدیه «ص» و حقیقت سایر انبیاء آنست که حضرت ختمى مظهر جمیع اسماء حق است و سایر انبیاء، مظهر برخى از اسماء حق است؛ لذا حقیقت محمدیه متجلى در سایر انبیاء است، و مأخذ علم و معارف و تشریع او تمامتر از مشرب علمى سایر اولیاء و انبیاء است. صاحب و وارث خاص محمدى از مقام «او ادنى، ولى مع الله» صاحب بهرهاند؛ ولى به تبع حقیقت محمدیه.
سایر انبیاء از این مقام حظى ندارند. شیخ مکرر در کتب خود باین معنى تصریح کرده است.
اصل حقیقت ولایت از فناء در توحید و محو در حقیقت وجود حاصل مىشود، و بعد از اشتداد و طى مراتب ولایت و کمالات، بمقام تشکیک و تمحض و مقام و مرتبه مختص به صاحب احدیت جمع و الوجود مىرسد. و درجات اکملیت، نیز بحسب شدت کمال ولایت اختلاف دارد.
بین مقام مختص بحضرت ختمى و مقام: «کنت سمعه و بصره» و مقام کمال مختص بصاحب احدیت، مراتب و مقاماتى است. درجات و اکملیت، نیز بحسب شدت کمال ولایت اختلاف دارد. بین مقام مختص بحضرت ختمى، و مقام، «کنت سمعه» که اول مقام ولایت است، مرتبه نبوت و مرتبه رسالت عامه و مرتبه خلافت عامه و کمال در جمع وجود و کمال متضمن استخلاف و توکیل اتم، تحقق دارد. مقام احدیت جمع الجمع و اکملیت، و تمحض در تشکیک، اختصاص به حقیقت محمدیه دارد و انبیاء اولوالعزم از آن مرتبه و مقام بهره ندارند.
این مقام از براى حقیقت بالذات و بالاصالة، و از براى ائمه معصومین و وارث خاص محمدى بالتبع ثابت است. بنا بر آنچه که ذکر شد، عترت طاهره از جهتى خاتم ولایت مطلقه و از جهتى خاتم ولایت مقیده و خاصه حقیقت محمدند21 .
اخبارى که از حضرت رسول در ظهور حضرت خاتم الولایه بما رسیده است، این معنى را مىرساند که حق تعالى بجمیع اسماء حسنى و صفات علیا در حضرت مهدى «ع» تجلى مىنماید. باین لحاظ، حضرت خاتم الولایه، مظهر جمیع اسماء حق و متحقق باسم عدل است. این مقام، بنحو فعلیت براى هیچ یک از انبیاء و اولیاء ثابت نمىباشد، و اختصاص بهآن حضرت دارد. لذا برخى از اهل معرفت، مهدى موعود را افضل از جمیع انبیاء و اولیاء «غیر از حقیقت محمدیه» مىدانند.
تحقیق عرشى در معرفت ائمه
قال تعالى فی کتابه الذى «لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ»: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا». اعلم: «ان اللّه خلق الخلق بالمشیة و المشیة بنفسها». موطن ظهور خلقى انسان کامل، مقام مشیت و اراده فعلیّه حق است. لذا وارد شده است: بکم فتح الله و بکم یختم. فهم او یاء النعم و بهم یمسک السماء أن تقع على الارض». حقیقت انسان کامل محمدى، به اعتبارى ظهور به مشیت حق و وجود منبسط است، که بذاتها مخلوق و موجودات از آن حقیقت موجود مىشود:
«انا للّه خلق الاشیاء بالمشیة و المشیة بنفسها». اگر چه انسان به مشیت کامل ختمى و وارثان علم او، داراى مقامى فوق مشیت حقند، و مقام مشیت، ظاهر وجود آنها است و مقام باطنى آنها حقیقت مرتبه مشیت و مشیت رقیقت وجود آنهاست.
این مقام براى انسان حاصل نمىشود مگر به «ظلومیت و جهولیت». چون شرط حمل امانت و رسیدن بمقام ولایت، اتصاف «به ظلومیت و جهولیت» است.
مراد از ظلومیت، ادبار به نفس و اعراض از دواعى و هواجس نفسانى و توجه بحق و پشت نمودن بارباب متفرق و فناء در حق واحد قهار است. «یا صاحِبَیِ السِّجْنِ (سجن طبیعت و قواى نفسانى مایل بشهوات) أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ». مراد از ظلومیت، شقاوت و اتعاب نیست؛ بلکه مراد طهارت نفس است از ریون ماده و طبیعت و توجه بحق و تنور بنور رب هادى مطلق. مقدمه اعراض از طبع، طلوع نور حق باسم هادى است. الطاف الهیه، موجب بیدارى از نوع غفلت است. مراد از ظلوم در اینجا، کسى است که نفس را از ارسال در مشتهیات جلوگیرى نماید و بعقال عقل و دین آن را پابند نماید. تعدیل نفس، موجب اقبال روح بحق و توجه بعالم نور است.
سالک در مقام توجه بحق و قلع و قمع قواى شهوى، مظهر تجلیات حق باسم ظاهر مىشود. نتیجه این تجلیات، عشق بحق و شهود معشوق مطلق است. فناء از افعال و ذات و صفات، و غرق در شهود انوار ذات بىمثال حق، موجب جهل سالک بذات و صفات و افعال خود مىگردد. «بصیر فانیا عن افعاله و صفاته و ذاته، جهولا بتمام مراتبه فیکون سمیعا بصیرا بربّه». و فى الحدیث: «لا یزال یتقرب عبدى الی بالنوافل حتى احبه، فاذا احببته کنت سمعه الذى یسمع به و بصره الذى یبصر به». از این مقام به مرتبه و مقام قرب نوافل «مقابل قرب فرائض» تعبیر نمودهاند. هذا هو المراد من قوله تعالى: إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا: لان الظلومیة و الجهولیة علة لاتصاف العبد بالولایة و استعداد حمل الامانة. سالک بعد از اتصاف بتجلیات اسمائیه. یعنى اسماء ظاهره، اگر مشمول عنایت الهیه واقع شود، ادراک مىکند که ظهور فرع بر بطون است، و بحسب ذات استقلال ندارد. مقام بالاترى را طلب مىکند. بهمین مناسبت و به علت جذبههاى متوالى حق، سیر در مقام بطون اسماء، یعنى اسماء باطنه مىنماید، تا اینکه حق در او بعنوان جمعیت اسماء باطن تجلى مىکند. سالک متصف به مظهریّت اسماء باطنه مىگردد.
بجمعیت اسم باطن تحقق پیدا مىنماید.
عین برخى از سلاک قبول تجلى اسما ظاهره و باطنه نموده و متصف به مظهریّت تجلى حق باسم ظاهر و باطن مىگردد. حق را بوصف ظهور و بطون شهود مىنماید. اسماء ظاهره را در عین ظهور، باطن، و در عین بطون، ظاهر مىبیند و بنحو کامل، حامل ولایت الهیه و امانت حقیقیه مىشود.
برخى از سلاک، بعد از وصول باین مقام و مرتبه، بهمین حالت مىمانند و در این مشهد متوطن مىشوند و از این مقام تجاوز نمىنمایند. علت توقف شاید دو چیز باشد: یکى شدت عشق و هیمان که در حق آنها حضرت خواجه فرموده است: «اولیائى تحت قبایى لا یعرفهم غیرى». برخى توقفشان در این مقام، مدت مدیدى است نظیر اصحاب کهف «رضى اللّه عنهم».
در بیان معناى معرفت ولایت
ولایت تشریعیه بر دو قسم است: قسم اول: معرفت نبى و ولى است باین خصوصیت که باید هر انسانى بداند حقیقت ولایت کلیه در مقام اطلاق و مشیت، بلکه فوق مقام اطلاق و مشیت، واسطه ظهور مراتب وجود است؛ و حق از مشکات مقام ولایت متجلى در مظاهر وجودى است. پرستش حق بطور کامل بدون توسط من له الاسم الاعظم امکان ندارد و معرفت مقام ولایت، معرفت حق است. لذا از حضرت ختمى وارد است: «معرفتى بالنورانیة معرفة اللّه» اصل وجود کمالات وجود بهوسیله مقام ولایت کلیه بحقایق مىرسد.
اطاعت اولیاى محمدیین، عین اطاعت حقست: «و هم اولیاء النعم و عناصر الابرار، بهم فتح اللّه، و بهم یختم، و هم السبیل الاعظم و الصراط الاقوم».
قسم دوم: لزوم معرفت امام و اعتقاد به اینکه نبى و وارثان علم او از اهل عصمت و طهارت، اولوالأمر و واجبالاطاعه و اولى از مردم بنفوس آنهایند. حضرت ختمى در غدیر خم باین حقیقت اشاره فرموده: أ لست أولى من انفسکم قالوا بلى» قال «ص»: «من کنت مولاه فهذا على مولاه».
این روایت را محدّثان از عامه از «60» طریق و علماى خاصه از «40» طریق نقل کردهاند. کثرت طریق این حدیث، موجب قطع بصدور است و انکار آن، انکار ضرورى است.
حق تعالى در قرآن، اطاعت اولوالأمر را واجب کرده است: «أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ». عقلا اطاعت کسى واجب است که برگشت اطاعت او به اطاعت حق باشد و اطاعت غیر معصوم عقلا واجب نیست.22 لذا این قبیل از اوامر ارشادى است نه مولوى، و عقل ذاتا از اطاعت غیر معصوم در عقاید دینیّه و شرعیه ابا دارد کما حقق فی الاصول.
نقل و فضیحة
علماى عامه، اولو لامر را تطبیق بر حکّام زمان و سلاطین جور و مستبد کردهاند؛ با آنکه عقل از اطاعت غیر معصوم ابا دارد. چگونه مىشود تجویز نمود اطاعت فسقه و جهال را؟ بعضى از علماى خاصه، روى اصول و قواعد امامیه «کثرهم اللّه»، اگر چه اعتقاد بلزوم اطاعت غیر معصوم ندارند، ولى در دیباچه کتب خود، عناوینى از براى سلاطین جور و حکام مستبد و خونخوار ذکر کردهاند، که حاکى از آنست که عملا این معنى را قبول نمودهاند؛ مرتکبان کبائر را ظل اللّه و متجاوزان بحدود حق را اولوالأمر دانستهاند.
برخى از علماى عامه، از قدما و متأخرین در تطبیق اولوالأمر بحکام زمان و سلاطین جور از قبیل بنى امیه و بنى عباس زیاد پافشارى کردهاند. عجب آنکه به احادیثى متمسک شدهاند که آن احادیث را اتباع بنى امیه و بنى عباس در زمان رواج بازار جعل حدیث در مقابل فضائل اهل بیت «ع» ساختهاند.
حضرت رسول «ص»، از وقوع جعل حدیث و وجود دسّاسین و کذّابین بعد از رحلت خود خبر داده است. بازار جعل حدیث در زمان خلافت معاویه رونق گرفت. اگر چه اولین کسى که بعد از پیغمبر حدیث جعل کرد ابو بکر بود که از پیغمبر نقل نمود: «نحن معاشر الانبیاء لا نورث شیئا». دلیل بر مجعولیت این حدیث، آنست که حضرت امیر و حضرت فاطمه این گفته را تکذیب کردهاند.
بمضمون گفتار حضرت رسول: «الحق مع على و على مع الحق»، قول على مقدم بر قول دیگران است. ما از براى اینکه معلوم شود در اوائل اسلام یعنى بعد از رحلت حضرت رسول، برخى از صحابه رسول اللّه، چه اندازه در دین لاابالى بودند و جماعتى از سستى ایمان همان اعصار متصل بعصر رسول اللّه، براى رسیدن به مشتهیات نفسانى، دین اسلام را از صراط مستقیم خود منحرف نمودند، و بکلى مزایا و خواص این دین حنیف را طور دیگر جلوه دادند. وعدههاى از براى آنکه تزلزلى در اعتقاد مردم نسبت به خلفاى بعد از پیغمبر پیدا نشود و مردم توجه به عترت و اهل بیت پیدا نکنند، مشغول نقل فضائل مجعول در شأن خلفا شدند. ما از براى بیان حقیقت، ناچاریم از ذکر شرایطى که عامه در شخص امام شرط دانستهاند، و چه اندازه در این امر از اصول اولیه اسلام و قوانین بدیهیه عقل منحرف شدهاند، و شریعت اسلام را وسیله نیل بآمال و آرزوهاى خود قرار دادند. مسلم در صحیح خود در باب امر بلزوم جماعت از حذیفه نقل کرده است که حضرت رسول فرمود:
«سیکون بعدى، ائمة لا یهتدون بهداى و لا یستنّون بسنتى و سیقوم فیهم رجال قلوبهم قلوب الشیاطین فی جثمان الانسان». قال: قلت: کیف اصنع یا رسول اللّه؟ قال «ص»: تسمع و تطع للامیر، و إن ضربک ظهرک و بطنک و اخذ مالک». مسلم، در باب امر بلزوم جماعت، از ابن عمر نقل کرده است: «من خلع یدا من طاعة لقى الله یوم القیامة لا حجة له».
بخارى در باب ثانى از کتاب فتن، و مسلم در باب امر لزوم جماعت از حضرت رسول نقل کردهاند: «من کره من أمیره شیئا فلیصبر علیه، فانه من خرج من السلطان شبرا مات میتة جاهلیة».
این اخبار، سند رسوائى مسلمین صدر اول است. بمدلول همین اخبار، برخى از علماى عامه گفتهاند: «قتل الحسین بسیف جده».
اسفرانى شافعى در کتاب جنایات، گفته است: «امامت و خلافت از چند طریق تحقق پیدا مىکند: به بیعت اهل حل و عقد، بقهر و استیلاء به سفک دماء، اگر چه امام فاسق یا جاهل و اعجمى باشد». پیغمبر اسلام اول کسى است که ملاک تام فضیلت را تقوى دانسته است. ولى طرفداران حکومت خلفا، عجم یعنى غیر عرب را در دیف فساق و جهال قرار دادهاند. رفتار سوء خلفا با اولاد عجم، نظیر رفتار با حیوانات درنده بوده است. کما هو المشاهد من فعل عمر و غیره من الخلفاء.
ابو حنیفه فتوى داده است: «امام اگر شراب خورد حد از او ساقط است، چون نایب خدا است». شارح عقاید نسفى گفته است: «اگر امام، مرتکب فسق و فجور شود، از خلافت معزول نمىشود، چون این امور در ائمه سابقین هم بوده است، و سلف از آنها اطاعت کردهاند».
فلیضحک الضاحکون، و لیبک الباکون على هؤلاء السفهاء من الامة، کیف یلعبون بدین اللّه. پیغمبر اسلام از براى دفع مفاسد و قلع و قمع شرک و فسق و فجور و اشاعه عدالت مبعوث شد و هؤلاء الحمقاء قالوا بجواز امامة السّاق و العصاة و السراق و وجوب امتثال امرهم. فاى عاقل یرضى نفسه للانقیاد الدینى و التقرب الى اللّه تعالى بامتثال امر من کان یفسق طول عمره و هو غائص فی القیادة و انواع الفواحش. بعضى از عامه تصریح کردهاند: اگر امامى فوت شد، دیگرى بقهر و غلبه جاى او را گرفت و سلطنت خود را تحکیم کرد، خلافت او منعقد شده است، و اطاعت از او واجب است، اگر چه فاسق و جاهل باشد. بهمین مأخذ جماعتى قائل به صحت خلافت یزید و معاویه شدهاند. بعضى از آنها حضرت حسین بن على را در جنگ با یزید، قیام علیه خلیفه وقت و اولوالامر مىدانند و ضمنا آن حضرت را تفسیق کردهاند، و تصریح نمودهاند: «قتل الحسین بسیف جده» در حالتى که حضرت امام حسین در این قیام بحکم جد خود رفتار نمود، وقتى به او گفتند چرا به جنگ یزید مىروى آن حضرت گفت: «از جد خود رسول اللّه شنیدم که گفت اگر سلطان جائرى حدود احکام الهى را حفظ نکند، و احکام خدا را زیر پا بگذارد، علیه او قیام کنید».
این جماعت با این گمراهى و کوردلى روح خمود، در مسلمین ایجاد نمودند.
حافظ جمال الدین مزى در تهذیب الکمال ابن سعد را جزء ثقات شمرده و گفته است: «قال أحمد بن عبدون العجلى: کان ابن سعد یروى عن ابیه (سعد وقاص، خذ لهما اللّه) احادیث و روى الناس عنه و هو الذى قتل الحسین و هو تابعى ثقة». قتل امام حسین و اسیر نمودن اهل بیت رسول اللّه در نظر این شخص از امور عادى و مباح است. این اشخاص قرنها مروج و حافظ مسلک تسنن بودهاند و از بیت المال مسلمین ارتزاق مىنمودند. از براى نگهدارى حکومت بنى امیه و بنى عباس بجعل احادیث و ارتکاب اینگونه از اقوال پرداختهاند، و قائل به صحت خلافت مرتکبان شرب خمر و عاملان زنا و لواط گردیدهاند. حتى غزالى23 معلم اخلاق از براى تصحیح اعمال جباران و خونخواران و از کثرت تعصب، از یزید بن معاویه به «الشاب التائب» تعبیر کرده است. خرابى اسلام و بدبختى مسلمین ناشى از پیدایش این قبیل از علما و دانشمندان و فقها و محدثان و علماى اخلاق است.
اگر حسین بن على، آن قیام تاریخى را نکرده بود اسمى هم از اسلام باقى نمىماند. اگر مردم در مقابل هر بیدادگر و صاحب قدرت ساکت باشند، کوچکترین تحولى در عالم اتفاق نمىافتد، و اصولا تاریخ متوقف مىشود. تا این عالم باقى است، ظالم حاکم خواهد بود. و مظلوم و ظالم محکوم. از حضرت رسول روایت شده است که در قیامت، ظالم و مظلوم را خداوند عقاب مىکند:
ظالم را بواسطه تعدى و ظلم، و مظلوم را جهت تحمل ظلم. این همه نهضتهائى که علیه بیدادگران، تحقق یافته است و دستگاههاى ظالمانه را منهدم ساخته است، بنیان این نهضت را اشخاص معدودى گذاشتهاند و از جان خود گذشته و طالب فتح و ظفر بعد از مرگ بودهاند.
بنیانگذاران تسنن و حامیان طریقه سنت و جماعت، چندین قرن همین اشخاص بودند که ذکر شد. کار این جماعت مبارزه علیه شیعیان و طرفداران على علیه السلام بود.
نقل و تحقیق
در مسند احمد بن حنبل و صحیح مسلم است: «لم یکن احد من اصحاب رسول اللّه یقول: سلونی قبل ان تفقدونى إلّا على علیه السلام». از طرق خاصه و عامه این روایت متواتر است: «انا مدینة العلم و على بابها». سیوطى در لئالى المصنوعة و ابن جوزى به پانزده «15» طریق آن را نقل کردهاند. چون على، احاطه بر جمیع حقایق و معارف دینى وارد از پیغمبر داشته است، گفته است:
«سلونى ...». بدون شک، این منصب فقط از براى او ثابت است و لا غیر.
به دلالت عقلى، حدیث: «انا مدینة العلم ...»، دلالت بر وجوب متابعت على دارد؛ چون باب علم پیغمبر که همان اوامر و نواهى و احکام متعدد مختلف و علوم باطنى و آنچه نظمدهنده عالم اسلامى باشد، فقط على علیه السلام است.
متابعت کسى جائز است که معصوم از گناه باشد. در صحابه باتفاق، عصمت اختصاص به على دارد، به دلیل آیه تطهیر.
در کتب محدثان عامه، از جمله کتاب جمع بین صحاح، از رسول اللّه نقل شده است: «رحم اللّه علیا، اللهم ادر الحق حیثما دار، الحق مع على و على مع الحق». این حدیث در کتب معتبره عامه نقل شده است. حضرت رسول بعمار یاسر گفت: «ستکون بعدى فی امتى24 هناة و اختلاف، حتى یختلف السیف بینهم یقتل بعضهم بعضا ... یا عمار تقتلک الفئة الباغیة و انت اذ ذاک مع الحق و الحق معک، أن علیا لن یدنیک من ردىا ... یا عمار فعلیک بهذا الذى عن یمینى ... و ان سلک الناس کلهم و ادیا و سلک على و ادیا، فاسلک و ادیا سلکه علی و خل الناس طرا ...» (بخارى در صحیح، باب مناقب امیر مؤمنان کنز الاعمال، جلد 6، ص 115. ابو یعلى و سعید بن منصور عن ابى سعید خدرى جلد دوم. «دلائل الصدق، چاپ نجف، 1372 ه ق، ص 302، 303، 304، 5.
جلد سوم چاپ، ط، ص 112، 113).
مطابق خبر «على مع الحق» و خبر «عمار»، بعد از پیغمبر فقط همان چند نفرى که با ابو بکر بیعت نکردند، از جمله همین عمار منحرف نشدند. چون على از بیعت با ابو بکر تخلف ورزید. حق با على بود و ابو بکر بر باطل بود.
احمد بن موسى «مردویه»، از جمهور اهل حدیث از عامه نقل کرده است:
«الحق مع على ...»، بخارى در مناقب، حاکم در مستدرک (جلد 6 ص 124)، ابن ابى الحدید در جلد اول نهج، (ص 212)، ابن حجر در صواعق باب اول فصل 5، صفحه 11، و جماعتى دیگر نقل کردهاند که حضرت رسول در یوم غدیر خم فرموده: «و ادر الحق معه حیثما دار».
ابن الحدید در جلد اول، ص 212 نهج از ابو القاسم بجلى نقل کرده است، به مقتضاى اخبار متعدد از قبیل: «على مع الحق ...»: «لو سل على سیفه عقیب وفات رسول اللّه و نازع الناس، لحکمنا بهلاک من نازعه».
احتیاج نداشت که على شمشیر بکشد، و منازعه کند. همینکه از بیعت خوددارى کرد، آنکه خود را فورا از براى بیعت آماده کرده بود، و هر که با او بیعت کرد، محکوم بهلاک دائمى و ابدى هستند، چون على از صف آنها خارج شد.
به مقتضاى این مضامین، على حق محض است و دیگران حق محض نبودند، چون متابعت از على در امر خلافت نکردند. آیا کسى که همیشه حق با او باشد و او با حق و هیچ وقت بباطل نرود، مقدم بر کسانى که لا اقل احتمال پیروى از باطل در آنها مىرود نیست؟ احمد بن حنبل در مسند خود نقل کرده است: «یا على خلقت انت و انا من شجرة فانا اصلها و انت فرعها». این معنى در حق هیچ یک از اصحاب وارد نشده است25 .
*** احمد بن حنبل بطرق متعدد در کتاب مسند از رسول اللّه «ص» نقل کرده است: «انى قد ترکت فیکم ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعدى: الثقلین؛ واحدهما اکبر من الآخر «کتاب اللّه» حبل ممدود من السماء الى الارض و «عترتى»:
اهل بیتى، الا و انّهما لن یفترقا حتى یردا على الحوض». در یکى از دو حدیث حاکم: «انى تارک فیکم امرین لن تضلوا ان اتبعتموهما». در صواعق: «قد ترکت فیکم الثقلین، خلیفتین، ان أخذتم بهما لن تضلوا بعدى». (در حدیث ترمذى از جابر و حدیث احمد، همین عبارت وجود دارد). کتاب (عقد الفرید، جلد اول، ص 124، کنز الاعمال، ج 6، ص 91. مستدرک حاکم جلد 4، ص 480. مستدرک ج 4 ص 450).
در برخى از روایات، باین الفاظ این حدیث آمده است: «انى ترکت فیکم ما ان أخذتم به لن تضلوا».
بدون شک این روایات از طرق عامه با الفاظ مختلف حاکى از آنکه حضرت رسول در موارد متعدد امر به تمسک به عترت کردهاند، نقل شده است. آن رندى که گفت: «حسبنا کتاب اللّه»، اگر نظرش رد اظهار پیغمبر بوده است، که باید او را در عداد کفار قریشى که هیچ به پیغمبر ایمان نیاوردهاند قرار داد. اگر علم بصدور اخبار نداشته است، و هنگامى که پیغمبر این اظهارات را مىنموده است گوش خود را پنبه مىگذاشته و یا آنکه این احادیثى را که تکلیف قطعى امت را در امر حکومت و دین و جمیع شئون مسلمین بعد از پیغمبر معلوم نموده است، به حافظه خود نسپرده بوده است، صلاحیت از براى تصدى امر خلافت نداشته است. مثل اینکه جمله: «حسبنا کتاب اللّه»، مفهم معناى دیگرى هم هست.
گویا صحبت، تمسک بغیر کتاب که عترت باشد در بین بوده است، و این رند این معنى را خواسته است از اذهان خارج کند. لذا گفت پیغمبر نمرده است هر که بگوید او مرده است با این گردن او را مىزنم.
در شرح نهج البلاغه از حضرت رسول، حدیث ثقلین بچندین مضمون نقل شده است:
«انى تارک فیکم الثقلین» او «خلیفتین». در صدر چند حدیث این عبارت نیز موجود است که حضرت فرموده است: «یوشک أن یأتینى رسول ربى فاجیب کانى دعیت فاجیب». معلوم مىشود که حضرت رسول علم داشته است که بعد از او اختلافاتى رخ خواهد داد، و مردم گمراه مىشوند چون صدور این احادیث از حضرت رسول قطعى است. اختلافات و افتراقات و اضلال امت و انحطاط اسلام و گمراهى مسلمانها، معلول عدم تمسک به عترت است. (صواعق ابن حجر، جلد 5، ص 158، 186، 182، 189. مسند احمد، ج 4، ص 367. دلائل الصدق، جلد دوم، 1372 ه ق، ص 308، 309). از این احادیث، لزوم تمسک باهل بیت که سر سلسله آنها شاه مردان على «ع» است مفهوم مىشود،26 و بقاء فردى از افراد عترت الى قیام قیامت نیز ظاهر مىگردد. حضرت رسول از پیدایش بنى امیه که بنیانگذار این شجره ملعونه بحسب باطن، عمر و بحسب ظاهر عثمان است، خبر داده است: «لکل شیء آفة و آفة هذا الدین بنو امیة». از حضرت امیر (کنز الاعمال جلد 6، ص 91، مستدرک حاکم ج 4). «لکل امة آفة و آفة هذا الدین بنو امیة» نقل شده است. «الا لعن اللّه الا فجرین من قریش، بنى امیة و بنى المغیرة». بعضى از اصحاب نقل کردهاند، حضرت رسول سه مرتبه فرمود: «ویل لبنى امیة». حاکم از ابو برزه اسلمى نقل کرده است، که رسول اللّه فرمود: «ابغض الاحیاء بنو امیة و بنو حنیفه و بنو ثقیف». بهمین لحاظ، معاویه را حضرت رسول نفرین کرد، و مبغوض رسول اللّه بود. رئیس همین بنى امیه که معاویه باشد، مورد حمایت ابن خطاب بود. بمناسبت صدور این اخبار، حضرت امیر یک دقیقه هم او را ابقا نفرمود. سیوطى و ابو حاتم و بیهقى و ابن مردویه و ابن عساکر از جمعى از صحابه نقل کردهاند، که پیغمبر! «رأى بنى فلان ینزون على منبره نزو القردة فساءه ذلک، فما استجمع ضاحکا حتى مات». باز از حضرت رسول نقل شده است: «رأیت بنى امیة على منابر الارض». بنى امیة به شجره ملعونه نیز تفسیر شدهاند. سیوطى در (درّ المنثور) نقل کرده است که عایشه بمروان گفت: «رسول اللّه یقول لابیک و جدّک: انکم الشجرة الملعونة فی القرآن» بنا به گفته ام المؤمنین عثمان داخل همین شجره مىباشد. عمر از معاویه به «کسرى العجم» تعبیر کرده است. این بود کیفیت شمهاى از فتن بعد فوت النبى «ص».
آنچه در مثالب بنى امیه از حضرت رسول نقل شد، در ماخذ و مدارک معتبره علما و محدثان و اعلام عامه موجود است. از حضرت رسول در مثالب بنى امیه روایات زیاد نقل شده است که ما به چند روایت اکتفا کردیم. این روایات از نظر اهل سنت و جماعت قطعا گذشته است، معذلک افرادى نظیر غزالى و جماعتى از فقهاى شافعیه معاویه را که منشأ آن همه جنایات شد، از کبار صحابه مىدانند، و یزید قمار باز جلف جافى را از جمله مؤمنین مىشمارند، و بر وعاظ، ذکر روایات مقتل حضرت حسن و امام حسین را تحریم نمودهاند، و تأکید کردهاند که: تشاجر و مخاصماتى که بین صحابه واقع شده است نقل نکنند. مثل اینکه حضرت على به تبعیت از پیغمبر، معاویه و عمر و عاص را لعن کرد و ام المؤمنین عایشه بارها فرمود: «لعن اللّه نعثلا (عثمان) اقتلوا نعثلا» و خود بعد از قتل عثمان بدست صحابه، به خونخواهى عثمان قیام نمود. علت این منع را چنین بیان کردهاند: «فانه یهیج على بغض الصحابة بالطعن فیهم و هم اعلام الدین». اگر افرادى نظیر معاویه تبهکار و عمرو عاص کلاش و ابو هریره کذاب دورهگرد و بازرگان و فروشنده حدیث و مغیره ناصبى، اعلام دین بشمار بروند، باید از آن دین، دست شست. کتمان فضائل واقعى اهل عصمت و طهارت و صاحبان تقوى و فضیلت، چون على و فاطمه و حسن و حسین و ستر شنایع اجلاف و اوباش عرب و مرتکبان کبائر و منغمران در معاصى را علماى عامه، چون غزالى و متولى، از ارکان دین مىدانند و از باب احتیاط و تقدس زیاد، لعن بر کسانى که پیغمبر و على و اهل عصمت و طهارت آنها را صریحا لعن کردهاند، جائز نمىدانند.
چشم باز و گوش باز و این عمى حیرتم از چشمبندى خدا
ما مىدانیم این هفوات، رشوههائى بوده است که این علما بحکّام جور و مستبد و خونخوار زمان خود مىدادهاند، تا مقام ریاست خود را حفظ کنند.
*** و عند هذا نختم الکلام فی ما رمنا بیانه فی شرحنا على هذه المقدمة التى صنفها العالم الربانى سلطان المحققین و قدوة أهل الکشف و الیقین «مولانا داود بن محمود القیصرى الساوى اعلى اللّه رتبته و ازکى تربته» و یتلوه الجزء الثانى و الثالث من شرحنا على کتاب الفصوص تألیف الشیخ الاکبر و الغوث الاعظم زبدة الاصفیاء و قدوة الاولیاء محیى الملة و الدین ابن العربى الحاتمى الاندلسى «رضى اللّه تعالى عنه و ارضاه».
فلیکن هذا آخر ما اردنا بیانه و ایراده فی هذه الاوراق ختم اللّه له و المرجوّ من خلص الاخوان أن ینظروا فی هذا الشرح بعین الانصاف و لا یبادر و ابا لردّ و الانکار، فان علم باطن الشریعة من النوامیس الالهیة و الاسرار الربوبیة التى قل من یهتدى الیها سبیلا، و نعم ما قال، الشیخ الاعظم و الفیلسوف المکرم افضل علماء العالم حسین بن على بن سینا رئیس مشائیة الاسلام «قدس اللّه روحه و کثر من عنده فتوحه»: «جل جناب الحق أن یکون شریعة لکل وارد او یطلع على اسراره الا واحد بعد واحد».
و من أراد ان ینظر فی هذا الکتاب، و امثاله من الکتب المدونة فی العرفان و علم التوحید، یجب له الفحص التام فی الکتب المصنفة فی العقلیات مثل: کتاب الشفاء و الاشارات و الاسفار و حکمة الاشراق، فان تعلم العلوم الفلسفیة عند الاستاد الماهر و المتبحر فی العلوم العقلیة من شرائط فهم الکتب المدونة فی التصوف و من المسلم عند اهل التحقیق، ان علم التوحید من اغمض العلوم و المعارف، لان فیه المسائل العویصة التى لا یدرک کنهها الا الاوحدى من العلماء باللّه، و الا فمجرد الرجوع الى امثال هذا الکتاب من دون ارشاد معلم راسخ فی التوحید و فحص شدید و تجرید فی النظر و تلطیف فی السر و تصفیة للباطن و ممارسة تامة فی الحکمة البحثیة و الذوقیة، لا یزید الا خسرانا مبینا27.
*** انى قد اوردت فی هذا الشرح من نفایس مسائل هذا الفن و قد بسطنا القول فی مسئلة التوحید و احکامها و اطنبنا الکلام فی اسماء اللّه و صفاته، و کیفیة تعین اسماء اللّه و الاعیان الثابتة، و قد بسطنا فی مسألة الولایة التى هی من اهم مسائل علم التوحید، و بها یتعین الاسماء و یظهر التعینات الخلقیة و الکثرات الخارجیة، لان اصل الولایة مفتاح مفاتیح کنوز الوحدة و الکثرة. و نحن قد قررنا هذه بناء على طریقة الحقة الامامیة مفصلا28، و قد بسطنا بسطا متوسطا فی مسئلة الوجود و احکامه و قد ذکرنا الاقوال التى قیلت فی هذا المقام و حققنا قول الفحل، و کشفنا الغطاء عن وجهه، و قد شرحنا شرحا وافیا فی کیفیة تعلق علم الحق بالاشیاء، و قد بیّنا بما لا مزید علیه، و لقد اشبعنا القول فی کیفیة ظهور عالم البرزخ و المثال الصعودى و النزولى و لعمر الحبیب ان کثیرا من مسائل.
هذا الکتاب حرى بالصیانة و الکتمان عن اکثر اهل الزمان، لا سیما المنحرفین عن الذوقیات، الذین یرمون کثیرا من علماء هذه الطریقة، بالانحراف و سوء الاعتقاد، و قد رأینا جماعة من المتنطعین و الغاغة من الناس، یرمون المواظبین بالعبادات و الملازمین للطاعات، بالکفر و الزندقة فحرموا لمعاداتهم و جهلهم على انفسهم و غیرهم دقایق علم التوحید و الآخرة و المسائل المرتبطة بالمعاد و حشر النفوس الى الحق الواحد القهار، و قد صادفنا جماعة منهم انکروا کثیرا من مقامات الانبیاء و الاولیاء و اسندوا الالحاد الى جماعة من المتصدین لمعرفة الحقائق؛ و ذلک لکثرة الجهل و الانحراف عن الموازین العقلیة و النقلیة و المقاصد الشریعة، و ظنوا باوهامهم انهم بلغوا الى کمال المعرفة؛ و لعمرى انهم لسوء استعدادهم لم یبلغوا الى أولیات هذه المسائل التى حققناها و احکمنا بنیانها، و غفلوا عن المقاصد التى رمزت الانبیاء علیها، و اشارت الاولیاء الیها و لم یعلموا انّ نهایة الکمال الانسانى درک هذه المسائل لا انکارها و نعم ما قیل:
نکتهها چون تیغ پولادیست تیز گر ندارى تو سپر واپس گریز
پیش این الماس بىاسپر میا کز بریدن تیغ را نبود حیا
الحمد لله اولا و له الشکر سرمدا و دائما، و اصلى و اسلّم على اصل الانوار، المستتر فى الغیب الهویة المختصّ بالمرتبة العمائیة، سید الاولیاء و اشرف الانبیاء المبعوث الى العرب و العجم، الناطق بلسان مرتبته و عین جمعه انا سید ولد آدم، صاحب لواء الحمد و المقام المحمود و عین الشاهد و المشهود، محمد بن عبد اللّه، و الصلاة على آله الطاهرین و عترته القدیسین، المتحدین معه فی مقام عین جمعه و مرتبة باطن ولایته، لا سیما وصیه الذى قدتم و کمل به الولایة المحمدیة، سید الاحرار و سند الابرار، الآخذ بالتقیة و المداراة مع الاشرار، افضل الاولیاء، و معلم ملائکة السماء على بن ابى طالب علیه السلام و الصلاة المتواترة و السلام الدائم على المجلى الاتم و الاکمل، خاتم الاوصیاء و الاولیاء، مبدا ظهور البرکات، و علة نزول الخیرات، مطلع تناثر کل خیر و تمام و مفتتح کل فتح، و مختتم کل ختام، النور الساطع الذى لا یشوبه شوائب الفیء و لا غوائل الغمام، سیدنا و مولانا: صاحب العصر و الزمان المهدى الموعود صلوات اللّه تعالى علیه.
لا ترم فی شمسه ظلا سوى فهی شمس و هی ظل و هی فی
اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه و اجعلنا من اعوانه و انصاره.
*** سبحانک اللهم و بحمدک یا ودود، یا ذا العرش المجید، و یا مبدا و یا معید یا نور النور سبحانک نفر منک الیک لا ملجأ و لا منجى منک الا الیک و نعوذ بک منک و نعول کل حال الیک؛
على اللّه فی کل الامور توکلى و بالخمس، اصحاب الکساء توسلى
فلا تجعلنا من المجیبین لکل صائت کن لنا عوضا لکل فائت، تول کل امر تضیفه الینا بنفسک، و لا تحجبنا فی کل ما تقیمنا فیه عن حضرات قدسک و حلاوة شهودک و انسک؛ آمنین على کل ما لا یرضیک فی کل المراتب، فاستجب دعائنا یا ارحم الراحمین
الهى بک هامت القلوب الوالهة، على معرفتک جمعت العقول المتباینة، انت المدعوّ فی کل لسان و المعروف فی کل جنان، الموجود فی کل مکان، اللهم لا تجعل الدنیا آخر همّنا، و وفقنا لکل ما تحبه و ترضاه، بحق سیدنا محمد صلى الله علیه و آله و سلم، و انا العبد المفتخر بالانتساب الى المبعوث الى الثقلین و المتمسک بعروة الثقلین سید جلال الدین الآشتیانى حرسه اللّه عن العاهات.
فى:
صفر المظفر 1385 اردیبهشت 1344
سید جلال الدّین آشتیانى
1 - ما این قبیل از مباحث را بطور اشباع در مسئله ولایت در رساله مستقل بیان نمودهایم.
شرح مقدمه فصوص الحکم داود القیصری - سید جلال الدین آشتیانی - ص911-942