تمهید القواعد - مقدمه آشتیانی - ص۱۱-۱۲:
«فی بیان موضوع العلم على مشرب التحقیق»
اما المقدمة، فاعلم ان العلم المبحوث عنه- هاهنا- لمّا کان- هو العلم الإلهی المطلق الذی هو- اعلى العلوم مطلقاً، یجب ان یکون [و اعلم ان العلوم، اما ظاهریة و اما باطنیة. و العلوم الظاهری ان تعلقت بالعقائد، فعلم الکلام و الإِلهى، و ان تعلّقت بالافعال فباعتبار ضبطها تحت قواعد استنباط أحکامها من الکتاب و السنة و الإجماع و القیاس على مسلک العامَّة، فهو علم اصول الفقه، و ان تعلقت بها باعتبار بذل الجهد و معرفة کل فعل، فعل منها على التفصیل، فهو علم الفقه و المذهب و الفتوى. و المتوسل به إلى تحصیل هذه المقاصد سنداً و متناً. علم ظاهر التفسیر و الحدیث.و العلوم الباطنیة انَّما یتحقق بعد احکام الاحکام الظَّاهریة لکن على طریق السلف، و هی بعد ان حقیقة أکثرها وهبیة یتلقى من الکمَّل لا کسبیة. فهی ان تعلّقت بتعمیر الباطن بالمعاملات القلبیة و بتخلیته عن المهلکات، و تحلیته بالمنجیات، فعلم التصوف و السلوک. و ان تعلّقت بالارتباط بین الحق و الخلق و جهة انتشاء الکثرة من الوحدة الحقیقیة مع تمام منها، فعلم الحقائق و المکاشفة و المشاهدة، و تسمیه الشیخ الأکبر بالعلم بالسِّر و کما یسمیه قبله بالعلم بمنازل الآخرة.] موضوعه اعم الموضوعات مفهوماً، بل اتمُّ المفهومات [سواء کانت المفهومات موضوعات أو لم تکن.] حیطة و شمولًا، و أبینها معنى، و اقدمها تصوُّراً و تعقُّلًا، لما تقرّر فی- فنّ-، البرهان ان علوَّ العلوم بحسب عموم الموضوع، و شمول حیطته [و العلم الشرعی الإلهی المسمى علم الحقائق، هو العلم باللَّه الحق تعالى من حیث ارتباطه بالخلق، و انتشاء العالم منه بحسب الطاقة البشریَّة، إذ منه ما یتعذر معرفته حیرة الکمَّل. فموضوعه الخصیص به وجود الحق سبحانه من حیث الارتباطات لا من حیث هو، لأنه من تلک الحیثیة غنى عن العالمین، لا یتناوله إشارة عقلیة و لا وهمیَّة. فلا عبارة عنه، فکیف یبحث عنه و عن أحواله، و کذا من کل حقیقة من حقائقه فی الحقیقة.] فالعلم انَّما یکون اعلى مطلقاً إذا کان موضوعه اعم مطلقاً بالنسبة إلى سایر الموضوعات حتى یکون موضوعات جمیع العلوم من جزئیاته.
تحریر تمهید القواعد - آیت الله عبدالله جوادی آملی - ص۹۱-۱۰۱:
«فی بیان موضوع العلم علی مشرب التحقیق»
أمّا المقدّمة، فاعلم أنّ العلم المبحوث عنه هیهنا لما کان هو العلم الإلهی المطلق الذی هو أعلی العلوم مطلقاً یجب أن یکون موضوعه أعمّ الموضوعات مفهوماً، بل أتمّ المفهومات حیطةً و شمولاً و أبینها معنی و أقدمها تصوراً و تعقّلاً لما تقرّر فی فن البرهان أنّ علوّ العلوم بحسب عموم الموضوع و شمول حیطته، فالعلم إنّما یکون أعلی مطلقاً إذا کان موضوعه أعمّ مطلقاً بالنسبة إلی سائر الموضوعات حتی یکون موضوعات جمیع العلوم من جزئیاته.
اکنون قبل از شروع به شرحْ به رسم اهل استدلال مقدمتاً به برخی از رئوس ثمانیه پرداخته می شود:
یکی از مهم ترین رئوس ثمانیه که در آغاز کتاب مطرح می شود همانا بیان موضوع علم است و این بخش از بحث در بیان موضوع علم عرفان بنابر مشرب اهل تحقیق است و منظور از اهل تحقیق اهل عرفان است که ممحّض در حکمت اُنسی هستند نه متأخرین از مشّاء که گرفتار حکمت بحثی گشته اند، همان گونه که مقصود از محقِّق نیز عارف است. پیش از ورود در بحث باید دانست که عرفان نظری از عرفان عملی جداست؛ توضیح آنکه، عرفان عملی همان سیر و سلوک انسان است که مربوط به عقل عملی وی بوده و در آن سخنی از تصور و تصدیق یا قضیّه و قیاس نیست. عرفان عملی مربوط به عمل سالک است و آنچه که راه این عمل را تبیین می کند دو علم است: یکی عرفان نظری و دیگری علم اخلاق و از این دو اوّلی از علوم کلیّه بلکه کلی ترین علم است؛ امّا دیگری در ردیف علوم جزئیه قرار دارد، زیرا موضوع علم اخلاق تهذیب نفس و قوای آن است و جایگاه آن پس از اثبات اصل نفس و قوای آن است، از این رو اوّل باید اصل نفس و تجرّد آن و همچنین قوای نفسانی و تجرّد برخی از آن ها اثبات شود و در مرحله بعد علم اخلاق در کنار دیگر علوم جزئیه درباره چگونگی تهذیب نفس و تعدیل قوای آن بحث کند؛ امّا عرفان نظری در نزد اهل تحقیق فوق همه علوم و از جمله فوق فلسفه الهی است، زیرا موضوع آن اعم از موضوعات همه علوم است و هر علمی که موضوع آن چنین باشد برترین علم خواهد بود. این استدلال مبتنی بر سه امر است که قبلاً باید توضیح داده شود:
۱. هر علمی دارای یک موضوع خاص است.
۲ .تمایز علوم به تمایز موضوعات است.
۳ .تناسب علوم از لحاظ عموم و خصوص به تناسب موضوعات آن هاست.
شارح کتاب دو امر اوّل را مفروغ عنه دانسته است؛ اما برای تکمیل مطلب و توضیح آن به تبیین این دو مطلب می پردازیم.
امر اوّل: موضوعات علوم
در اثبات نیاز هر علم به موضوعی خاص براهینی اقامه شده است: گروهی از علمای اصول از راه وحدت هدف به اثبات وجود موضوع برای علوم پرداخته و گفته اند: چون هر علم هدف واحدی را تعقیب می کند بر طبق قاعده «الواحد»: «الواحد لا یصدر إلاّ من الواحد»، چنان که «الواحد لا یصدر منه إلاّ الواحد» باید یک امر واحدی باشد تا این هدف واحد از آن نشئت گیرد و آن امر واحد مسلماً مسائل، موضوعات و محمولات و نسب مربوط به آن ها نیست، زیرا همه آن ها امور کثیره اند، پس چاره ای جز این نیست که هر علم دارای یک امر واحدی باشد که سبب ترتب هدف واحد بر آن علم گردد و این امر واحد همان موضوع علم است.مثلاً در ادبیات هدف واحد صیانت زبان از خطای در گفتار است و این هدف واحد به مقتضای قاعده «الواحد» از مجموعه مسائل ادبی که امور کثیره اند صادر نمی شود، پس باید امر واحدی باشد که سبب پیدایش این هدف واحد گردد و آن امرواحد موضوع علم ادبیات است.
این سخن از چند جهت نقدپذیر است.
اولاً قاعده الواحد درباره امور حقیقی است که دارای وجود واقعی و بساطت حقیقی اند، حال آنکه اصل وجود هدف در علوم اعتباری مانند علوم ادبی، اعتباری است.وقتی اصل وجود هدف حقیقی نباشد و اعتباری باشد، حتماً وحدت و بساطت آن نیز اعتباری خواهد بود، بنابراین مصداق «الواحد» نیست تا محمول قاعده مزبور بر آن مترتب شود.
ثانیاً تمسک به قاعده «الواحد» در مواردی صحیح است که صدور علیّت میان دو واحدْ وجود حقیقی داشته باشد، حال آنکه ترتّب یک هدف اعتباری بر یک سلسله مسائل کثیره از باب صدور و علیّت حقیقی نبوده، بلکه همانند اصل وجود آن ها امری اعتباری است، زیرا ترتّب چیزی بر چیزی تابع نحوه وجود آن هاست و ممکن نیست که اصل وجود چیزی اعتباری باشد نه حقیقی ولی صدور او و علیت یا معلولیت او واقعی باشد نه اعتباری به عنوان مثال، حفظ لسان از خطای در گفتار که هدف واحد علوم ادبی است، یک واحد اعتباری است که اصل وجود آن بر قراردادهای اجتماعی متکی است، زیرا اینکه کدام سخن درست یا غلط است وحتی اصل سخن مطابق قرارداد تنظیم شده و فاقد وجود حقیقی است. آنچه در خارج وجود حقیقی دارد همان صوت و حرکت است که مشترک بین تمام اصوات و حرکات معنادار و بی معناست، نه سخن یا صحّت و سقم آن.
همان طور که اصل وجود کلام و وحدت و بساطت آن از امور اعتباری اند صواب و خطای کلام یا تأثیر رعایت قواعد ادبی در صحّت گفتار و همچنین ترتب صحّت کلام بر مراعات قوانین ادبی نیز اعتباری اند؛ یعنی هیچ یک از این تأثیرها وترتّب ها از باب صدور حقیقی و علیّت خارجی نیستند و در نتیجه مصداق قاعده «الواحد» قرار نمی گیرند.صاحب کفایة الاصولِ در چند مسئله اعتباری به قاعده «الواحد» تمسک کرده است و استاد ما، حضرت امام خمینی(قدسسره) در درس اصول به خلط بین امور حقیقی و اعتباری به عنوان یک نقد به گفتار کسانی اشاره کرده اند که از این قاعده برای امور اعتباری استدلال کرده اند.
استاد، علامه طباطبایی نیز در تعلیقه خود بر اسفار و نیز در حاشیه کفایة الاصول بر لزوم رعایت عدم خلط میان علوم حقیقی و علوم اعتباری تذکر داده اند.
گروه دیگری از علمای علم اصول در اثبات وجود موضوع برای علوم راه دیگری را پیموده و چنین استدلال کرده اند که هر علم مجموعه ای از قضایا و مسائل است و هر مسئله از یک موضوع و یک محمول و یک ربط میان آن دو تشکیل شده است.
موضوعات مسائل به منزله جزئیات موضوع علم بوده و موضوع علم به منزله کلی نسبت به آن هاست و به عبارت دیگر وزان موضوع هر علم نسبت به موضوعات مسائل آن علم وزان جنس نسبت به انواع یا وزان کلی طبیعی نسبت به افراد است و چون موضوعات مسائل علم در خارج موجودند پس موضوع علم نیز که همچون کلی طبیعی با آن ها متحد است در خارج موجود است، بنابراین هر علمی دارای موضوع بوده و آن موضوع همراه با موضوعات و مسائل در خارج موجود است.این استدلال به موضوعات برخی از علوم نقض می شود؛ مانند علم طب و علم جغرافیا و علم تاریخ، زیرا نسبت موضوعات این علوم به موضوعات مسائل آن ها نسبت کلی و جزئیات نیست، بلکه نسبت کل و اجزاست؛ مانند بدن انسان و اجزای آن. بدن موضوع علم طبّ و اجزای بدن موضوعات مسائل آن اند.گرچه «هر کدام از اعضا» کلی است و تمام اعضای جزئی را شامل می شود، چنان که عنوان «بدن انسان» نیز کلی است و ابدان انسان ها جزئیات آن کلی اند؛ لیکن موضوعات مسائل نسبت به موضوع علم طب که درباره بدن انسان بحث می کند اجزاءاند، نه جزئیات. امام خمینی در درس اصول خود برهان کلی و جزئی را به علم عرفان نیز نقض می کردند؛ به این بیان که موضوع علم عرفان چنان که گفته شده ذات اقدس اله است و موضوعات مسائل آن اسمای حسناست، در حالی که ذات واجب که موضوع علم عرفان است نسبت به موضوعات مسائل خود نه دارای نسبت کلی به جزئی و نه دارای نسبت کل به جزء است.البته باید توجه داشت همان گونه که تعبیر «علی ما قیل» (چنان که گفته شده) اشعار دارد، برای موضوع علم عرفان تعاریف دیگری نیز وجود دارد؛ قیصری در شرح قصیده ابن فارض تعبیر مناسبی از موضوع علم عرفان دارد. وی در این باره می گوید: «موضوع هذا العلم هو الذات الأحدیة و نعوتها الأزلیّة و صفاتها السرمدیّة (رسائل قیصری، ص۶)». نکته دیگر اینکه ما در علوم نظری و استدلالی همواره با مفهوم سر و کار داریم و در محدوده مفهوم سخن از حقیقت خارجی و امثال آن مطرح نیست، از این رو هر چند ذات اقدس اله موضوع علم عرفان است؛ لیکن تا زمانی که ما در دایره علم عرفان (عرفان نظری) از آن سخن می گوییم از بند مفهوم رها نخواهیم بود و هیچ مفهومی حتی مفهوم «ذات اقدس» و مفهوم «واجب الوجود» و مانند آن ابای از کلّی یا جزئی بودن جزئی اضافی ندارد. نظر دیگر در مورد موضوع علومْ مبنای حاج شیخ محمد حسین اصفهانی است. ایشان در حاشیه خود بر کفایة الاصول می فرماید: ضرورتی ندارد هر علم دارای موضوع واحد باشد، بلکه وجود تناسب در میان یک سلسله قضایا برای تنظیم آنها تحت عنوان علم واحد کافی است.( نهایة الدرایه، ج۱، ص۴) روشن است بر طبق این مبنا مجالی برای بحث های متفرع بر وجود موضوع علم مانند آنکه تمایز علوم به تمایز موضوعات آن هاست و همچنین تناسب علوم از لحاظ عموم و خصوص به تناسب موضوعات آن هاست باقی نمی ماند.
استاد، علامه طباطبایی در تعلیقات خود بر جلد اوّل اسفار و در برخی از نوشتارهای دیگرشان بیانی درباره موضوع علم بدین شرح دارند:
«علومی که در فنِّ برهانِ منطق، وجودِ موضوع برای آن ها لازم دانسته شده همانا علومی حقیقی اند که مبتنی بر استدلال اند؛ مانند علوم فلسفی، ریاضی، طبیعی، منطقی و اخلاقی؛ امّا علوم اعتباری مانند ادبیات و همچنین علومی که به یک سری اطلاعات شبیه ترند تا به علوم، مانند تاریخ و جغرافیا، مادامی که به سنّت قطعی الهی نرسد از محلّ کلام خارج اند و از این رو نمی توان از آنها به عنوان تأیید یا نقض نسبت به احکام علوم حقیقی استفاده کرد. »علوم استدلالی مبتنی بر برهان اند و برهان همانا قیاس یقین آور است و یقین عبارت از دو جزم است: جزم به ثبوت محمول برای موضوع و جزم به امتناع زوال این محمول از آن موضوع؛ مثلاً جزم به «إنّ الألف، باء» و جزم به «إنّ الألف تمتنع أن لاتکون باء». این جزم دوم باید در کنار جزم اوّل بالفعل یا بالقوة القریبة من الفعل باشد تا یقین حاصل شود. در فن منطق این مطلب به تفصیل بیان شده است که رابطه یقینی بین موضوع و محمول حاصل نمی شود، مگر اینکه محمول برای موضوع، ذاتی، ضروری، کلی و دائمی باشد و این در صورتی است که میان محمول و موضوع یک ضرورت واقعی به نحوی وجود داشته باشد که محمول نظیر تبعیّت اثر از مؤثّر به دنبال موضوع و تابع آن باشد؛ یعنی باید وجود موضوع در سلسله عللِ معلول واقع شود و در این حالت شناخت ما نسبت به محمول در صورتی کامل می شود که موضوع را در تعریف آن ولو از باب زیادی حد بر محدود اخذ کنیم، زیرا موضوعْ علت محمول بوده و محمول در مقام هویت خود بر آن تکیه دارد، چرا که وجود عرضِ ذاتی، فی نفسه عین وجود آن برای معروض خود است، پس موضوع به منزله مالک تکوینی آن است و مملوک تکوینی را بدون مالک تکوینی او نمی توان شناخت، پس در حدّ عرض ذاتی حتماً موضوع آن اخذ می شود.
حال اگر این محمول، محمول دیگری داشته باشد، آن محمول دوم نیز باید به عنوان عرض ذاتی بر موضوع خویش که همان محمول اوّل است حمل گردد و به این ترتیب سلسله محمول ها پیش می روند. در این سلسله هر سابق نسبت به لاحق مقوّم وجودی و هر لاحق نسبت به سابق متقوم وجودی است، از این رو در شناخت هر یک از آحاد سلسله محمولات باید تمام محمولات قبلی را اخذ کنیم.سلسله نزولی محمولات همچنان ادامه می یابد تا آنجا که به محمولی برسیم که عروض محمول لاحق بر آن متوقف بر موضوعات قبلی آن محمول نباشد و این در صورتی است که آن محمول استعداد جدیدی در عروض برخی از محمولات را داشته باشد؛ مانند مقدار، زیرا در حمل محمولات ریاضی مقدار بر آن، احتیاجی به تصور موضوع آن (جسم مادی) نیست، بلکه با تصور مطلق مقدار، اعم از آنکه مادی یا خیالی باشد، می توان تمام سلسله محمولات ریاضی را بر آن حمل کرد و نیز مانندجسم طبیعی، زیرا در حمل محمولاتی که از حیث حرکت عارض آن می شوند بحث از جوهر بودن یا اثبات اجزای مرکّب آن (ماده و صورت) نیست.تمام آنچه در مورد سلسله محمولات گفته شد، درباره سلسله موضوعات نیز جاری است؛ یعنی در سلسله موضوعاتْ هر موضوع لاحق به سابق تکیه می کند تا آنجا که به موضوع نخست ختم شود و آن موضوع نخست موضوعی است که عروض محمول بر آن متوقف بر موضوع قبلی آن نیست. به این ترتیب سلسله موضوعات و محمولات، همگی در ارتباطی حقیقی که با یکدیگر دارند هر کدام، یک رشته تکوینی را ایجاد می کند که دارای وحدت حقیقی است و سرسلسله این رشته همان موضوع نخست است که در تعریف تمام عوارض و محمولات لاحقه مأخوذ است.
امر دوم: تمایز علوم
با دقت در بیان استاد علامه طباطبایی روشن می شود که این بیان ضمن اثبات موضوع برای علوم برهانی مسئله تمایز علوم را نیز تأمین می کند. اصولی نامدار، آخوند خراسانی تمایز علوم را به تمایز اهداف می داند( کفایة الاصول، امر اوّل از مقدمه، ص۸). امام خمینی در درس اصول خود این سخن را مورد انتقاد قرار داده و می فرمودند که چون اهدافْ محصول مسائل اند، پس تمایز علوم به سنخه مسائل و بدنه آن هاست؛ اما با توجه به برهان استاد علامه طباطبایی روشن می شود که تمایز علوم به تمایز اهداف یا محمولات یا سنخه مسائل نبوده، بلکه به تمایز موضوعات آن هاست، زیرا هدفْ خود محصول سلسله مسائل بوده و وجوداً از آن متأخر است، از این رو احکام مربوط به آن نیز از آن سلسله متأخر خواهد بود و همچنین محمول چون عرض ذاتی موضوع است، وجود و آثار مربوط به آن نیز بعد از وجود موضوع و آثار آن است. امّا مسائل به این سبب نمی توانند منشأ تمایز علوم باشند که فاقد استقلال ذاتی اند، زیرا هر مسئله مجموعه یک موضوع و یک محمول و یک نسبت و ربط است.ربط، بین محمول و موضوع بوده و متکی به آن دو است، از این رو هیچ گونه استقلال و حکم جدا ندارد و از این دو (موضوع و محمول) نیز یکی اصل و دیگری فرع است، و آن که اصل است (موضوع) قیّم محمول است.بنابراین، مسئله اگر وجودی هم داشته باشد، وجودش تابع وجود موضوع است و چون وجود آن تبعی است امتیاز او از غیر خود امتیاز تبعی است؛ یعنی به تبع مَیْز موضوع امتیاز می یابد.پس تمایز علوم جز به تمایز موضوعات نخواهد بود، زیرا موضوع است که ذاتاً موجود بوده و محمولات و روابط را هم سرپرستی و نگهداری می کند.ابن سینادر فصل ششم از مقاله دوم فن پنجم منطق شفا(الشفاء، کتاب برهان، ص۱٥٥)که مبادی، مسائل وموضوعات علوم را معرفی می کند. عبارت متقن و رسایی دارد که در تعلیقات صدرالمتألّهینِ بر الهیات شفا(الهیات من الشفا، تعلیقات صدر المتألهین، ص۴)مورد تحسین قرار گرفته است؛ وی در این باره می فرماید: «والمبادی منها البرهان والمسائل لها البرهان والموضوعات علیها البرهان». برهان از مبادی و برای مسائل و بر موضوعات است.ابن سینا پس از بیان این مطلب، در فصل هفتم از همان مقاله به تمایز علوم پرداخته و آن را نتیجه تمایز موضوعات می داند.
نکته: در بحث تمایز علوم مطلبی است که نباید از آن غفلت نمود و آن اینکه امتیازْ فرع بر وجود است و چیزی که وجود حقیقی ندارد، مَیْز واقعی هم نخواهدداشت و علم که مجموعه قضایاست، اصلاً وجود حقیقی ندارد، زیرا مجموعه قضایا یعنی کثرت و حال آنکه وجود مساوق با وحدت است؛ مثلاً علم طب که مجموعه مسائل است هر واحدی از آحاد در موضوعات و محمولات آن مسائل و همچنین روابط بین موضوعات و محمولات آن ها به تبع طرفین در خارج موجود است؛ اما خود علم طب که مجموعه این مسائل و قضایاست در خارج وجودی ندارد. علم ریاضی نیز این چنین است. برای علوم وجود حقیقی نیست، لذا نمی توان درباره امتیاز آن ها بحث کرد که آیا تمایز آن ها به تمام ذات یا به بعض ذات یا به منضمات یا به تشکیک است؛ ولی اگر برای وجود اعتباری مجموعه علم امتیازی باشد همان تمایزی است که به تمایز موضوعات حاصل می شود. البته عوارض ذاتی طولی که در تحلیل مفهومی سلسله، محمول های مترتب بر موضوع ها را تشکیل می دهند در خارج به همان وجود واقعی موضوع واحد موجودند؛ لیکن خارج ظرف معلوم است نه علوم؛ یعنی مجموعه مسائل.
امر سوم: تناسب علوم
بعد از تبیین مباحث گذشته اکنون می توان به ملاک طبقه بندی علوم دست یافت. همان گونه که تمایز علوم به موضوعات است طبقه بندی آنها نیز از لحاظ عموم و خصوص به تناسب موضوعات است.در میان علوم آن علم از دیگر علوم اعلاست که موضوع آن نسبت به موضوعات علوم دیگر اعلا باشد و همچنین آن علمْ متوسط یا اسفل است که موضوع آن نسبت به موضوعات علوم دیگر متوسط یا اسفل باشد، زیرا زیربنای همه اجزا و شرایط یک علم همان موضوع اوست که همه محمول های طولی را به دنبال خود دارد و روابط آن ها را نسبت به یکدیگر و پیوند همه آن ها را به خود تأمین می کند.
اعم بودن موضوع و اعلی بودن علم عرفان
بنابر آنچه به عنوان میزان در طبقه بندی علوم بیان شد علمی عالی ترین علوم است که موضوع آن نسبت به موضوعات سایر علوم اعم و اشمل باشد.با این ملاک علم عرفان (عرفان نظری) عالی ترین علوم است، زیرا موضوع آن اعم از موضوعات علوم دیگر است و عمومیت آن همانند عمومیت برخی از مفاهیم مبهم نیست، بلکه چون دارای معنای محصَّل و روشن است پس عمومیت آن با تمامیت و شمول و فراگیری همراه است و از طرف دیگر این عمومیّت مختصّ به حیثیت مفهومی آن نیست، بلکه وجود خارجی آن نیز اوسع از وجود خارجی موضوعات دیگر و اشمل از آن هاست؛ به تعبیر دیگر موضوع علم عرفان از لحاظ مفهوم دارای عموم انتزاعی و از لحاظ مصداق دارای عموم سعی است.افزون بر این، موضوع علم عرفان از حیث معنا نیز ابین و اظهر معانی است، به نحوی که ادراک آن نیازمند به ادراک هیچ معنای دیگری نیست، هرچند که ادراک دیگر معانی محتاج به فهم آن است.موضوع علم عرفان افزون بر سه ویژگی یاد شده دارای خصوصیّت چهارم و آن اقدمیّت است.باید توجه داشت که اقدمیّت غیر از اظهریّت است، زیرا ممکن است مفهوم الف از مفهوم ب اظهر باشد؛ ولی اقدم از آن نباشد و این در حالی است که مفهوم ب متوقف بر مفهوم الف نباشد؛ اما اگر مفهوم ب متوقف بر مفهوم الف باشد، مفهوم الف، افزون بر اظهریّت، اقدم بر مفهوم ب نیز خواهد بود و موضوع علم عرفان نسبت به موضوع های علوم دیگر از این قبیل است، زیرا مفهوم آن اعم از مفاهیم موضوعات علوم دیگر بوده و در طول آن ها واقع شده است، به طوری که درتحلیل مفهومی، همه مفاهیم، خواه از موضوعات علوم دیگر باشند و خواه نباشند، متوقف بر مفهوم موضوع عرفان هستند، چنان که در تعلیل وجودی، همه موجودات متوقف بر ظهور اطلاقی موضوع آن خواهند بود.